تبليغاتX
ابسولوت با طعم خنده - جشن تولد مودی
ابسولوت با طعم خنده

آورده اند که روزی گذشت پادشهی از گذز گهی فریاد شوق بر سر هی کوی و بام خواست! نه این نبود

یادتونه قبلنترا آورده بودند روزی موجودی دو پا عزم مهمانی همی نموده بود ؟ همون موجود دوپا اینبار عزم جشن تولد همی نمود از جهت دیدار تازه همی نمودن و تبریک  جشن ۹۰ سالگیه  یک موجودی بس دوپاتر که نه چارپا هم که عیبه  شونصد پا! یا همان مودی مودیانیه معروف حال چرا شونصد پا همی خواهم گفت :

به جهت نداشتن زنگوله همراهی (موبیل یا موبایل یا مبال) از زنگوله کارتی استفاده نمودیم و پیامکی صوتی به همان موجود شونصد پا همی فرستادیم که مهمانی دایر است آیا و ادرسش همی کجاست .

آن موجود هزار پا ببخشید شونصدپا از جهت دو دره کردن ما و رفع تکلیف از سرش چنان ادرسی داد که گمانم خود صاحب قهوه خانه مدرن  نیز نمی توانست پیدا کند . گوشی را که همی گذاشتیم گفتیم حالا این خراب شده را  از کجا پیدا کنیم  اما وقتی برگشتیم دیدیم ای بابا ما هم خودمان را گیر آوردیما قهوه خانه همین بقل است گویا

 دوبار زنگوله را برداشتیم و به بانو دوغی  همی گفتیم  که محل مورد نظر همی رویت شد شما در کدامین رخش سواری و به کدامین کوی پای می نهی و ایشان ندا سر همی داد که همانجا بمان تا من برسم.

به همراه دوغ بانو  در به در بلکه مغازه به مغازه دنبال تکه ای روبان می گشتیم تا به دور کادوی با ارزش و بسیار گرانی که روز پیش همی خریده بودیم  وصل کنیم تا  یه وقت آن مودی شونصد پا نگوید دهههههه چقدر بی کلاس هستید شما، اما اگر شما از این هاله اجق وجق  روی خوش دیدید ما هم  روبان پیدا کردیم تا اینکه دوغ بانو  گفت این گلیم فروشی روبان دارد و ما نیز داخل در سر سرای مغازه شدیم و فرمودیم : استاد سلمانی خرت به چند من! نه این که یه جای دیگر بوود آهان گفتیم ببخشید استاد روبان داری؟ و گلیم باف با چهره ای حاکی از تعجب که یعنی خدا شفایتان دهد اینجا گلیم فروشی است تا خواست حرفی بزند من باز گفتم  ما قبلنترا از شما گلیم خریده بودیم و شما دورش روبان بستید و لبخندی زدم یعنی  مارا سیاه همی نکن داداش ما خودمان همی زغالیم و گلیم فروش، زغالی نه روبانی به دور کادو پیچید و ما رهسپار مهمانی در قهوه خانه همی شدیم.

وارد که شدیم فهمیدیم وه که چقدر آدمهای اینجا باکلاس همی هستند ما در محل سکونتمان که می رویم قهوه خانه همه برادران عزیز روحانی ( حرف و فکر و تصور حتی تخیل سیاسی هم ممنوع) می نشینند اما گویا اینان روحانی ترند بس که چهره های آسمانی دارند. آهان این یادم رفت که بگویم دوغ بانو قبل داخل همی شدن گفت مانی من زیاد کسی را نمی شناسم من و تنها نذاری ها و من گفتم باشد خیالت راحت از کنارت جم نمی خورم .

مدیر قهوه خانه جلوی ما را گرفت و گفت بالا رزرو شده است قربان و من هم فوری گفتم به جان بهار و سمیه و هاله و سوسک برادر ما اینجا دعوتیم  و یارو که همی از این شیرین زبانی ما پی به عمق فاجعه برد گفت بفرماید خوش آمدید و ما پله ها را بطرف عمود به بالا طی کردیم .

چهره ما به جمال چندین نفر در همان ابتدا همی روشن گشت که سرامد آنان برادر مودی بود که انسانی بسسسسسسس نازنین  باوقار و باتبار و با کت شلوار بود و نجابت و صمیمیت از چهره همی جذابش می بارید و مسلما تمام دوستان بر این نظر صحه همی گذارند.

نفر بعد که می توانست همی باشد جز مادر عزیز و دوست داشتنی مودی که من دل در دلم نبود تا دوباره این اسوه مهربانی را ببینم و عطری از بوی عشق روحم را نوازش دهد و شاید دلم می خواست همانجا دستانش را ببوسم اما فقط برآستان مهربانیش سر تعظیم فرود آوردم ( جدی شد نه ! همینه دیگه قاطی پاطیه )

نفر بعد "آن بلبل شیرین سخن"  "آن طوطی شکر شکن"  "آن راوی اخبار کهن"  "آن گوهر نایاب وطن"  "آن که دل از بلاگفا ببْرد"   "آنکه  سر همه را خورد"  "آن نگین یمانی" "آن پمپ بنزین لبنانی"   "آن مودی مودیانی" بود  از احوالات او آمده است که این موجود نتنها زبانی به درازای برج میلاد آیندگان دارد بلکه جدیدا هم شونصد تا پا  دارد  نشان به آن نشان که از اول مهمانی تا آخرش  عین فرفره می چرخید والبته به سرعت نور و دیگر اینکه بزنیم به تخته رنگ و روش وا شده بزنم به تخته(جو گیر نشوید لطفا) نمی دانیم چرا هرچه این مودی پیر تر میشود چهره اش جوان می شود البته از بس کله پاچه و سیراب شیردان همی تناول کرده و این بابای مودی هی نازش را همی میکشد. آخر پدر من دوتادختر دیگر هم داری ها انقدر تو حلقوم این مودی نکن، تمام حق آن دو خواهر شده گوشت تن این مودی البته به کمک حلیم و این حرفا

نفر بعد کسی بود که تا ما را دید فوری یاد مسابقه محله همی افتاد و گفت زود باش بگو من کیم  یکو یکو یک  دوو دوو دو  سه و سه و سه  چارو چارو چار ومن همی گفتم خواهر مودی هستی لابد که انقدر زبانتان بلند است (اصلا منظورم زبان درازی نیستا) و او گفت خیر ای بی نزاکت (تو دلش گفت) اصن حس وبلاگی نداری. من از بچه های وبلاگی هستم و من باز همی گفتم هستی ؟ و او نیز همچون مدیر قهوه خانه به عمق فاجعه پی برد و گفت پادلمه هستم  و من مسرور همی گشتم از زیارت ایشان

و بعد بانو دوغی که تا چند دقیقه پیش همی گفت مرا تنها نذاری ها فوری رفت پیش آنها نشست و من ماندم که کجا نشینم و رفتم کنار سیاوش جان نشستم و توفیق آشنایی و زیارت  نصیبمان شد. و تا آخر جشن این دوغ بانو  حتی یادی از ما نکرد جز اینکه یک بار گفت اون شکلات خوشمزه است مانی بخور.

از بد جنسی این موجود شونصدپا(مودی)  چه بگویم که دست بر شکمم نذارید که خون است(البته بیشتر نسکافه است) ایا جرمی بزرگتر از اینکه سالاد نیاورده بود و تمام ظرف میوه ها را همچون دفتر مشقش جلد (نایلکس)  کرده بود تا کسی دست نزند و از ابتدا تا آخر تنها کار مفیدی که می کرد این بود که هی میز ها را همی میبرد اینطرف و آنطرف و هی صندلی هارا جابجا میکرد تا اینکه مهمانان یکی یکی سر میرسیدند البته یک کار مفید دیگر هم کرد و آن شمع فوت کردن بود.

هستی بانو و خواهر زاده اش همی امدند و ما همی شاکر شدیم به چنین سعادتی و زیارت بانوی مهربانی  که هیچ نقابی نداشت و اصل اصل بود با همان مارک مهربانی بر قلب نازنیش

خانوم مارپل نیز به جمع ما همی پیوست کسی که گه گداری کامنت هایش را همی خوانده بودیم اماتوفیق اذیت کردنشان نصیبمان نشده بود (آخ جان قربانی جدید)

امید۱۹۷۷ شیطان تر از چیزی بود که می شناختیم و یک نارنگی خور حرفه ای چون تا ما کله مبارکمان را بر گرداندیم دیدیم همی تمام نارنگی های میز ما به ملکوت اعلی پیوسته بودند و ما از ترس، چند تکه موز در جیب مبارکمان قایم کردیم تا حداقل اینجا از فرط سو تغزیه نمیریم.

ادمین و آیناز : این دو کبوتر عاشق (فقط یه کم تعریف میکنما ) هر چند من بار ها افسوس خوردم که چرا خواهر خودم را همی بدبخت کردیم و فرستادیمش به خانه دشمن اما آن روز گمانم قرص هایی که توسط آیناز به ادمین داده بودیم اثر کرده بود و سر تا سر جشن تولد، ادمین به یک شخصیت متشخص و جنتلمن تبدیل شده بود و آیناز هم که در مهربانی و شیرین زبانی به برادرش رفته است . چقدر از دیدنشان مسرور همی شدیم .

چه چیزی می تواند زیبا تر از دیدار عمو علی باشد؟ که نصیب ما نیز همی شد و به خود همی می بالیدیم که در کنار نفر برتر وبلاگی نشسته ایم همان عمو علی دوست داشتنی و شیرین کلام خودمان.

آرش و همراهش محفل را بیشتر مزین کردن گمانم گربه  همان دم حجله کشته شده بود چون آرش هیچ حرفی نمی زد کاملا ساکت بود حتما قبل آمدن به زور چسب رازی یا سیریش به خوردش داده بودن ولا غیر  از این خانمها هرچی بگویید همی بر می آید.

 آقای امینی هم بود  شخصی  جذاب و دوست داشتنی و همی  محفل گرم کن با یک کادوی بسیار بزرگ و  جناب آقای علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا نیز همی آمد بدون اینکه سمند مرا با خود آورده باشد حتی به روی خود نیز همی نمی آورد.

همه همی گرم صحبت و دیدار و شیرین زیانی بودند و تنها امید گرم خوردن همی بود تا اینکه میزبان شونصدپا کیک تولد خود را که به شکل خودش سفارش داده بود را همی آورد البته نمی دانم چرا یکم شبیه قورباغه شده بود اما در کل رنگ سبزش را که خذف میکردی خیلی شبیه مودی همی میشد و بعد از خوردن مودی  ببخشید کیک مودی، تصمیم به باز کردن کادو ها گرفته شد. کادو ها باز شد تک تک کادو ها را به همه  نشان داده می داد . ما نیز که از اول قصد خرید جوراب داشتیم پانصد تومان پول جوراب خود را به دوغ بانو داده بودیم و گفته بودیم دنگی دونگی پول همی بگذاریم  و او هم قبول کرده بود و پانصد تومان از من شونصد تومان سهم او بود که شد یک کتاب نفیس از دیوان خیام .

از نکته های همی جالب  این جشن تولد یکی همین بود که برای من صندلی همی شکسته بگذارده بودند تا من را همی ترور شخصیت کنند اما نشد و دیگر اینکه من را کنار پله های موال (به معنای توالت نه موبایل )همی  نشانده بودند و انگار تمام ملت آنروز تحت فشار قرار گرفته بودند و عزمشان را جزم کرده بودند که هی من را بلند کنند چون برای رسیدن به رهایی باید همی بلند میشدم از سر راهشان و همی جالبتر این بود که یک نفرشان انقدر رفت و امد کرده بود که دیگر با ما رفیق غار گردیده بود  و وقتی می آمد و می خواست برود بالا  لبخندی ملیح نثار ما من میکرد گمانم می خواست شماره موال(موبایل) خود را  به من بدهد اما بس که خجالتی بود نشد

و آخر اینکه عکس گرفتن لحظه ها ، ثبت همان خاطراتی بود که که عینا بر صفحه دلمان و ذهنمان و روحمان حک شد.

ممنان

پی نوشت :

۱. ببینم کی جرات داره انجمن و فراموش کنه ها

۲.بعد مهمانی آیناز از طرف مادرش هدیه ای به من  داد که خیلی برام با ارزش بود همینجا از مادر آیناز خودش و ادمین تشکر میکنم.

۳.  از مودی عزیز نیز به خاطر اینکه من و در جرگه دوستانش قرار داده ممنونم من لایق این همه لطف او و خانواده محترم و دوست داشتنیش نیستم.

۴. توفیق زیارت خواهران مودی مرسده و ساحل نیز نصیبمان شد که یکی از یکی  گل تر و مهربان تر بر عکس این مودی  

۵. میگم چیزه ! پی نوشتانم چندتا شده ؟  آخ جان  ۵ تا

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت 3:45 توسط مانی | |