تبليغاتX
ابسولوت با طعم خنده
ابسولوت با طعم خنده

و اما سیزدهمین قربانی به قربانگاه خودم بودم شرمنده که زحمت ذبح شدن ما گردن دوستان افتاد (آیکن مگه دوباره نبینمت)

به دور از شوخی انقدر مصطفی زیبا نوشته بود که تصمیم بر آن گرفتم که برای یادگاری هم که شده پستش و اینجا بذارم تا در در دفتر خاطراتم ثبت بشه بقیه دوستان هم خیلی به من لطف کردن  نوگل عزیز-  امید جنتلمن - هاله با صفا (خودمم از این تعریفم خندم گرفت ) هدیه بانوی هنرمند بلاگفا - بهار مهربان ( دروغ به این بزرگی تا حالا دیده بودین) ستاره عزیز - مهتاب سرخ - ناهید که کلی بابت پست قصابش خندیدم - نسرین گودزیلا -سمیه خوش صدا -  ملیحه دندونه - پرگل - حمید رضا - محسن - ادمین - اعظم- و همه دوستان و بستگان آن مرحوم کمال تشکر را داریم( هرکی و یادم رفت  چماق هست اینجا میدم خدمتشون ار خجالتم در بیاد ) 

القصه این پست فقط جنبه ثبت وقایع دارد و هرگونه خندیدن  و سو استفاده ابزاری و همچنین ایجاد آشوب و رعب و وحشت در بین اذهان عمومی و برگزاری تجمع های غیر قانونی ، اجتماع بیش از ۳ نفر ، برگزاری میتینگ های سخنرانی و هرکامنت مرتبط با پست ممنون (ممنوع موکد) است  

چیه ؟ وبلاگ خودمه گردنمم کلفته ، سعی کنید در مورد آب و هوا کامنت بذارید یا در مورد آنفولانزای نوع خفنش ، بحث شیرین ترشیدگی دختران هم هست ، اینهمه بحث های جذاب برای کامنت گذاشتن حیف نیست در مورد قربانی شدن یه بنده خدا کامنت بذارید ( آیکن مصطفی + مو کشیدن)

اگرم این مباحث براتون جذابیت نداره  در مورد پنگوئن ، هاله ، دیسک کمرو اینا هرکی جک بلده تعریف کنه ما بخندیم.

http://kaviretanha01.blogfa.com/post-24.aspx

این لینک مطلبه چون تو مدیریتم لینک نمیشد آدرس و همینجا می ذارم شما هم سعی کنید به هیچ وجه نخونیدش چون بد آموزی داره

 زت زیاد

 ( استفاده از این کلمه موجب پیگرد خیلی قانونی میشود )

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 22:22 توسط مانی | |
از همه دوستان به خاط پست ها و تبریکاتشون بی نهایت سپاسگذارم

شرمنده که تشکرم خشک و خالی است

در یک سفر چند روزه اداری بسر میبرم که به محض برگشتن حتما  از شرمندگی همه در میام

بازم میگم شرمندم کردین

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 20:15 توسط مانی |
 

طالب سبزم نه آن سبز ریا           سبز هم بازیچه شد مهدی بیا

 

همچنان به "میرمحسن کروبی نژاد" رای میدهیم

نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت 21:45 توسط مانی | |

تو این مدت که سریال حضرت یوسف پخش شد من تقریبا تمام قسمتهای این سریال رو نگاه کردم، به دو دلیل و  دلیل دومش اینه که به هرکسی که میرسیدم میگفت من اصلن این سریال رو نگاه نمیکنم و خود این حرف ها بیشتر من رو ترغیب میکرد به دیدن این سریال اما تعجب من زمانی بود که  طبق آمار موثق این سریال پر بیننده ترین سریال انتخاب شد لابد از ما بهترون نگاه میکردن

اما اون چیزی که باعث شد من رو مجبور به نوشتن یه پست جدی کنه این حرفا نیست. به نظر من خیلی بده که ما تمام زحمات یه فرد رو نادیده بگیریم و بدون استدلال و تنها از روی نا آگاهی و کج فکری بیایم تیشه به بنیان ارزشیه یک کار بزنیم .

من هم معتقدم که سریال حضرت یوسف هم مثل تمام سریال های کشور حتی تمام سریال های جهان دارای ایراد هایی هست و این اصلا قابل انکار نیست اما باز این دلیل نمیشه که ما تمام خوبی هارو کنار بذاریم و فقط به سیاهی نگاه کنیم.

یاد یکی ازاستادام  افتادم که میگفت : اگه نقاش ماهری یه دیوار رو به زیبایی رنگ سفید بزنه و تنها یه نقطه سیاه روی اون بذاره ما ایرانی ها در اولین برخورد با اون دیوار بجای اینکه اون رنگ سفید زیبا رو ببینیم توجهمون به اون نقطه سیاه جلب میشه و فورا شروع به ایراد گرفتن میکنیم

من قویا در دفاع از سریال حضرت یوسف میگم توی مملکت ما با این امکانات و این طرز تفکر غلط و فرهنگ ناصحیح و اینهمه دشمن دوست نما که فقط بلدن ایراد بگیرن اونم بدون داشتن تخصص ، از این بهتر نمیشه سریال ساخت حالا هرکی مرد ساختنشه بسم الله ببینیم چیکار میکنین! ما که کارای قبلی شما رو دیدیم پس حرف مفت موقوف!

پ ن :

۱- یه نقد بی پایه و مزخرف در مورد این فیلم خوندم و این باعث شد سر صبحی احساس خشانت بهم دست بده و الان کلی با جذبه هستم

۲-هرکی نگه هاله جیز جیزی  دعا میکنم دمل چرکی بزنه  

۳- درحال نوشتن قربانی هستم و احتمالا فردا آپ می شود   

۴- شمارش معکوس برای تحول عظیم آغاز میشود :  هفت

۵- زت زیاد 

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/14ساعت 9:7 توسط مانی | |

بـرو که دیـگر نمـی خواهم ببینمت

از جلوی چشمانم برو کنار

 پلک هایم را روی هم میگذارم تا شاید محو شوی

 اما چرا پر رنگ تری

.

.

.

آهـــــــــای با توام با قلب من چــکار داری؟

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت 9:9 توسط مانی | |
 

 

چشمهای آبیت مرا یاد اندوهم می اندازد

همان زمان که با برق نگاهت خودم را از یاد بردم و اکنون دیگر خودم را نیز ندارم

کاش کور بودی و مرا کور نمیکردی

کاش نبودی من بودم

اصلن کاش هیچکداممان نبودیم چون من بی تو...   باز نیستم

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت 11:46 توسط مانی | |

می خوام تو رو که باشی جون بدی تا نمیرم

عزیـــز همـــترانــه تـو واژه هات اسیــــــرم

 

می خوام تو رو که باشی تو دم دم نفسهام

تو لحظــه های دردم محکم بگیـری دستـام

 

می خوام تو رو که باشی حتی اگه نباشم

حتـــی اگــه تـو رویـا خیــال رفتـه باشـــم

 

می خوام تو رو که باشی گم بشی تو وجودم

حتـــی وقتــی نبــودی من عاشـــق تـو بودم

 

از من بخواه که باشم کم نیارم تو دستات

پرپر بشم تو حس خواب لطیف چشمــات

 

از من بخواه که باشم بودنی رنگ موندن

حست کنم تو رگهـام عین ترانه خـونــدن

 

از تو میخوام که باشی باشم و باشه یاور

تو لحظـــه هام بمونی تا دم دمای آخــــر

 

از تو میخوام که باشی تا که ترانه باشه

اگه یه روز بمیـــرم رو شـــونه تو باشـه

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16ساعت 14:58 توسط مانی | |
از تموم دنیا و دار و ندارش                                 شونه هاتو کم  دارم برای بارش

زخمی خنجر زهر آگین یارم                                تو که تازه اومدی تنها نذارم

 

به چشام خوب خیره شو ببین چه پیرم             من و دریاب خوب من دارم می میرم

دیگه حتی نایی نیست برای موندن                   خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم

 

یک لحظه خوبی به من بده از من بگیر روح و تنم * برای یک لحظه خوشی به هر دری در میزنم

برگردون عمر رفتم و حتی واسه یه ثانیه            دلخور شدم حتی دروغ از من مگه چی باقیه؟

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/12ساعت 17:28 توسط مانی | |
گاه رویش یک نگاه تا بارور شدن حس دلتنگیم کافی است

 گاه فرار از لحظه ها هم نمی تواند عطش نبودنت را فروکش کند

 راستی من دلتنگ نیستم !

بی قرار هم نیستم! 

خسته ام همین!

 

 

پی نوشت :

۱-۲-۳-۴-۵-   من برگشتم

نوشته شده در شنبه 1388/01/08ساعت 8:24 توسط مانی | |

امسال سال عجیبی بود یه سال کاملا متفاوت و چقدر خوبه که ما هیچگاه نمیتونیم آینده رو پیشبینی کنیم .

 امسال از نظر مالی سخت ترین سال عمرم بود به خاطر گامهای بلندی که برداشته بودم بی نهایت تحت فشار های مالی قرار گرفتم  که الحمد لله این فشار ها رو به اتمامه و کم کم نفسی می کشم  

از نظر کاری و شغلی سال خوبی بود با توجه به اینکه حجم کاری هم پراکنده شد و زیاد اما اواخر سال تونستم به مسایل کاری و شغلی سر و سامانی بدم  و ضمن موفقیت در کار ثابت و صبحم   به لطف خدا مدیر یکی از شبکه های ماهواره ای شدم  که قراره ۱۳ رجب برنامه هاش رو روی انتن بفرستیم که این برای خودم یک موفقیت محسوب میشه

در زمینه تحصیل سال خوبی رو پشت سر نذاشتم و به دلیل مشغله های کاری نتونستم برای دکترا خیز بردارم و فعلن به همین فوق لیسانس بسنده کردم تا به امید خدا برای سال آینده روش زوم کنم   

اما همه اینها باعث نشده بود که امسال تفاوت زیادی با سالهای دیگه بکنه تنها چیزی که کفه ترازوی تفاوت ها رو سنگین تر می کرد بلاگفا بود! من قبل از امسال نیز وبلاگ داشتم اما هیچگاه فکر نمی کردم  این دنیای مجازی و این دوستان به اصطلاح مجازی تا اینقدر بر روابط ، اخلاقیات ، الگو برداری و تفریحات  من تاثیر بذاره تا جایی که بودن در کنار اونها شیرین ترین لحظه های سالم رو رقم بزنه دوستانی که دیگه مجازی نیستند بلکه یک همراه و همفکر هستند.

تمام کسانی که وبلاگشون رو می خونم و یا کسانی که مطالب من رو دنبال میکنند جزو دوستان من هستند و بی نهایت دوستشون دارم و به گمانم الان بهترین فرصت برای قدر دانی از لطف و محبت آنها باشه بنابراین باید اقرار کنم که جلوی صفا و محبتتون سر تعظیم فرو میارم و به آستانه  مهربانی تون بوسه میزنم.

بعضی دوستان نیز به واسطه نزدیکی  شوخی هایی که گه گاه انجام میدادم عذر خواهی میکنم و امیدوارم کدورت و رنجشی از من وجود نداشته باشه دوستانی مانند :

هاله عزیز که با جنبه بالا و شیرین زبانیش دل همه رو شاد میکنه، هاله از دوستان بسیار نزدیکه منه که واقعا به بودنش افتخار میکنم و اگر گاهی حرفی از طرف من زده میشه مطمئنا جنبه شوخی داره و در دل ما جز ارادت چیز دیگه ای نیست

نوگل عزیز که همگان به مهربانی و عزیز بودنش اذعان دارند و لازم نیست که بگویم چقدر این انسان نازنین است و  چه قلب مهربان و صاف و زلالی دارد ، همصحبتی با ایشون از افتخارات منه و لحظه لحظه ی زمانهایی که درکنارش بودم برای همیشه در ذهنم به عنوان شیرین ترین لحظات حک شده. امیدوارم سفرت بی خطر باشه عزیز

ادمین از عزیزترین و با معرفت ترین دوستانم کسی که بی نهایت به بودنش و همراهیش عادت کردم و چقدر ممنون و شاکرم به درگاه باری تعالی که برادری همچون او نصیب من کرده و همینطور همسر با محبتش که همچون خواهر واقعیم دوستش دارم

بهار عزیز و با محبت که در این مدت انقدر اذیتش کردم که هرچقدر هم بخوام تلافی کنم می دانم که فایده ای نداره. بهار انسان فوق العاده ایه و لقب ماه دختر واقعا برازندشه هرچقدر از خوبی هاش بگم کم گفتم .

سمیه،انسانی شوخ و خوش اخلاق و یک همکار فوق العاده درامور انجمن که تمام زحمت ها و کار های انجمن به دوش ایشونه ، انسانی با شخصیت و با شعور و پشتکار و فوق العاده دوست داشتنی که اگه مصطفی بتونه مخشو بزنه قول میدم خوشبخت میشه

امید دوست و همپای همیشگیه مهمونی ها که همیشه در کنار هم می نشینیم انسانی جذاب و شوخ که هیچگاه از مصاحبت با او خسته نمی شوید و من واقعا خوشحالم از دوستی با این انسان عزیز

فاطی عزیز که سرشاره از انرژی با کامنت ها و شوخی های زیباش لحظات خوشی رو در ذهن من یادگار گذاشته  دوست خوب و هم صحبت درد و دلهای گاه گاه من،ببخش اگه گاهی جسارت کردم

مودی عزیز و مهربان  کسی که بیشتر از همه اذیتش کردم اما اون همیشه با صبر و حوصله و جنبه بالا  تحمل کرده و همشه خنده بر لبانش بوده یه انسان چقدر میتونه مهربان باشه آخه و اینکه ایشون بنیانگذار مهمانی های دوستان هستند  ممنونم به خاطر همه چیز

بقیه دوستان نیز هر کدومشون به یه گوشه از زندگی من وصله شدن و همه با هم بهترین سال عمرم رو رقم زدن : خانومی - عمو حمید رضا - هدیه هنرمند  - عمو علی ـ مونا - الی - هستی - سیری- مدام- زشت بانو - سیلویا- دریای عزیز - زابیل مهربون- محسن عزیز - ستاره استقلالی - مهتاب سرخ - جو جو  و آست عزیز  اعظم بانو و اعظم جونی و ...

یه چندتا از دوستان هم هستند که وبلاگ ندارند و حتی کامنت هم نمی ذارن اما همه رو میشناسن و گه گاهی به آی دی من پی ام میدن و من رو مورد لطف قرار میدن  ممنونم ازتون

هر کسی هم که اسمش و نیووردم بذاره به حساب حافظه خسته و پیر من اگه یادم اومد حتما اضافه میکنم  مهم اینه که من بی نهایت دوستون دارم

در ضمن ادامه ماجرا رو هم اگه زنده موندم بعد تعطیلات تعریف می کنم  و فعالیت گسترده و ایده های نو برای انجمن هم از سال جدید آغاز میشه

دیگه هیچی نمونده تو دلم جز هزاران سبد شکوفه بهاری که هدیه میکنم به شما و موقع تحول سال حتما یادتون می کنم  دیگه ما رفتیم تا بعد تعطیلات

سال نو مبارک و دلتون شاد یا حق

نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 12:5 توسط مانی | |
 : تا می توانید دوست انتخاب کنید چون خداوند بی نهایت رحمان است و حیا می کند شما را جلوی دوستان نیکتان عذاب کند

رسول گلها محمد امین (ص)

 شاگرد امام صادق نقل مي کند :
در يکي از سفرها هزينه من تمام شد و يکي از يارانمان گفت: اميدت به کيست؟
گفتم: فلاني . گفت: در آن هنگام به خدا سوگند حاجتت روا نمي شود و به آرزويت نمي رسي و طلب خود را به دست نمي آوري!
گفتم: تو را چه شده ؟ خدا رحمتت کند .
گفت: امام صادق عليه السلام حديث کرد به من که به تحقيق در يکي از کتابها خوانده که خداوند متعال فرمود:

به عزتم و جلالم و عظمتم و ارتفاع مکانم بر عرش سوگند که اميد هر آن کس را که به غير من اميدوار باشد ، قطع مي کنم و آرزويش را به يأس بدل مي کنم و در ميان مردم لباس مذلت برايش مي پوشانم . و او را از قرب خودم دور مي کنم و از وصلم دورش مي سازم .

آيا در شدت ها به غير من اميد مي بندد ، حال آنکه شدايد در دست من است ؟

و به غير من اميدوار مي شود و با فکرش درِ ديگري را مي زند، در صورتي که آن در بسته است و درِ لطف من براي هرکس که مرا بخواند ، گشوده و باز است؟
پس کيست که در سختي هايش به من اميدوار باشد ؟
و کيست که در امر مهمي به من اميدوار باشد و من اميد او را قطع کنم ؟

من آمال بندگانم را در پيش خود محفوظ قرارداده ام ، ولي آنها به حفظ من راضي نيستند.

آسمانها و زمينم را از ملائکه ها پر کرده ام، کساني که از تسبيح من دچار ملال و خستگي نمي شوند و امرشان کرده ام درهاي موجود ميان من و بندگانم را نبندند، ولي آنها (بندگانم) به قول من اعتماد نمي کنند.
آيا نمي داند کسي را که من با مشکلي از مشکلاتم در رحمت بر او ببندم، کسي جز من نمي تواند مالک کشف و رفع آن شود ؟

پس او را چه شده که پس از اذن دادنم بر او، او را ناله کننده بر درگاه خود نمي بينم ؟
با جودم چيزي (نعمت) را که از من نخواسته بود برايش عطا کردم و سپس آن (نعمت) را از او گرفتم، پس بازگشت آن (نعمت) را از من مسئلت نمي کند و از غير من مي خواهد، آيا مرا اينگونه مي بيند که قبل از مسئلت با عطا آغاز کنم آنگاه آن را از من بخواهد، من جواب ندهم ؟

آيا من بخيل هستم تا بنده ام به من بخل ورزد ؟
آيا عفو و رحمت به دست من نيست ؟
آيا من جايگاه (برآورنده) آرزوها نيستم ؟

پس کيست غير از من که قطع کند ؟ آيا اميدواران به غير من نمي ترسند که به آنها (غير من) اميد مي بندند؟ پس اگر اهل آسمان من و اهل زمين من، همگي به من اميد بندند و من همه آنچه را که اميد آنهاست برايشان عطا کنم، از ملک من ذره اي کاسته نمي شود.
و چگونه کم گردد ملکي که من قيّم آن هستم ؟
پس بدا بر نااميدشدگان از رحمت من،
و بدا بر هرکس که عصيانم مي کند و مراقب من نيست !


منبع : کتاب کليات احاديث قدسي .باب امام جعفر صادق صفحه 635

پی نوشت :

۱- این حدیث و از رادیو شنیدم

۲- انجمن خیریه رو فراموش نکنید

۳- پست بعدی باربد کچل خواهد بود

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/07ساعت 10:38 توسط مانی | |

آنگاه که نسیم مژده صبحگاهان را بر شانه دشت تنهایی ام شانه میزد و  انگشت سرد خورشید گونه سرخم را نوازش می داد

آنگاه که بر باد نشستم و تا خود آبی بی کران رهسپار شدم

آنگاه که من دستهایم  پژمرده از دیار بی کسی بود

آنگاه که مرغکان حریم مخروبه دلم غمناله هجر تو بر بام سکوت را سر می دادند

آنگاه که نفسی نمانده بود تا برساند مرا به اولین تشعشع از مهتاب نگاه تو

آنگاه که بار هجران نهادم تا قامت خم شده از کوله خستگی را استوار کنم

تنها طروات شبنم یک نگاه تو می توانست رهایم کند

پی نوشت :

۱- دست من تهی است امادلی همچون دریا دارم

۲-هرگونه شایعه عشقی رماتیکی را از همین ابتدا تکذیب میکنم فقط این پست برا اینکه حس میکردم مدتیه به خاطر طنز نویسی از حالت رمانتیک خارج شدم نوشتم تا این سبک نوشتاراز ذهنم بیرون نره همین !

۳- من اونقدر ها هم که فکر می کنی آدم بدی نیستم درسته کم اومدم بهت سر زدم اما این بخاطر این بود که تو متوجه رفتارت بشی! اما تو این و به حساب کم لطفی من گذاشتی ! تو یه دوست خوب برا من هستی و من هرگز فراموشت نمی کنم اما گمونم باید به خودت رجوع کنی که باعث این جدایی چی بوده ! بازم حرف هایی تو دلم هست که بهت میگم ( مخاطب خاص)

۴- تا سه میشمرم اگه سیری و مودی بر نگشتن دوباره میشمرم والا دیگه نمیشمرم گفته باشم

۵- اینم برا اینکه هاله نگه از من ننوشتی و دلخور نشده و دلش تنگ نشه مینویسم : هاله جیز جیزی ۹۰ ساله است

۵- خودتون بگید پست بعدی چی باشه : ۱- تعریف وقایع مهمونی ۲- قربانی ۳- داستان ۴- چرت پرت

نوشته شده در شنبه 1387/11/19ساعت 10:49 توسط مانی | |
بوی اسفند روی زغال  من و یاد خیلی چیزا میندازه

محرم و عزاداری و هیئت و سینه زنی

گوسفند قربونی هر سال عید قربون

حتی بچه  گداهای سر چار راه

اما نه همه اینا بهانه است دلم برای تو تنگ شده

اسفند اسفند دونه اسفند سی و سه دونه ایشالله دامادی تو ببینم پسر  

و دست نوازش بر سرم و بوسه به عمق مهربانیت

بوی اسفند میاد اما تو نیستی

نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت 11:7 توسط مانی | |

گاهی فکر میکنم مظلومیت تا چقدر آخه

یعنی یک نفر به تنهایی وسط یه لشکر چقدر می تونه مقاوم باشه تا نترسه و به مبارزش ادامه بده

شما واقعا دلتون نمی سوزه؟ یا به اینهمه شهامت آفرین نمیگید ؟

به هر حال مبارزه همچنان ادامه داره

قسمتی از صحنه نبرد رو  اینـــــــــــجا  میتونید ببینید و به مظلومیت تنها ترین سردار بلاگفا پی ببرید

روز انتقام فرا خواهد رسید و آن روز بسیار سخت روزی است

فعلا مشغول  نوشتن داستان کوتاه جدیدی هستم به نام  "پیانیست"

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23ساعت 10:55 توسط مانی | |

دیروز یه دختر اومده بود واسه میمون خونگیش خرید لباس بکنه

دقیقا  ۴۷ هزار تومان لباس خرید برای میمون خونگیش 

مادرش می گفت این میمونش بیشتر از خودش برای ما خرج داره .

راستی همه مادرا واسه آینده بچه هاشون آرزو دارن؟ 

 

پی نوشت:

۱-

۲- یخچال خونه ما حتما پره از غذاهای نذری! از امام حسین خجالت میکشم

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16ساعت 12:42 توسط مانی | |
صدایی می آید

صدایی که شنیدنی نیست

سالهاست که نشسته است و سکوت تمام وجودش را گرفته

آرام است و می خواند با صدایی که شنیدنی نیست

تنها باید سکوت صدایش را بخواند

چقدر بی تاب است وقتی که پرتابش کنی

و خروشی است شکننده

انگار سالهاست که نعره میکشد

و درونش طوفانی است از سکوت

آری سکوت نعره سنگ است!

۶/۷/۸۳  ساعت ۱۱ شب

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 11:59 توسط مانی | |
دلم از درد بسیار است دوایی هم که نیست

واله و شیدا و مستم کامیابی هم که نیست

 

چنگ می اندازد به من دیو خبیــــث خوب رو

دیده ام رود است اما جویباری هم که نیست

 

دام گستردی و من افتــــــــاده ام در دام تو

پاره کردم دامــها اما تـــــوانی هم که نیست

 

چیست نوع چشمتان ای مست های جام نوش

جام از سر میکشیـد اما شـرابی هم که نیست

 

قاصـــــــدک هایی که از دست زمانه خفتـه اند

راه می رفتنـــد اما بـال و پر ها هم که نیسـت

 

بعد از آنهم چشمها درحسرت یکجرعه عشق

دیده ها بستیم اما پلک هـــایی هم که نیست

 

عمر هـا دادیــم از دست و زمــانه هم گذشت

وارث مــوی سپیدیــم و جوانی هم که نیست

 

عاقبـت دادیـــم از دست گوهـــر ناب وفـــــــــا

از شقایق هم بریدیم شعر نابی هم که نیست

 

من به یاد عشـــــــق بودم سالــــهای عمر خود

عشق هم فریاد بود یاری رسانی هم که نیست

 

گشتــه ام من بار ها دلتنگ از دست زمــــــــان

رو به خود کردم و گفتم آه فلانی هم که نیست

تاریخ سرودن:   ۱۹/۱۱/۸۳  ساعت ۱۱ صبح در اتوبوس هنگام مسافرت به شمال

 

 

پی نوشت :

۱-  تـــــــــــو  بارور خواهی شد با دستان من

۲- تا آخر دهه محرم من فقط شعر های خودم و می نویسم

۳- شاید رویه وبلاگ و عوض کردم و یه سبک خاص رو به طور حرفه ای دنبال کردم شما نظر بدید که فقط طنز بنویسم یا فقط داستان و یا همین حالت خوبه انتخاب با شماست در نظر سنجی سمت چپ وبلاگ شرکت کنید

۴- تا آخر دهه محرم برای هیچکس کامنت شوخی نمیذارم فکر نکنید که ناراحتم یا بهم بر خورده فقط به احترام ایام عزاداریه

۵- موفق باشید همین!

نوشته شده در شنبه 1387/10/14ساعت 7:48 توسط مانی | |
قطره اشکی هستم

کوچک و ریز و زلال

بر سر گونه عشق

یا که بر دامن یک مادر پیر

که زعشق پسرش سالهاست میگرید

من همان شوق وصالم

که به شیرینی یک خواب لطیف

بر لب فرهادم

من همان بغض پر از ناله آن کودک ده ساله فقرم

من همانم که ز من قصرها ویران است

در گلو خواهم خفت

ولی در بستر این رود بزرگ که زمن سیراب است خاطره میگذرد 

من نه آن قطره کوچک! بلکه یک فریادم!

سروده شده در  ۴/۱۰/۱۳۸۲ساعت ۳ بعد از ظهر

نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/12ساعت 9:9 توسط مانی | |

کلاس دوم ابتدایی بودم ریزه میزه و شیطون، تمام فکر و ذکرم فوتبال بازی بود به من می گفتن مارادونای کوچک و به خاطر استعدادم تو فوتبال همیشه با بزرگترا بازی میکردم .

محمد علی از بچه های محله  جاده سوم  بود که نتنها سه سال از من بزرگتر بود و تو کلاس پنجم درس می خوند بلکه هیکل درشت و چاقی هم داشت. یک روز سر بازی فوتبال با اون هیکل گندش من و دریبل زد و من که بهم بر خورده بود از پشت، ضربه ای بهش زدم و او با هیکل چاقش مثل توپ بادی کوبیده شد به  آسفالت، بلند شد و چنتا فحش آبدار نثارم کرد ، فحش هایی که تا حالا کسی بهم نگفته بود و من مونده بودم و یه رگ باد کرده از غیرت، قیافه بچه های محل هنوز تو یادمه وقتی اون فحش می داد و اونا هم می خندیدن، دویدم طرفش و با دستای کوچیکم یقه بزرگشو گرفتم و دعوا شروع شد، اون روز انقدر کتک خوردم تا از حال رفتم. البته تقصیر خودم بود چون هربار که ما رو سوا میکردن من دوباره حمله میکردم و کتک می خوردم. فرداش وقتی جلوی  مدرسه محمد علی و دیدم دوباره رگم باد کرد و دویدم  طرفش و باز دوباره یه کتک سیر ازش خوردم . "زنگ آخر وایسا نشونت میدم"  این جمله ای بود که وقتی ما رو جدا کرده بودن به محمد علی گفتم و اون فقط خندید چقدر از خندش متنفر بودم . زنگ آخر هم شد و من تا محمد علی و دیدم کیفم ول کردم و حمله کردم طرفش اینبار تونستم دو سه تا مشت بهش بزنم  اما فایده نداشت چون ضربه اون انقدر رو من اثر می کرد که برق از چشام می پرید اگه بچه ها ما رو سوا نکرده بودن اون روز من حتما زیر مشت و لگد محمد علی میمردم. عصر همون روز تو صف نونوایی بودم که محمد علی اومد و من انگار به قیافه محمد علی تیک گرفته بودم دلم نمی خواست کتک بخورم آخه دردم میومد اما این رگ و چیکار میکردم تو همین فکرا بودم که محمد علی بازم لبخند زد و من بی درنگ حمله کردم طرفش و چندتا مشت و لگد خوردم نامرد هر دفعه انگار کارش بهتر میشد و ضربه هاش بیشتر تن و بدن من و کبود میکرد دیگه یه جای سالم هم تو بدنم نبود تمام کمرم کبود شده بود این و شب تو آینه خونمون دیدم شانس اورده بودم که هوا سرد بود و من می تونستم تو خونه با لباسای پوشیده بمونم والا حتما بابام می فهمید البته گمونم از راه رفتنم فهمیده بود اما به روی خودش نمی اورد چون وقتی از جلوش رد میشدم یواشکی نگام میکرد.

کار من همین شده بود نمی تونستم لبخند محمد علی و تحمل کنم درسته که خیلی درد میکشیدم و واقعا از مشتایی که به گوشم می خورد می ترسیدم اما هر بار که اونو می دیدم نا خدا گاه بهش حمله می کردم و مثل همیشه یک کتک مفصل می خوردم . توی خیابون، زنگای تفریح، جلو در مدرسه، تو محل و هرجایی که میدیدمش بهش حمله می کردم و کتک می خوردم.

یکی دو هفته ای گذشته بود و من انقدر این کا رو کردم تا دیگه محمد علی خودش و از من قایم می کرد  دیگه زنگای تفریح بیرون نمی اومد و تو محل هم هرجا من بودم اون نبود نه اینکه از من بترسه ها نه اما دیگه خسته شده بود اما من از رو نمی رفتم . یه روز صبح قبل از مدرسه رفتن  در خونشون کشیک دادم و تا اومد بیرون حمله کردم طرفش و با مشت زدم تو صورت  تپلش و اونم با لگد کوبید به ساق پام و من محکم خوردم زمین و چنتا لگد دیگه هم خوردم و اون فرار کرد. اولین بار بود که از دستم فرار کرد اما من گوشه لبم پاره شده بود و داشت خون میومد .

ظهر وقتی به خونه بر گشتم بابام رو دیدم که گفت امروز بابای محمد علی اومده اینجا شکایت کرده و گفته به پسرت بگو اگه دست از سر پسر من بر نداره میرم کلانتری شکایت میکنم  گفته که محمد علی شبا کابوس می بینه و چند بار هم اسم تو رو تو خواب اورده حال روحیشم اصلا  خوب نیست مگه تو چیکار کردی باهاش؟

پی نوشت :

1- انجمن خیریه

۲-وقتی ماجرای غزه رو از اخبار شنیدم یاد خودم و این ماجرا افتادم خب مبارزه یا رسیدن به هدف طبعاتی هم داره ! بابام میگه بازنده اونیه که خسته بشه!

۳- دیدن صحنه های کشته شدن انسانهای بی گناه دردناک ترین چیزیه که قلب من و به شدت آزرده میکنه

۴- میدونم حرفم منطقی نیست و یا با عقاید محافظه کارانه بعضی ها جور نیست خب چیکار کنم من همه چیم متفاوته حتی عقایدم

۵- تا ساعت ۳ امروز دوشنبه فرصت دارید آخر داستان آرزوی محال و حدس بزنید

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/09ساعت 10:27 توسط مانی | |
خب و اما ادامه داستان آرزوی محال

از داستان آرزوی محال یک قسمت دیگه بیشتر نمونده . اما می خوام حدس شما عزیزان رو بدونم 

شما دوس دارید آخر داستان چجوری تموم شه ؟

از امروز تا روز دوشنبه فرصت دارید حدس بزنید و به کسی که درست حدس بزنه یه جایزه خوب داده میشه

پس ادامه داستان و شما بگید

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت 15:32 توسط مانی | |

  دستهایش را فشردن و تبریک گفتند همان پیمان شکنان بزرگ

تبریک این عید بر شما سروران

 

 

ميتوانيد از طريق سه رنگ، سرنخ های شگفت انگيزی بدست آوريد!
آيا تا بحال ميدانستيد که رنگهای سبز و بنفش و نــارنجی (رنگ های فرعی) میتوانند نشان دهنده آرزوها و نیازهای شما در روابط عاطفی باشند؟ اگر یکی از این رنگ ها را انتخاب کنید می توانید از روی آن تشخیص دهید که شخصیت شما جذب چه تیپ مردهایی می شود، که البته شامل مرد ایده آل شما نیز می شود! 

 رنگ مورد علاقه خود را انتخاب کنید  و انجمن خیریه را فراموش نکنید :
به رنگ های زیر نگاه کنید، و هر یک را که بیشتر از سایرین دوست می دارید انتخاب کنید : (البته لازم نیست رنگی را انتخاب کنید که در لباس پوشیدن و آرایش خود به کار می برید لحاظ قرار دهيد

جواب را در ادامه مطلب ببینید و انجمن خیره را هم فراموش نکنید


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت 8:33 توسط مانی | |

۱- دوستان عزیز سلام

۲- غیبت صغری ما هم تموم شد و ما سرحال و شاداب و با کلی انرژی وارد گود شدیم

۳- ممنون از همه کسانی که بهم تبریک گفتن و تشکر ویژه میکنم از کسایی که بهم رای دادن بعدن کامنت خصوصی بذارید بدونم کیا بهم رای دادن تا جایزه شونو بدم

۴- اونایی که از من امتیاز بیشتری آِوردن مواظب باشن چون تصمیمات بدی براشون دارم یه بلایی سرشون بیارم که تا دفعه آخرشون باشه که از من بیشتر امتیاز میارن

۵- رفیق رفاقی خودمون که حله اونا از خودمونن (سیرترشی و نوگل و بقیه دوستان) که جولوتر از ما هستن حقشونه جون واقعا لیاقتشون بیشتر از این حرفاست 

۶- رئیس مون (علیرضا شیرازی مدیر) هم که با ما همکاسه شده بعد جراتشم که نداریم پس اونم حله

۷- با بعضیا هم که شوخی نداریم چون اصن نمیشناسیمشون پس اونا هم حله

۸- موند فقط خودم پس من حتمن یه بلایی سر خودم میارم

۸- خدایی دلتون تنگ شده بودا نه  وای چقدر من محبوبم

۸- مثلن هشتمیا هم امتیازن که شمارشون یکیه (آیکن هنوز تو جو آمار)

۹- آمار و که دیدم اول گفتم دهم بودن که خوشحالی نداره اما بعدن به دو دلیل افتخار کردم به این مسئله . یک اینکه شما من و انتخاب کردید و چون دوستی با شما افتخار داره پس منتخبتون شدن بیشتر افتخار داره دوم اینکه  حدود 37497  وبلاگ شخصی در بلاگفا وجود داره که از بین اینها من رتبه دهم رو  مشترکا با آقای رئیس کسب کردم  که این هم افتخار داره    

۱۰- اعتراف می کنم نظر سنجی برام مهم بود چون می خواستم نحوه عملکردم و بسنجم و این اولین محک و آزمون وبلاگم بود و امیدوارم  دفعه بعد رتبه اول رو بدست بیارم البته مشترکن با دوستان و الجمله رئیس شیرازی (خدایا  اینجا هم رئیس ها هستن)

۱۱- رئیس جایزه ما رو بده که کار داریم می خواییم بریم  راستی شنیدم به رتبه دهم  یه خود رو سمند میدن از بقیه هم قدردانی میشه درسته ؟ من سمندم و با شما تقسیم نمی کنما  به فکر یه سمند دیگه باش

۱۲-  يکي از هم ميهنان در پيشنهادي جالب با توجه به مسائل اخير پيش آمده و گستاخيهاي امارات نوشت: چرا اسم خيابان ظفر را به "خليج فارس" عوض نميکنند تا امارات مجبور بشه براي آدرس سفارتش از اين اسم استفاده کنه ؟ در ضمن يه بخشنامه هم به پست بدهند که هر نامه اي به اين آدرس بود اگر اسم خليج فارس را ننوشته بود با ذکر علت به فرستنده ارجاع بدهند.

نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/13ساعت 9:10 توسط مانی | |