تبليغاتX
ابسولوت با طعم خنده
ابسولوت با طعم خنده

دوپ دوپ دوپ    بنگ!   دوپ دوپ دوپ    بنگ!

۹۹  سال پیش در چنین روزی در کوچه پس کوچه های یکی از محله های  شلوغ و فقیر نشین  ماداگاسکار نوزادی به دنیا آمد که بعدها با زبان خود جهانی را تحت الشعاع خود قرار داد.

این نوزاد که از همان بدو تولدش به عنوان یک نوزاد زیادی (همان نون خور اضافی) بشمار میرفت را خانواده ای با فرهنگ و اصیل و هنرمند و هنر دوست ایرانی از یتیم خانه ماداگاسکار گرفته و به عنوان فرزند خوانده اورا مورد شفقت و تربیت قرار دادند گرچه بعدها این خانواده با فرهنگ از کرده خود پشیمان شده و اعلام کردند که اگر یک پنگوئن از قطب شمال می گرفتند تا اکنون آدمش کرده بودند اما این نوزاد هرگز آدم نشد که نشد .

مورخان تاریخ دقیق تولد این نوزاد را ۱۷ آبان ۹۹ سال پیش اعلام کرده اند گرچه خود ذات خرابش این تاریخ را تکذیب کرده و بارها به دروغ خود را ۱۴ ساله  معرفی نموده و از این رو اسباب  جلب چندین خواستگار پیر و پاتال را فراهم نمود تا اینکه یک موری قشنگه بینوا به دام افتاد و انگ همسر او بودن را تا اکنون بر پیشانی خود حمل میکند (آیکن وا اسفا ) 

این پنگوئن جیز جیزی نه ببخشید  این نوزاد ماداگاسکاری بر خلاف همه نوزادان -که از زمان تولد تا بزرگسالی روند رو به رشد و تکامل مغزی دارند - هیچگونه روند رشد مغزی در او مشاهده نشده بلکه تمام رشد و نمو او در دو قسمت بدنش جمع شد یکی دوماغ و دیگری زبان  (آیکن من یک چیزی میگویم شما یک چیزی میشنوید اوه اوه اوه)

درطول عمر وبلاگ نویسی او القاب در خور توجهی به او نسبت داده شده است که تماما بر گرفته از واقعیات رفتاری او میباشد القابی همچون : جیزجیزی- پنگوئن دیسکی - گمج - هاله خطر- خواهر دالتونها - قورباغه سبز و...

از فعالیتهای این نوزاد زبان دراز می توان به  عضویت دائمی در بین رهبران مخالف گروه بزرگمرد تاریخ مانی کبیر نام برد که هم اکنون این جنبش متلاشی شده و دیگر هیچ صوبتی واسه گفتن نآرن داش شیفهم شد ؟(آیکن چی داداش؟) ببخشید هیچگونه حرفی برای گفتن ندارند .

از سوتی ها و فجایع رفتاری او هیچ نگوییم بهتر است زیرا که  پستهای مستهجن و ضد اخلاقی او گواه بر همه چیز است .

همچنان سالروز تولد این نوزاد به عنوان روز زبان درازهای کته کله نامگزاری شده و هر ساله در چنین روزی در وبلاگ ایشان مراسم شیرینی خوران برقرار است پس بشتابید که فرصت از دست نرود

با این توصیف دیگر لازم به توضیح نیست که امروز روز تولد  هاله جیزجیزی طنز نویس برتر بلاگفا است (کف مرتب! شله شله شله ! اون دس قشنگه کووووووووووو؟!  آ ماشالله )

خارج از شوخی : هاله از جمله افراد نادریه که میشه به عنوان یه انسان با فرهنگ و با جنبه زمانه ازش یاد کرد به  طوری که جز محدوده دوستان بسیار نزدیک من حساب میشه و من از معاشرت با این انسان شاد و با شعور خدارو شاکرم .

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 22:32 توسط مانی | |

گويند شناخت آدمگونه ها  بسيار سخت کاري است البته براي من که فرقي نمي کند چون همه آدمها رو با دو ديد مينگريم  خانما با يک ديد ( نه اون ديدي که اميد دارد ها ) آقايون محترم هم  با يک ديد (بازهم نه اون ديدي که ادمين دارد ) کلا ديد ما بسيار خاص ديدي است!(کلمات قصار)  بگذريم

القصه دقت کرده ايد که رفتار حيوانات گاهي شبيه به انسانها ميشود (البته بيشتر مواقع انسانها رفتارشون شبيه حيوانات ميشود) در اين مقاله سعي داريم به بررسي رفتار هاي الاغ هاي محترم بپردازيم باشد که مورد مقبول دوستان افتد اگرم نيفتد همينه که هست هرچي باشه وبلاگ من بهتر از  وبلاگ ورژن جديد سيما ديوانه است که (کچل کرده ذوقم ميکنه )

اما الاغ ها هم همچون انسانها انواع مختلفي دارند:

چیه؟ صفحه بعد و ببینین  
 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/16ساعت 21:56 توسط مانی | |

ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ پادشاه فرانسه – یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند – از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد.
سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!
حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛
این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ایدید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمالرا با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بارآن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتابکرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد.
گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار وسقف می پاشد.
وضع از اول هم دشوارتر می شود.
سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا میگذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی.

می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دوبرابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف برینند

منبع: کتاب طنز ایران

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 19:23 توسط مانی | |

از دوست متاهلم میپرسم :

- به نظرت مجردی بهتره یا متاهلی ؟

+ خب معلومه مجردی

- چرا؟

+ واسه این که وقتی مجردی فقط ناز یدونه  Gf  یعنی دوست دخترتو  می کشی اما وقتی متاهل میشی باید همزمان ناز عیال  و بقیه دوست دختراتو با هم بکشی که خدایی خیلی سخته

 

پی نوشت 

۱- در این نورافشانیه فرشته ها دلتون رنگین به عطر گل نرگس/ میلاد نور مبارک  

۲-  برام سخته واقعا، اما انجامش میدم با اینکه میدونم پشیمون میشم ، کله خراب بودن  همین گرفتاریها رو هم داره دیگه ! این رگ که باد کنه منطق حالیش نمیشه (کاملا خصوصی شما به دل نگیرید)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/15ساعت 15:49 توسط مانی | |

تلوزیون در هال بوده و آقایان همگی همانجا نشسته بودند. خلاصه حاجی سی دی مورد نظر را در دستگاه گذاشته صدای تلوزیون را زیاد میکنید  و دکمه روشن را میزند.

خودش بر میگردد تا  در کنار مهمانان به بحث های سیاسی خود برسد . هنوز چند قدمی بر نداشته بود که متوجه شد همه مهمانان با چشمهای از حدقه در آمده به تلوزیون نگاه میکنند . وقتی سر بر میگرداند میبیند صحنه های مستهجنی  درحال پخش است بچه ها شروع به خندیدن میکنند . تعدادی از مهمانان هم از ترس به سمت بیرون فرار میکنند .(حال چرا فرار میکردند بماند) .

حاجی چند لحظه ای  مات و مبهوت به صفحه تلوزیون خیره میشود و ناگهان متوجه میشود که ای داد بیداد دیگر  همه چیز عریان شد با دستپاچگی و هیجان زیاد  به سمت تلوزیون  حمله میکند،جلوی تلوزیون می ایستد و با دستانش تلوزیون را بغل میکند تا جلوی دیدن این صحنه های مستهجن را بگیرد اما خوب صداهای ناموزون و محرک را چه کند به ناچار فریاد بر آورد که:  پتـــــــــو بیـــــــاریــــــــــــــــــــــد * پتـــــــــو بیـــــــاریــــــــــــــــــــــد.

در همین حال یکی از مهمانان خود را به حاجی رسانید و تلوزیون را خاموش کرد. و بر آتش دل حاجی سطل آبی پاشید.و پس از آن بود که همگان متوجه شدند حاجیه خانم نیز در چارچوب در غش کرده است .

القصه آن مهمانی در خاطره ها باقی ماند و از آن پس کل فامیل و اقوام ما به فیلمهای بالای ۱۸ میگویند فیلمهای پتویی و یا اگر در مهمانی کسی می خواهد فیلمی بگذارد حتما یک عدد پتو هم در کنار تلوزیون جا سازی می کند .

 

پیک ۱: به فروشندگان فیلمها اعتماد نکنید

پیک ۲: حتما به یاد داشته باشید که برای قطع برنامه تلوزیون میتوان از دکمه خاموش استفاده کرد

پیک ۳: درچنین لحظاتی فرار نکنید وقت طلاست باید حداکثر استفاده را کرد

پیک ۴: هنگام دیدن فیلمها پتو یادتان نرود  

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 22:49 توسط مانی | |

در روزگاران قدیم ( البته نه خیلی قدیم همین چند سال پیش) شخصی محترم و آبرو دار  و صاحب پست و مقام که از قضا روحانی نیز بوده تصمیم میگیرد برای یک بار هم که شده حرف عیال را گوش داده و برای فارغ التحصیلی فرزندش جشنی مفصل و در خور شان بگیرد

روزی از روزها پس از  انجام کلیه مقدمات و برنامه های مهمانی بر روی مبل خویش لم داده بود که عیال مربوطه چادر به سر ( خب عیال آخوند تو خونه چادر سرش نمی کنه مگه؟) آمد کنار حاجی و گفت :

جاجیه بانو :حَجوقو آشوما واسی میهمونیدا هیچ فکری نیمی کونین ؟ 

حاجی : من که همه کارا رو کردم دیگه چیزی نمی مونه که!

حاجیه خانم: آ یه کار موندس! شوما باید بری آیه سی دی کارتون بستونی و بیای

حاجی: سی دی کارتن واسه چی؟

حاجیه خانم : واسه اینکه آ وقتی بچه ها تو میمونی آشلوغ کردندا سیدی کارتون و بذاریمو آسرگرمشدون کونیم .

جاجی ی قصه ما از آنجا که زده بود تو تریپ حرف گوش کنی اینبارم بنا به فرمایشات رهبر خانه رفت کلوپ تا  یه عدد سی دی کارتون بگیرد.

به اولین کلوپ که رسید وارد شد و پس از احوال پرسی گفت :

حاجی: آقا یه سی دی کارتون مشتی بده که کار ما راه بیفته در ضمن جدید باشه ها

صاحب مغازه نگاهی با تعجب کرد و گفت: از کدوم کارتون ها میخواین ؟رنگی یا سیاه و سفید؟

حاجی قصه ما که نمی دانست منظور مغازه دار چیست ؟ گفت : بابا رنگی می خوام سیاه سفید که حال نمیده

خب آخر یک حاجی تسبیح به دست که  به عکس بدون روسری خانوم خودش هم نگاه نمیکند چه میداند که در کلوپ ها به فیلم س. و. پ. ر  و صور قبیحه می گویند کارتون رنگی

مغزه دار  باز هم با تعجب می گوید : اما حاج آقا به شما نمی خوره که اهل کارتون دیدن باشین ها  

حاجی که جوگیر شده بود گفت: "ای بابا ما چیمون مگه با بقیه مردم فرق داره اتفاقا  ما تو خونه هروقت حوصلمون سر میره میشینیم با عیال کارتون میبینیم "

و بعد چشمکی هم به مغازه دار میزند. مغازه دار که تقریبا مطمئن میشود که حاجی هم تو این فازها سیر میکنه یه سی دی خفن و بسیار مستهجن به  حاجی میده و میگه : این واسم جدید رسیده هنوز به هیشکی ندادمش چون شما مشتری ویژه ای  میدمش ببینی بری حالش و ببری

القصه روز مراسم و مهمانی فرا میرسد و تمام مهمانیان غرق در صحبت و صلوات فرستادن بودند و خانم ها هم دور هم مشغول غیبت کردن و از خواب های روحانی خود تعریف کردن بودند و در این بین هم بچه ها مشغول شیطنت و بازی گوشی و سر و صدا کردن بودند .

حاجیه خانم رو به حاج آقا میکند و می گوید : حجوقو آ اون سی دیو واسه چی گرفتی خب ! آمگه نمیبینید این بچه ها چقد شیطونی می کونن

 حاجی هم بلند شده و بچه ها را صدا میکند بچه ها هم جلوی تلویزیون می نشینند و آماده دیدن کارتون می شوند 

تلوزیون در حال بوده و آقایان همگی در حال نشسته بودند. خلاصه حاجی سی دی مورد نظر را در دستگاه گذاشته صدای تلوزیون را زیاد میکنید  و دکمه روشن را میزند.

با کمال شرمندگی ادامه دارد  ...

 

پیک اول : به جان خودم و به جان عمه مرحومم به زودی ادامه همه داستانها رو می نویسم

پیک دو : من سرم که خلوت شه یه حال اساسی به این جو حاکم بر بلاگفا  میدم

پیک سه : گفتم ادامه همه داستانها رو مینویسم  حتی باربد کچل ( قابل توجه امید جیگر)

نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28ساعت 23:17 توسط مانی | |

همه می گویند که ۱۳ نحس است اما برای من ۷ نحس ترین عدد است باور نمیکنید نه؟ باشد! پس این ماجرا را دنبال کنید، به جان عمه مرحومم (خدا رفتگان شما بیامرزد) اگه حرفهایم را تصدیق نکردید حاضرم برای ریاست جمهوری خودم را کاندید کنم . 

از اولین دقایق در روز هفتم هر ماه تا آخرین دقیقه اش برای من  از آسمان و زمین و چرخ و فلک (یاد دوران کودکی و چرخ و فلک سواریش بخیر) مصیبت و بلا نازل میشود . خیلی ها همچون شما اوایل به حرفهایم میخندیدند اما وقتی با چشم خودشان می دیدند دیگر به جای خندیدن سعی میکردند در این روز از من فاصله بگیرند و درست روز ۸ هر ماه سیل تلفن ها و دیدار های اقوام و آشنایان بود تا از زنده بودن مطمئن شوند و به گونه ای از بلاهایی که بر سرم آمده  مطلع شوند .

هر کاری میکردم که روز هفتم را به خوبی بگذرانم فایده ای نداشت و آنچه می بایست بر سرم می آمد و مرا گریزی از آن پیشامد ها نبود و اکنون که سالهاست از عمرم میگذرد به اتفاق هفتم عادت کردم  و دیگر این مسئله قسمتی از زندگی مرا تشکیل میدهد و با آن کنار آمده ام. تا یادم نرفته بگویم که روز تولد من نیز ۷ مهرماه می باشد .

گذر زمان در زندگی من چرخید تا رسید به روز  هفتم مهر ماه سال هفتاد و هفت  (۷/۷/۷۷) یعنی هفت ِ هفتِ هفتاد و هفت که حتما  این روز وحشتناک ترین تاریخی بود که من به چشم می دیدم، حتی اسمش نیز لرزه بر اندامم می انداخت و بی شک اطرافیان گمان میکردند این روز پایان زندگی من است.

 روز شش مهر ماه سال ۷۷ ساعت ۲۳:۵۹ دقیقه است و فقط ۱ دقیقه مانده به آغاز روز هفتم ، استرس و هیجان به همراه تشویش و نگرانی در تمام وجودم موج میزند . روی مبل روبروی ساعت نشسته ام و ثانیه ها به تندی در حال سپری هستند ، صدای تیک تیک ساعت برایم آهنگ خداحافظی است،آیا  ۱۵ ثانیه مانده تا مرگ من؟

 همسر و فرزندانم را با هزار بلا و مصیبت به خانه مادرش فرستادم تا اگر مصیبتی هست بر سر آنها نازل نشود و اکنون تنهایی به استقبال حوادث میروم

پنج ثانیه مانده، چشمهایم را میبندم، انگشتانم از شدت ترس قفل شده اند و ثانیه ها را می شمارم ، چهار... سه ...  دو ..  و یک

 

  ... ادامه دارد

 

پیک ۱: درگذشت آیة الله بهجت رو تسلیت میگم (ایشون از مراجع بزرگ اسلام و از عرفا و سالکان بسیار بزرگ بودند که کراماتشون حتی در زمان حیاتش نیز مورد نقل مردم بوده  و در ضمن مرجع تقلید خود من نیز بودند)

پیک ۲ : انجمن خیریه

پیک ۳ : صدای مرا از مشهد می شنوید در ماموریت بسر میبرم برگردم ادامشو می نویسم

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 8:22 توسط مانی | |
روزنامه اعتماد ملي شماره ۲۸۷  صفحه 16:

آمريكا به دنبال كسب اهرم فشار بر ايران

 

کاملا مشخصه که نمی تونه پیدا کنه چون هرچی  اهرم فشار داشتیم  دست مسئولینه و سخت هم مشغولند

 

 پیک ۱ : فعلا بازار نق زدن ما داغ است تا به خنده برسیم راه مانده

پیک ۲ : مار زنگی به مار بوآ میرسه میگه : سلااااااااااااااام بوآ تونم لری ؟  ( نباس دل مردم و شیکوند اینم واس خاطر  دل انسونیت بود)

نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/23ساعت 10:52 توسط مانی | |
مسلما با لفظ اهرم فشار آشنایی دارید اولین تصویری که با شنیدن این لفظ به ذهنتان متبادر میشود چیست ؟

بهمن ابراهیمی (روانشناس):

زن و مرد مطلقه نباید از كودكان به عنوان اهرم فشار استفاده كنند 

 

من مانده ام در حیرت که با وجود لنگه کفش هایی با پاشنه ۲۰ الی ۳۰ سانتی  مگر مشکلی به نام  اهرم فشار هم می ماند؟

نوشته شده در سه شنبه 1388/02/22ساعت 11:20 توسط مانی | |

حدس بزنید جایزه بگیرید 

هزاران دستگاه خودرو و میلیاردها ریال جوایز نقدی و دو  صندوق پر از جواهرات در انتظار شماست اگر توانستید درست حدس بزنید  

فقط و فقط کافی است صاحب القاب ذیل را درست حدس بزنید تا برنده خوش شانس ما باشید پس خوب دقت کنید و بدون هیچگونه ترسی افراد ذیل را معرفی کنید

 

 

۱- خوش خط و خال آب زیر کاه نارنجی

۲- چپل چلاق آبرنگ

۳- غارنشین وبلاگ حذف کن همش بیزی بزن باکلاس شده

۴- از وسط نصف شده دست قلمی

۵- کوفت گرفته نمکدون بشکن  سبز

۶- ورپریده سوال خصوصی بپرسه ویبره 

7-................. ( من تو یکی و میکشم حالا ببین)

 

فقط تا پست بعدی فرصت دارید  پس بشتابید و فرصت را از دست ندهید

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20ساعت 12:39 توسط مانی | |

خلاصه همی هاجستید و همی واجستید از خونه همی بیرون جستید  و تا اینکه ساعت همی ۳ عصر گل پسر درون مترو  مشغول چرتیدن بود که یهو دیلینگ دیلینگ صدای موبایل(قبلن ها توضیح مبسوط دادیم اسباب بازیه آیندگان است) بغل دستی همی چرت نازنینش را به هم زد آنگاه گل پسر  با نگاهی خشم آلود  گفت : ای تو روحت البته در دلش و دوباره همی چشمهایش را بر هم گذاشت که بغل دستی  سقلمه ای به او زد و گفت:

- داش موبایلتو جواب نمیدی واسه چی با خودت میاری بیرون ؟ د خاموشش کن سرمون رفت و

 گل پسر همی  نگاهی به هیبت سیبیل بغل دستی که کرد گفت :

+ سرتون کجا تشریف بردن ؟

که آن مرد هیبتی باز گفت :

 - تعطیلی ها ؟

و گل پسر گفت :

+  خیر در مرخصی همی بسر می برم و آنگاه بود که گل پسر نفهمید چرا همگان خندیدند 

در آنسوی خط بانو گل گلی همی هوار کشان و همی فریاد کنان گفت : ( همچنان به این مکالمه نیز توجه کنید )

+ تو کجایی تا شوم من چاکرت چرا انقدر دیر کردی هان هان هان؟ تو خجالت نمی کشی که من و اینهمه معطل میکنی ؟ الان مهمونا میرسن تو هنوز نیومدی؟ اصن ببینم مانی تو الان کجایییییییییییی؟ ( صدای جیغ)

ـ من الان همی در مترو هستم و تا نیم ساعت دیگر میرسم  تو کجایی ؟ سر قرار معطل شدی ؟

+ نه من هنوز آماده نشدم دارم آماده میشم که آژانس بیاد دنبالم تو رسیدی میدون کاج بمون تا من برسم

ـ

القصه از گل پسر همی هی تماس بود  که کجایی از گل گلی هی من الان شیرینی فروشیم هی دوباره تماس که کجایی هی مانی رو کیک چی بنویسم ؟ هی دوباره تماس که کجایی ؟ هی من الان از شیرینی فروشی اومدم بیرون  و این شد که گل پسر یه لنگه پا در میدان کاج همی منتظر بود تا زیر پایش همی کاج در بیاید که بالاخره نوگل بانو  تشریف همی فرما شدند و این دو جوان با ۱۰ دقیقه تاخیر به رستوران صفا در یک جای دنج و زیبا همی رسیدند که به محض ورود نوگل بانو همی افاضه فرمودند: ببخشید ترو خدا همش تقصیر مانی بود که ما دیر کردیم   و چون دیفالی کوتاه تر از گل پسر همی نمی باشد همه کاسه کوزه ها بر سرش هوار شد عینهو الان بهار که زیر پرونده ها همی گیر فتاده است.

مهمانهای گل و نازنینی که همی زودتر از میزبان رسیده بودند همانهایی بودند که در مهمانی های دیگر  هی تماس میگرفتیم که چرا دیر کردید و آنها با همی تاخیر می آمدند که اینبار از شانس گل پسر ۱۰ دقیقه هم زودتر آمده بودند و  یه بسته سیگار راه هم به ته همی رسانده بودند

عمو علی مرد نازنین و خنده رو و جذاب بلاگفا که صفا شو عشقه

عمو حمید رضا که جشن تولد برای او بود اما خودش نمی دانست دم نوگل داغ  

مدام  : دوست محجوب و سر بزیر و آرام و هم محلی که توفیق اولین دیدار ایشان نصیب ما شد "بچه محل با صفا"

و این بود که همگی نشستند برای شروع غیبت نه ببخشید دید و بازدید و در و گوهر همی گفتن و گل پسر مشغول کشیدن یه نقشه حساب شده بود برای تناول سالاد های روی میز که طی اقدامی نا جوانمردانه گل بانو همی  دستور دادند که گارسون ها سالاد را بردارند و بجایش چای و نبات همی بدهند آخر یکی نیست بگوید مادر من!  چای نبات واسه سیگاری هاست ما که در جمعمان سیگاری نداریم اصلن

... ادامه دارد

پی نوشت :

۱- بقیه ماجرا رو فردا یه دفعه می نویسم

۲- پیشا پیش سال نو رو تبریک میگم

۳- موقع تحویل سال نیازمندا و مریضا رو فراموش نکنید دعای خیرتون خیلی کمک می کنه

۴- لبتون پر شکوفه دلتون شاد

۵- یا حق

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/26ساعت 15:14 توسط مانی | |

راویان اخبار و طوطیان شکر شکن مرض قند گرفته آورده اند که روزی بانویی محترمه از دیار از ما بهتران قصد فرمودندی که مهمانی همی برپا کند تا شاید جمعیت به گل نشسته بلاگفا تکانی خورده و از این رخوت درآمدن کند و شور و حالی چند که از این دیار مجازی رخت بر بستن کرده است  دوباره برگرداندیندونده شود.

باری از آن رو طی نقشه ای شوم و با اقدامات قبلی زمان مهمانی را با گل پسری چند  هماهنگی نموده و راهیه پیدا کردن مکانی مناسب از جهت این گرد همایی یا مستطیل همایی یا  خیلی شکل عجیب غریب همایی شد.

از آنجا که همه را برق همی گیرد و گل پسر  را خود ادیسون این بانو هم کل شهر تهران را ول همیکرد و نه گذاشت و نه برداشت صاف مهمانی را گذاشت درکه آن هم در بین خیل از ما بهتران یعنی بچه محل های خودشان و گل پسر هرچه گفت که عزیز من مگر  تهران میدان شوش ندارد مگه جگرکی های میدان شوش چه اشکالی دارند اما انگار همی نرود میخ آهنین در سنگ

القصه روز موعود فرا رسید و گل پسر که ایام کاری از کله صبح تا بوق سگ کار می کند و عرق جبین میریزد و (اصن هم نت استفاده نمیکند) ناچار به گرفتن مرخصی شد به این مکالمه توجه بفرمایید :

- سلام رئیس

+ سلام

-مرخصی میخوام

+مگه طلب داری؟

-نوچ

+پس برا چی مرخصی میخوای؟

-برا دیدن بچه های بلاگفا (این رئیس اصن از اینترنت سر در نمیاره)

+خدا خیرت بده ما رو هم دعا کن واقعا دیدار با این بچه ها خیلی ثواب داره

- مگه کجا دارم میرم؟

+ مگه نمی خوای بری دیدن بچه های معلول و کم عقل ؟

-  همشون که معلول نیستن توشون آدمای عاقلم هست  واقعا خدا خیرم بده

خلاصه پس از گرفتن همی مرخصی  گل پسر قند عسل بقچه بقل راهی دیار از ما بهتران همی  شد  اما غافل  همی بود از مصیبت هایی که قرار بود همی برسرش نازل شود

... و این ماجرا ادامه دارد  

پی نوشت :

۱- هاله که نیست  گویا مرحوم شدن  بهارم که لای پرونده های گیر افتاده و نیستش  فاطی هم که سرش گرم شاگرد تنبلاشه و نیست  سمیه هم که مصطفی خدا خیرش بده راحتمون کرد و نیست! یهو بگین اینجا کویته دیگه!  بچه ها خوش باشین که هیچ مزاحمی نیست  

۲- به چند عدد مصطفی برای کم کردن شر یه چندتا دیگه از مزاحمان برای همیشه نیازمندیم فعلن با دوتا مشکل تا کمی حل میشه (بهار و زلزله)

۳- ماجرای درکه پاتی ویژه ایام نوروزیه که تا شروع نشدن تعطیلات هر روز با یک قسمت کاملا مفرح با شما خواهیم بود

۴- خودتون بگید وزغ آبی قشنگتر و برازنده تره یا ماه دختر 

۵- چقدر خوبه که درختا بازم بیدار شدن و روح تازگی و به همه جا منتشر می کنن اما تو این هاگیر واگیر دلتون بهاری تنتون سلامت لبتون شکوفه بارون!    یا حق

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/22ساعت 11:52 توسط مانی | |

کشف یک خانه فساد از اهالی بلاگفا

طبق گزارش یکی از خبر گزاریهای معتبر  خانه فساد بلاگفایی ها کشف شد این خانه که در آن روابط نا مشروع و مراسم های مختلط زن و مرد برگزار میشد کشف و کلیه افراد آن دستگیر شدند  تصاویر این لانه فساد به  همراه تصاویر تمامی متهمان آن  در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/12/19ساعت 15:40 توسط مانی | |
یک روز در مترو

مادر: شلوغ نکن بچه

بچه تقریبا ۴ ساله : نمی خوام  

مادر: شلوغ کنی  این آقاهه دعوات میکنه ها 

و بعد رو به من یواشکی و با اشاره  : دعواش کن بشینه

من : بچه بشین سر جات دهههه

بچه : مامان به این آقاهه بگو یا ساکت میشه یا از پنجره مترو بندازمش بیرون

من:

 

یک روز در خانه

پدر یکی از اقوام در حالی که مثل یک چارپا (منظورم الاغ نیست شما فرض کن اسب ) دولا شده و بچه اش را به پشت خودش سوار کرده رو به من : خدایی ما بچه بودیم بابامون محلمون نمی کرد اما من هیچوقت نمی ذارم بچم عقده ای بشه شما هم از من میشنوی مانی جان سعی کن در آینده با بچه ات رفیق باشی

و بعد رو به بچه اش : خوش میگذره بابایی ؟

بچه به پدرش: می دونی چیه بابا ؟ بابای خوبی نبودی اما خر خوبی هستی

پدر بچه :

من :

 پی نوشت :

۱- انجمن خیریه

۲- تولد هدیه

۳- صفای با صفاتون

۴-گاهی لازمه بعضی چیزا رو هم توضیح بدی شاید سو تفاهم باشه

۵- زت زیاد

نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 10:11 توسط مانی | |

باربد کچل قسمت اول

 

باربد کچل که از این همه کلمات مهربانانه مادرش متعجب شده بود گفت:  مادرجان به جای خوندن کتابای سیاسی بشین یه کم افسانه ها رو بخون شما الان باید بری سیب بخری و از اینجا بچینی تا بیرون درب بعد من واسه جمع کردن سیب ها برم بیرون تو در و ببندی رام ندی تو خونه

مادر باربد  که تازه یادش افتاد قضیه چیه گفت:

آی خدا بگم این راوی افسانه رو چیکار کنه الهی به زمین گرمش بزنه که این دم عیدی ما رو بیچاره کرد مگه کور بود نمیدید که سیب کیلویی چنده ؟

باربد کچل گفت : چاره ای نیست باید انجام بدی  تقدیر ما هم اینه

مادر باربد کچل دست های خودش را به کمرش زد و گفت : چنتا سیب زمینی میچینیم رو زمین مجبوری با همینا گول بخوری و الا همچین میزنم صدای پنگوئن نارنجی از خودت در بیاری 

و بعد خواست  که از اتاق بیرون برود اما انگار یاد چیزی افتاد برگشت و به باربد کچل گفت : ببینم حسن بالاخره این مانی محبوب قلبها  ادمین اسکروج شیرینیه خونه نده رو از وسط نصف کرد یا نه ؟

باربد کچل که از تعجب دو عدد شاخ نه ببخشید خیلی عدد شاخ رو سرش سبز شد رو به مادر کرد و گفت :  مگه تو بچه های بلاگفا رو میشناسی ؟

مادر باربد با خونسردی کامل و باد به غبغب اندودانه گفت:  پس چی فکر کردی من خودم یه وبلاگ رومانتیک دارم به اسم  زخمی   تازه عین امید نیستم که تا یکی چراغ سبز نشون بده بگم من متاهلم به این هاله جیز جیزی هم بگو یه پنگوئن نارنجی ۹۹ ساله با یه گل پسر بلاگفا مودب صحبت میکنه

باربد کچل که چشمش حلپی از حدقه  در حال در آمدن بود گفت :  یعنی تو همه بچه های بلاگفا رو میشناسی ؟

مادر باربد با اطمینان کامل گفت : زن بیقرار و که می خونم با اون پستای فمینیستیش و سوغاتی هایی که  هی تند تند کتی براش میفرسته! بهارخطر و زلزله پست بی مزه بذار و سمیه رفیق مصطفی و الخ  ( بازم به قول امید)رو  که همه مردم شهر می شناسن از بس اینا مارمولک مردم آزارن  ولی از همه اینا بگذریم این پسره جوجو خیلی با نمکه آدم دلش می خواد لوپش و گاز بگیره

باربد کچل اهم اهم کنان گفت: داره دیر میشه ها برو سیب بخر کل داستان و عوض کردی عجبا  ولی صب کن ببینم چجوری آپ می کنی تو که کامپیوتر نداری؟ 

مادر باربد در حالی که از اتاق خارج میشد گفت : مثلا ما دولت الکترونیک داریم ها نکنه فکر کردی تو اداره من کار میکنم واه واه بلا به دور

و رفت تا برای تحقق افسانه سیب پیدا کند و آن را بر سر راه حسن کچل بچیند تا شاید این کدو تنبل از جایش کمی تکان بخورد اما هرچه در آشپزخانه را گشت  نه سیبی بود نه سیب زمینی حتی کوفت هم پیدا نمیشد 

ناچار ناله کنان گفت :آشپز خونه ما هم انگار بحران اقتصادی امریکا گرفته  باز خدا پدر مسئولین مارو بیامرزه که عین یوزارسیف مارو از قحطی نجات دادن و الا همین سوسک و مورچه ها هم تو آشپزخونمون پیدا نمیشد

بار بد کچل به همان صورت لمیده بر تخت خواب گفت : مادر من چرا حرفای سیاسی میزنی می خوای وبلاگ مانی و تخته کنی؟ بعدشم مگه نمیدونی نزدیک انتخاباته قراره همه چی ارزون بشه  به قول شاعر اندکی صبر سحر نزدیک است

مادر حسن کچل زنبیل به دست چادر گل گلی به سر ( دقیقا تیپ بهار و تصور کنید)گفت: همین قدر که پول نفت و آوردن سر سفره هامون بسه ارزونی می خوایم چیکار! خدا خیر بده این فلسطینی هارو  اگه نبودن ما این همه سرمایه های مملکت و چجوری خرج میکردیم آخه ؟ مردم خودمون که همشون دیابت نوع شونصدم دارن باید گشنه بمونن دوما این سحر کیه که قراره به تو نزدیک بشه هان ؟ الهی شیرم حلالت نشه اگه دست از پا خطا کنی

باربد کچل با بی میلی گفت : بجای این حرفای سیاسی بدو یه چیزی بخر بخوریم مردیم از گشنگی

اما انگار یهویی یاد یه مطلب مهم افتاد و با هیجان  گفت :

ادامه دارد ...

پی نوشت :

۱- مطمئنم انجمن خیره رو فراموش نمی کنید

۲- این داستان ادامه داره و اسم دوستانی که آورده نشده حتما ذکر خواهد شد

۳- عمو حمید رضای عزیز

۴-................................

۵- بچه ها خوشحال باشید بهار قراره وبلاگش و خذف کنه

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 9:41 توسط مانی | |
طبق گفته کارشناسان :

"زنان بیشتر از مردان عمر می کنند و علت آن هنوز کشف نشده است"

 

اما به نظر من علتش کاملا مشخصه زنان بیشتر عمر می کنند چون زن ندارند

 

اینگونه نیست آیا؟ 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/01ساعت 10:51 توسط مانی | |

خب به نام خدا

شنوندگان عزیز توجه فرمایید. شنوندگان عزیز توجه فرمایید خرمشهر  آزاد .... نه چیزه !  بنا به درخواستهای مکرر شما که با نامه ها و اس ام اس های زیادتون از ما خواستید که  قربانی ها رو از سر بگیریم  پس ما هم از سر میگیریم .     یه کف و یه هوراااااااااااااااا

خب الان تو این کسادیه بازار طنز به نظرتون کی و قربانی کنم خیلی حال میده و کر کر خنده میشیم؟

بهار؟ سمیه ؟ امید ؟ جوجو ؟ آیناز ؟  اعظم؟  خانم مارپل ؟ اروین وندرسار  سباستین لو؟  اسو شیتت پرس ؟ آقا و خانم اسمیت ؟  دسته بیل ؟  فرقون ؟

بسه دیگه بابا  خودتون تو ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1387/11/27ساعت 10:14 توسط مانی | |

دعوت به همکاری

به یک خانم  به اسم نیلوفر جهت  نجات جان خودمان نیازمندیم

توضیح نوشت :

از سوی یک فرد خاص و خیلی خشن که هم اکنون خون جلوی چشمش و گرفته تهدید به مرگ شدم که  اگر تا ۲۲ بهمن ازدواج نکنم از وسط نصف که چه عرض کنم ربع میشم  تازه اسم زنم هم باید نیلوفر باشه بنا بر این بشتابید بشتابید و فرصت را از دست ندهید

شرایط نوشت : متعهد قوی و با دوام - لاغر و بلوند باشه بهتره البته چشم و ابرو مشکی هم بد نیست از رنگ بنفش و صورتی هم خوشم میاد البته در شرایط سخت دیگه کر کور و کچلم باشه  قبوله

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 13:12 توسط مانی | |
 
مکان: چت شاپ بر وزن کافی شاپ
 
فرد مورد نظر که هویتش بنا بر مسایل امنیتی لجستیکی فاش نمی شود مشغول صحبت کردن با شخص شخیص خودم می باشد و هی مانند دارکوب یه ریز حرف میزند البته همه زن ها در یک خصیصه مشترکند و آن پر چانگیشونه البته دارکوب لقب خوبی نیست برای ایشان شاید وزغ  بهتر باشد به هر حال همانطور که مشغول حرافی و عربده کشی و خط و نشان کشیدن هستند من میگویم
 
مانی : وزغ جان یه سوال مهم دارم
وزغ جان: بگو
مانی:الان جدی هستی دیگه سوال من خیلی مهمه
وزغ جان : اوکی جدی هستم بگو
مانی: قول میدی درست جواب بدی
وزغ جان : آره اگه سوالت درست باشه
مانی:راستشو میگی بهم دیگه دروغ که تو کارت نیست
وزغ جان : ببین چرت و پرت نپرسی ؟
مانی:شوخی و برای یه لحظه بذار کنار و جدی باش لطفا
وزغ جان :باشه
مانی:ببین میدونیکه بعضی سوال ها خیلی مهمه و از همه مهمتر جوابیه که تو میدی
وزغ جان : آره میدونم
مانی: ببین بعضی جوابها سر نوشت آدم ها رو رقم می زنه با اینکه یه کلمه میتونه باشه اما ممکنه یک عمر و تحت شعاع خودش قرار بده
وزغ جان : درسته
مانی: پس قبول داری  آدم باید عاقلانه جواب بده
وزغ جان : خب آره قبول دارم
مانی: پس خوب  سوال من و گوش کن بعد جواب بده
وزغ جان : باشه بگو
مانی: البته  میتونی الان جواب ندی خوب فکراتو بکن و با خانواده هم مشورت کن بعدا  جواب من و بده
وزغ جان : مانی باشه حرفتو بزن
مانی: بعضی وقتا حرف زدن خیلی سخت میشه من الان خیلی سختمه حرف دلمو بزنم
وزغ جان : ببین مانی راحت باش من دارم گوش میدم سعی کن حرفتو بزنی
مانی:باشه ولی دلم می خواد یه جواب قانع کننده بدی بهم
وزغ جان : باشه
مانی: جواب ی که پشتش کلی تفکر و منطق قرار گرفته باشه
وزغ جان : حتما
مانی: قول بده که زود قضاوت نکنی
وزغ جان : باشه  قول میدم میگی حالا حرفتو یا نه
مانی:آره میگم اما حواست باشه جو گیر نشی و هول هولکی جواب ندی تا بعدن پشیمون نشی که ممکنه دیگه ممکنه همچین شرایطی برات پیش نیاد
وزغ جان : باشه چشششم قول میدم خوب فکرامو بکنم بعد جوابتو بدم حالا سوالتو بگو
مانی: باشه ببین سوال من اینه اما خیلی سخته برام گفتنش
وزغ جان : مگه بچه شدی مانی به هر حال باید حرف دلتو بزنی
مانی: باشه ببین وزغ جان سوال من ! چیزه اصن ولش کن بزار یه وقت دیگه
وزغ جان : نمیشه همین الان باید بگی والا دیکه نه من نه تو
مانی: باشه میگم من ! من می خواستم بپرسم که  تو ! تو ! تو کی آدم میشی آخه وزغ دون دون جیز جیزی
وزغ جان : من اگه آدم بشم تو تنها میشی
مانی :  
 
پی نوشت :
۱- شما به جای وزغ چه گزینه ای رو حدس می زنید : الف- نوگل بانو دوغکی ب- هاله جیزجیزی  ج- بهار خطر   د- زلزله بی ریشتر    ه- سمیه حاج خانوم مشدی
 
۲- انجمن خیریه داره به پایان مرحله آزمایشی اول میرسه باید بیشتر تلاش کنیم
۳- خدمت جمعیت مردان عزیز سلام عرض می کنم آیییییییی ایها الناس به داد آبروی ما برسید حرفای دایی مردکی یعنی چی ؟  هان هان هان ؟  اصن حالا که اینحوریه حرفای خاله نوگل زنکی   کلیه مردان عزیز از این به بعد به جای واژّه غریب و نامانوس حرفای خاله زنکی بگویید حرفای خاله نوگل دوغکی تا درس عبرتی باشد برای سایرین
۴ - کی گفته که هاله میاد مهمونی هان ؟ خوشبختانه هاله نمیاد سهم خوراکی هاشم قراره من بخورم
۵- خدمت جوجوی عزیز سلام عرض میکنیم و می گوییم خیلی مخلصیم هرچی این بهار میگه دروغه
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07ساعت 11:24 توسط مانی | |

در هر کشوری عشق چگونه اتفاق می افتد؟ ::

آمریکا: جیم و فیبی
جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.
 

فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال
رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان را از دست بدهند.
 

شوروی سابق: ناتالیا و الکسی
ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود.
 
انگلیس: استنلی و سوزان
استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی می کردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پای شان می گذاشتند. بعد از سه سال سوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند.

 
جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا
رشید قدش کوتاه بود، سبیل پهنی داشت، چشمانش قهوه ای بود و ابروهای پرپشتی داشت، زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کند که قدی بلند داشته باشد و چشمانی سبز و موهایی بور، زلیخا از سبیل پهن مردان متنفر بود. زلیخا اصلا دوست نداشت با اعضای خانواده اش ازدواج کند. رشید تصمیم گرفت برای همیشه به دبی برود و در آنجا راننده یک خانواده ترک بشود. رشید به زلیخا که دختر عمویش بود، گفت: من هفته آینده برای همیشه به دبی می روم. در یک لحظه زلیخا احساس کرد رشید قدش بلند شده، چشمهایش سبز شد، موهایش بور شد و دیگر پسرعمویش نیست. عشق در دلش شعله کشید و همه جایش را سوزاند. آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامی سالم، جاسم، عبود، زیدعلی محمد ابراهیم حسن و چند نام دیگر دارند.

 
ایتالیا: ورساچه و والنتینو
لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد.
جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت.
لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد.


ترکیه: اورهان و عایشه
اولین بار اورهان در کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی می خواند. احساس کرد یک دل نه صد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی لیوان در دستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوع عصبانی شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایش بشکند و بعد او را به خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند، بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، به شکلی که فقط دستش از خاک بیرون بود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمی گشت دستهای اورهان را دید که از خاک بیرون است، دست هایش را در دست گرفت و در حالی که بشدت می گریست یک ساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر خاک بیرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند.
 
آلمان: رالف و هانا
رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند.

 
هند: نقش اول زن و نقش اول مرد
آن دو همدیگر را دیدند و بقیه چیزها طبق سناریو پیش رفت. 

 
عربستان سعودی: عبدالله و یک زن
عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار بیست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی تصادف کرد و کشته شد.
 
هلند: آنا و آنه ماری
توماس با وجود اینکه احساس زیبایی در مورد آنا داشت، اما هنوز نمی دانست که رابطه دو ساله اش با آنا عشق است یا نه، به همین دلیل با دوستش بارتل مشورت کرد. بارتل از همسرش  ماری خواست تا در یک مراسم شام با توماس و آنا شرکت کنند. مراسم شام در رستوران کوچک و زیبایی در آمستردام برگزار شد. وقتی چشمان آنا به  ماری افتاد، احساسی عجیب آنها را فراگرفت، آنها عاشق همدیگر شدند. و سالها با هم زندگی کردند.
 
ایران: کامی و پانته آ
کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او ملاقات کند، پانته آ هم تصمیم گرفت کامی را سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر خوششان می آید. کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد، پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با هم دوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری به اسم داریوش ازدواج کرد
.
 
 
نتیجه گیری اخلاقی : عشق هرگز نمی میرد، ولی ممکن است هیچ وقت هم به دنیا نیاید
نه اونی که هاله میگه و اینکه این متن از من نیست
پی نوشت
۱- چون حس و حال مناسبی نداشتم ادامه حسن کچل و ننوشتم  تا از اونی که هست بدتر نشه بعدا شاید دوباره کلشو بازنویسی کنم 
۲- من اگه حوصله نداشته باشم انگار کل بلاگفا سوت و کور میشه ها
۳- اگه مــامــان مونـای  منو نخونید نصف عمرتون بر فناست
۴- فکر نکنید که هاله هم جیز جیزی است.  
۵- در مورد انجمن خیریه هر حرفی هر کسی داره بهتره به خودم بگه تا جوابشو بدم نه اینکه رای بچه ها رو بزنه و هی  مخالفت کنه
۵- چقدر ایام به کام میشه وقتی بهار خطر دون دونی نیست
نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت 10:47 توسط مانی | |

روزی روزگاری باربد کچل که قدیم ندیما اسمش حسن کچل بود و به خاطر کلاس گذاشتن تو نت اسم خودش را باربد گذاشته بود همچون همیشه لمیده بود و با لب تاب خودش مشغول چت کردن بود. مادر حسن کچل ببخشید باربد کچل از در که وارد شد دید باز لنگ ظهره و بار بد هنوز از تو رخت خوابش بلند نشده رو کرد به باربد و گفت :حسن تو خجالت نمیکشی تا لنگ ظهر خوابی آخه بچه اینهمه مسخره ات میکنن حیا نمیکنی  این همه افسانه ات کردن  از رو نمیری ده پاشو برو دنبال یه لقمه نون

باربد کچل قیافه گرفت و گفت آخه مادر من من کجا تا لنگ ظهر خوابم من که از دیشب تا الان هنوز نخوابیدم همش تو نت داشتم با بچه های بلاگفا کل کل می کردم  بعدشم یا تو کنفرانس شبانه  سر به سر هم می ذاشتیم خدایی اینهمه فعالیت باز میگی تنبلی؟

مادر حسن کچل که خیلی عصبانی شده بود و از طرفی هم نمی فهمید بلاگفا چیه و کل کل و کنفرانس یعنی چی و اصلا هم بانوی طناز بلاگفا یعنی هاله رو نمی شناخت گفت : این قرتی بازیا رو بذار کنار یا بلند شو برو بیرون یا با جارو مثل بچه های غزه از وسط نصفت میکنم

باربد کچل گفت  آخه مادر من من اگه از جام تکون بخورم که افسانه خراب میشه تازشم همه جا گفتن باربد کچل به خاطر مهربانی مادرش بوده که اینقدر تنبل بوده شما چرا انقدر خشانت داری ؟

مادر حسن کچل  دست هایش را به کمرش زد گفت مگر این امریکا و اسرائیل میذارن آدم مهربون باشه هرچی این رئیس جمهور محبوب احمدی نژاد سعی میکنه با اصلاحاتش روحیه مردم رو شاد کنه نمیشه که این همه کشت و کشتار غزه رو مگه نمی بینی روحیه واسه آدم میذاره ؟

حسن کچل یادش افتاد که از دیشب تا الان هیچی نخورده پس دستش و رو شکمش گذاشت و گفت : آخه با شکم گرسنه که نمیشه بحث سیاسی کرد مادر من یه چی بیار بخوریم بعد در موردش صحبت میکنیم  مادر حسن کچل هم گفت کوفت هم بهت نمیدم بلند شو نره غول

حسن کچل که از این همه کلمات مهربانانه مادرش متعجب شده بود گفت:  مادرجان به جای خوندن کتابای سیاسی بشین یه کم افسانه ها رو بخون شما الان باید بری سیب بخری و از اینجا بچینی تا بیرون  در بعد من گول بخورم برم بیرون تو در و ببندی رام ندی تو خونه

مادر حسن کچل که تازه یادش افتاد قضیه چیه گفت:

... ادامه دارد

پی نوشت :

۱- حتما میری   اینــــــجا   من مطمئنم رو تبلیغاتشم کلیک میکنی

۲- ممنون از همه دوستانیکه حمایت همایت حمایط همایط کردن

۳- آخ جون یه جوجو کباب مجانی افتادیم 

۴- هاله خیلی بانوی مهربانی است و به راه راست هدایت شده است

۵- یادتون باشه کل کل کردن ممنوع است . ممنان

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/29ساعت 10:7 توسط مانی | |

مجله همشهري جوان، در شماره اخيرش ،191 ، ليستي حيرت انگيز از اسامي ايرانيان منتشر کرده که صاحبان اين اسامي، از سال هفتاد به اين سو براي تغيير نامشان، به ثبت احوال مراجعه کرده اند.

در بين اسامي دختران اين اسم ها به چشم مي خورد:

 آشفته، آبجي مار، آواره، آفت، ادامه، ارزان، بانک ناز، آمريکا، برنج، خواننده، زابل، رادار، عرعر، غم انگيز، قيطان، کشمش،. 

 

 در بين اسامي پسران:

 ببر، باقالي، عادي، سنجاب، کافر، ستم، کلاغ، مزاحم، مسکو و ... !

پی نوشت :

۱- ثبت احوال اسامی زیر را نیز خیلی خنده دار اعلام کرد و گفت کر کر خنده هستیم همش

دوغ بانــو -   وزغسوسک خواهر- اجق وجقی جیز جیزی  - سوسک برادر- زلزله

۲- به من چه ثبت احوال اعلام کرده

۳- انجمن خیریه

۴- سمیه در مشهده زیارتش قبول ایشالله

۵- کی میگه من به ۵ تا پی نوشت علاقه دارم هان؟

نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت 13:37 توسط مانی | |

 آورده اند که روزی گذشت پادشهی از گذر گهی فریاد شوق بر سر هی کوی و بام خواست! نه این نبود

یادتونه قبلنترا آورده بودند روزی موجودی دو پا عزم مهمانی همی نموده بود ؟ همون موجود دوپا اینبار عزم جشن تولد همی نمود از جهت دیدار تازه همی نمودن و تبریک  جشن ۹۰ سالگیه  یک موجودی بس دوپاتر که نه چارپا هم که عیبه  شونصد پا! یا همان مودی مودیانیه معروف حال چرا شونصد پا همی خواهم گفت :

در ادامه مطلب با شما هستیم


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت 3:45 توسط مانی | |

اگر گفتيد فرق ما چيه؟!!!!

اگر گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟

در انگلیس شما يك كيف اسکناس مي بريد و  با اوون ماشين مي خريد....اما در ايران شما يك ماشين اسكناس مي بريد و با آن يك كيف مي خريد.

اگر گفتيد فرق گردش در تهران و پاريس چيه؟

در پاريس هر وقت خواستيد گردش كنيد از ماشين پياده مي شيد و در تهران هر وقت خواستيد گردش كنيد سوار ماشين مي شيد.

اگر گفتيد فرق يك تخم مرغ در تهران و در مسكو چيه؟

در مسكو اگر تخم مرغ را زير مرغ بگذارند بعد از 21 روز احتمالا يك جوجه از تخم بيرون مي آيد....اما در تهران ممكن است از تخم مرغ هر موجودي بيرون بيايد...مثلا يك شتر.

اگر گفتيد فرق محل كار ايراني ها و امريكايي ها چيه؟

مردم امريكا در خانه استراحت مي كنند...در اداره كار مي كنند و در خيابان تفريح...اما مردم ايران در خانه تفريح مي كنند...در اداره استراحت و در خيابان كار.

اگر گفتيد فرق يك نويسنده ايراني با يك نويسنده آلماني چيه؟

يك نویسنده آلمانی وقتی نوشته هايش چاپ شد معروف مي شود و يك نويسنده ايراني وقتي جلوي چاپ نوشته هايش گرفته شد معروف مي شود..

اگر گفتيد فرق يك تاجر ايراني با يك تاجر عرب چيه؟

تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت مي شه.... اما تاجر ايراني از وقتي شناخته شد ناموفق و بد بخت مي شه.

اگر گفتيد فرق پليس راهنمايي و رانندگي ايران با جاهاي ديگه دنيا چيه؟

در همه جاي دنيا وقتي ترافيك ايجاد بشود سرو كله پليس راهنمايي و رانندگي پيدا مي شود...اما در ايران وقتي سرو كله پليس پيدا مي شود ترافيك ايجاد مي شود.

اگر گفتيد فرق يك آدم موفق در ايران با ساير نقاط جهان چيه؟

در همه جاي دنيا وقتي كسي موفق شود همه به او نزديك مي شوند و با او شريك مي شوند و به او كمك ميكنند ...اما در ايران وقتي كسي موفق شود همه از او فاصله مي گيرند و رابطه شان را با او قطع مي كنند و جلوي كارش را مي گيرند.

اگر گفتيد فرق يك زنداني در ايران با يك زنداني در اروپا  و امريكا چيه؟

در اروپا و امريكا وقتي كسي زنداني مي شود اعتبارش را از دست مي دهد...اما در ايران وقتي كسي زنداني مي شود اعتبار به دست مي آورد.

اگر گفتيد فرق سيستم اداري ايران با سيستم اداري كانادا چيه؟

سيستم اداري كانادا چون كار مردم را راه مي اندازد و به آنها كمك مي كند از مردم پول مي گيرد....اما سيستم اداري ايران چون جلوي كار مردم را مي گيرد از آنها پول مي گيرد.

اگر گفتيد تفاوت دشمن در ايران و جاهاي ديگر دنيا چيه؟

 در همه جاي دنيا وقتي آدم دشمن داشته باشد جلوي كارش گرفته مي شود....در ايران وقتي آدم ها دشمن داشته باشند تازه انگيزه كار پيدا مي كنند.

اگر گفتيد فرق يك ماشين در تهران با بلژيك چيه؟

در بلژيك وقتي شما يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن كم مي شود....اما در تهران شما وقتي يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن زياد مي شود.

اگر گفتيد فرق موسيقي در تهران با موسيقي در جاهاي ديگر دنيا چيه؟

در همه جاي دنيا وقتي موسيقي در مكان عمومي پخش مي شود صداي آن زياد مي كنند و وقتي در خانه پخش مي شود صداي آن را كم مي كنند....اما در ايران وقتي موسيقي در خانه پخش مي كنند صداي آن را زياد مي كنند  و وقتي در مكان عمومي آن را پخش مي كنند صداي آن را كم مي كنند.

پی نوشت : 

۱- وقتی دستهایمان را به هم بدهیم تنها  یک یاعلی  فاصله می افتد تا شادی آفرینی

۲- صدای من را از مدینه فاضله میشنوید

نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت 8:53 توسط مانی | |

جلسه دوم دادگاه نیز در ادامه قرار گرفته شده

لیدیز  اند  جنتلمن!!!

مقدم مدعوین عزیز را گرامی نداریم چیکار کنیم !

اولندش که عید قربان و خیلی تبریک میگم به همه شما دوستان گرام و همچنین گوسفندانی که  در این روز جان سالم به در میبرند( خدایی شانسم شانس گوسفنی)

دومندش به افتخار یک چنین روزی بنده در این وبلاگ یک مراسم بسی یعنی خیلی بیشتر از بسی ویژه ترتیب دادم و چون هیچکدوم درست حدس نزدید جایزش ۱۹۰۰ دستگاه خودروی ملیتی امتی ولایتی بود (آخ که یاد سمندم افتادم هیییی علیرضا خدا بگم شبا ایشا.. خواب سمند ببینی)

سومندش خب  توضیح بسه بریم سر مراسم و برنامه های  در نظر گرفته شده که به شرح ذیل میباشد

الف- مراسم با تلاوتی آیاتی چند آغاز می گردد صلوات ختم کنید

ب- خیلی خونسرد و آرام  اول خودتان با زبان خوش یک لیوان آب میل کنید (گفتم زبان خوش بخور دیگه  دههه ) و بعد با کمال آرامش به ادامه مطلب  میروید

ج-پس از بر گشتن از ادامه مطلب بدون هیچگونه اعتراضی نظر خود را بیان میکنید یعنی فقط از من تعریف میکنید و غیر از آن حذف میگردد. قابل توجه دارو دسته هاله

چ- اگر جنبه ندارید خوب برید بخرید یا قرض بگیرید چرا فحش میدید (پیام اخلاقی)

ه- من اگه همینجوری حرف بزنم شما هم همینجوری میخونید عجبا برید ادامه مطلب دیگه

د- رنگ یاسی هم قشنگه ها  به نظرت دور سمندم و یاسی کنم بهتر نیست


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18ساعت 9:35 توسط مانی | |

به به عجب روزیه امروز! روز قربانی کردن و قربانی  شدن و  معرفی کردن و این حرفا آما آما آما یادتونه گفتم قرار نیست قربانی کردن ما همش طنز باشه ! اینجا نمود پیدا میکنه ( نمود و حال کردی؟)

قربانی امروز کیست ؟

اونیکی که شغل جذابی داره ! مهربون و احساساتیه! زیبا می نویسه و باید بهش احسنت گفت به خاطر تلاشی که میکنه و زحماتی که تو شغلش می کشه ! دوست خوب و قابل اعتمادیه که من بهش افتخار میکنم و از جمله کسانیست که من هیچوقت دلم نمیاد  اذیتش کنم  چون خیلی خوب و با احساسه

  مونای  عزیز در  سفر نوشته

عنوان وبلاگ : سفر توشته

تیتر : گاهنوشت های یک مونای مهماندار

عکس لوگو :

  

متن لوگو :

بهترین چیــــــــز
رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است...

( درسته یه ذره با مونا شوخی داریم اما با سهراب که دیگه شوخی نداریم)

پست : الان که دارم این و می نویسم ساعت ۷ شبه و من هنوز خوابم نبرده نمی دونم چه بلایی سرم اومده با اینکه باید ساعت ۷ صبح ماشین بیاد دنبالم ها تا برم برا پرواز یعنی درست ۱۲ ساعت دیگه و من الان باید تو رختخواب باشم اما  اصلا خوابم نمی بره

واقعا نمی دونید چه احساسی دارم  ولی چون خیلی دوستون دارم می خوام از احساسم براتون بگم و احساسم و تقسیم کنم باهاتون .

 من دختری از تبار  هستم و جنسم آفتاب سوخته است و الان نه خوشحالم نه ناراحت یه کم  ناراحتم و یکم خوشحال یعنی خیلی ناراحتم از دست این ماموران اراذل و اوباش محترم که شورشو در آوردن پس مجبورم برم ترانه تحقیر شادمهر و گوش کنم البته اسم آهنگش فکر کنم تقدیس باشه  اما تدبیر می ذاشت بهتر بود به هر حال من از آهنگ تردید شادمهر خیلی خوشم میاد مخصوصا اونجاش که میگه :

"کی می تونه ؟ "

واقعا که قشنگ می خونه و صداش خاطره سازه

کامنت دونی :

مانی : سلام تبار جون خوبی می بینم که شادمهر و آهنگ تقدیرش و گوش میدی؟

مونا : ...   جواب نمیده معمولا کامنتارو

پی نوشت :

۱- از آدمایی که قول میدن و حتی پای حرف خودشون وای نمیستن چه انتظاری میشه داشت؟  من اگه تنها هم بشم بازم این انجمن خیره  رو به یه جایی میرسونم

۲- تو به حرف خودت اعتقاد داری؟ (عطف به بالایی)

۳- از مونای عزیز بابت شوخی کردنام معذرت خواهی میکنم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07ساعت 12:56 توسط مانی | |
     

تفاوت از اینجا تا خیلی

 رئيس شوراي عالي جوانان ايران            مارا كارفانيا وزير جوانان ايتاليا

میدونم تکراریه مشغول نوشتن ادامه داستان هستم گفتم سرتون گرم شه فعلا

 ادامه مطلب هم داره ها تا سرتون بیشترترتر گرمشه


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت 11:40 توسط مانی | |