- مرتیکه بی شعور! فکر کرده با یه بچه طرفه! خوب حقشو گذاشتم کف دستش (صدای باز و بسته شدن درب حیاط می آید ) + زهرا جان خونه ای مادر؟ بیا این هندونه رو از من بگیر صدای مادر تلنگری بود برای فروکش کردن عصبانیتش، نفس عمیقی میکشد گره روسری آبی اش را سفت کرده و به طرف حیاط میرود - سلام ننه ! باز هندونه خریدی؟ + ننه باباته! صد دفه گفتم بهم نگو ننه - باشه مامی + به جای این خل و چل بازیا بیا این هندونه رو بگیر که از کت و کول افتادم ! - خب خودت میگی نگو ننه میگم مامان هندونه خونمون سر به فلک کشیده ها این عباس آقا مگه میوه دیگه ای نداره ؟ + به من چه به بابات بگو اون خریده هندوانه سنگین تر از آن چیزی است که تصور میکند کمی زور خود را بیشتر میکند تا هندوانه را بلند کند، خمیده خمیده در حالی که سنگینی هندوانه بر زورش غالب شده است به طرف اتاق میرود و زیر لب میگوید : - حالا که بابا جونم گرفته دستش درد نکنه مادر در حالی که چادرش را روی طناب کنار دیوار آویزان میکند میگوید: + نه ماه آزگاز زحمت بکش با هزار کوفت و گرفتاری بچه بدنیا بیار بعد تا زبون باز کنه بگه بابا! من نمی دونم این بابا ها چرا انقد شانس دارن آخه ـ وا ننه! به باباجونیه بیچاره من چیکار داری آخه ؟ + هندونه رو نص کن بذا تو یخچال خنک شه! فاطی هنو نیومده ؟ - نه امروز تا ۲ کلاس داره تا برسه خونه ۳ میشه + بچم تا ساعت ۳ که ضف میکنه! این چه دانشگاهیه که سر ظهرم کلاس میذارن زهرا سر خود را از پنجره آشپزخانه به بیرون میکند و با دهن کجی میگوید : - یه وقت بچت نمیره از گشنگی ؟ اون ساندویچی که صبح به زور دادی با خوش برد که نمیشه غذا + حسودی نکن بچه تو هم بابات به اندازه کافی نازتو میکشه - پس اعتراف میکنی که فاطی و بیشتر از من دوس داری ؟ + وا چه حرفایی میزنی ها! من هر جفتتون و یه اندازه دوس دارم - ننه میگم فاطی که وقت شوهر کردنشه و یه چند وقت دیگه میره خونه بخت اونوقت من میمونم ور دلتون فقط ! خلاصه از ما گفتن با ما به از این باش ننه جان + ننه باباته بچه! اولا که بگو ایشالله دوما مگه من می خوام تورو ترشی بندارم؟ تو هم به موقش میری و من میمونم و بابات، اونوقته که یه نفس راحت از دست تو می کشیم - حالا بابا جونم کجاست ؟ چرا نیومد خونه ؟ ۰۰۰ادامه دارد پی نوشت : ۱- خب معمولا چون قسمتهای اول داستان خوب از آب در نمیاد کوتاه نوشتم که خسته کننده نشه ۲- داستان سراسر خنده و عشق در فارسی وان! چیزه نه ببخشید در وبلاگ ابسولوت با طعم خنده (تبلیغ همین داستانه) ۳- از قربون صدقه رفتناتون واقعا ممنونم ۴- در پست بعدی سیزدهمین قربانی به قربانگاه خواهد رفت تلوزیون در هال بوده و آقایان همگی همانجا نشسته بودند. خلاصه حاجی سی دی مورد نظر را در دستگاه گذاشته صدای تلوزیون را زیاد میکنید و دکمه روشن را میزند. خودش بر میگردد تا در کنار مهمانان به بحث های سیاسی خود برسد . هنوز چند قدمی بر نداشته بود که متوجه شد همه مهمانان با چشمهای از حدقه در آمده به تلوزیون نگاه میکنند . وقتی سر بر میگرداند میبیند صحنه های مستهجنی درحال پخش است بچه ها شروع به خندیدن میکنند . تعدادی از مهمانان هم از ترس به سمت بیرون فرار میکنند .(حال چرا فرار میکردند بماند حاجی چند لحظه ای مات و مبهوت به صفحه تلوزیون خیره میشود در همین حال یکی از مهمانان خود را به حاجی رسانید و تلوزیون را خاموش کرد. و بر آتش دل حاجی سطل آبی پاشید.و پس از آن بود که همگان متوجه شدند حاجیه خانم نیز در چارچوب در غش کرده است . القصه آن مهمانی در خاطره ها باقی ماند و از آن پس کل فامیل و اقوام ما به فیلمهای بالای ۱۸ میگویند فیلمهای پتویی و یا اگر در مهمانی کسی می خواهد فیلمی بگذارد حتما یک عدد پتو هم در کنار تلوزیون جا سازی می کند . پیک ۱: به فروشندگان فیلمها اعتماد نکنید پیک ۲: حتما به یاد داشته باشید که برای قطع برنامه تلوزیون میتوان از دکمه خاموش استفاده کرد پیک ۳: درچنین لحظاتی فرار نکنید وقت طلاست باید حداکثر استفاده را کرد پیک ۴: هنگام دیدن فیلمها پتو یادتان نرود همه می گویند که ۱۳ نحس است اما برای من ۷ نحس ترین عدد است باور نمیکنید نه؟ باشد! پس این ماجرا را دنبال کنید، به جان عمه مرحومم (خدا رفتگان شما بیامرزد) اگه حرفهایم را تصدیق نکردید حاضرم برای ریاست جمهوری خودم را کاندید کنم . از اولین دقایق در روز هفتم هر ماه تا آخرین دقیقه اش برای من از آسمان و زمین و چرخ و فلک (یاد دوران کودکی و چرخ و فلک سواریش بخیر) مصیبت و بلا نازل میشود . خیلی ها همچون شما اوایل به حرفهایم میخندیدند اما وقتی با چشم خودشان می دیدند دیگر به جای خندیدن سعی میکردند در این روز از من فاصله بگیرند و درست روز ۸ هر ماه سیل تلفن ها و دیدار های اقوام و آشنایان بود تا از زنده بودن مطمئن شوند و به گونه ای از بلاهایی که بر سرم آمده مطلع شوند . هر کاری میکردم که روز هفتم را به خوبی بگذرانم فایده ای نداشت و آنچه می بایست بر سرم می آمد و مرا گریزی از آن پیشامد ها نبود و اکنون که سالهاست از عمرم میگذرد به اتفاق هفتم عادت کردم و دیگر این مسئله قسمتی از زندگی مرا تشکیل میدهد و با آن کنار آمده ام. تا یادم نرفته بگویم که روز تولد من نیز ۷ مهرماه می باشد . گذر زمان در زندگی من چرخید تا رسید به روز هفتم مهر ماه سال هفتاد و هفت (۷/۷/۷۷) یعنی هفت ِ هفتِ هفتاد و هفت که حتما این روز وحشتناک ترین تاریخی بود که من به چشم می دیدم، حتی اسمش نیز لرزه بر اندامم می انداخت و بی شک اطرافیان گمان میکردند این روز پایان زندگی من است. روز شش مهر ماه سال ۷۷ ساعت ۲۳:۵۹ دقیقه است و فقط ۱ دقیقه مانده به آغاز روز هفتم ، استرس و هیجان به همراه تشویش و نگرانی در تمام وجودم موج میزند . روی مبل روبروی ساعت نشسته ام و ثانیه ها به تندی در حال سپری هستند ، صدای تیک تیک ساعت برایم آهنگ خداحافظی است،آیا ۱۵ ثانیه مانده تا مرگ من؟ همسر و فرزندانم را با هزار بلا و مصیبت به خانه مادرش فرستادم تا اگر مصیبتی هست بر سر آنها نازل نشود و اکنون تنهایی به استقبال حوادث میروم پنج ثانیه مانده، چشمهایم را میبندم، انگشتانم از شدت ترس قفل شده اند و ثانیه ها را می شمارم ، چهار... سه ... دو .. و یک ... ادامه دارد پیک ۱: درگذشت آیة الله بهجت رو تسلیت میگم (ایشون از مراجع بزرگ اسلام و از عرفا و سالکان بسیار بزرگ بودند که کراماتشون حتی در زمان حیاتش نیز مورد نقل مردم بوده و در ضمن مرجع تقلید خود من نیز بودند) پیک ۲ : انجمن خیریه پیک ۳ : صدای مرا از مشهد می شنوید در ماموریت بسر میبرم برگردم ادامشو می نویسم صندلی را به عقب میکشد و بر روی آن مینشیند . دستهایش بر روی دکمه های پیانو قرار میگیرند. نوازشی نرم و آهسته که صدای گرم و دلنشین آهنگی زیبا را در فضای سالن پر کرد. سالنی بزرگ انباشته شده از صندلی های زیاد و دیوار های تزیین شده با سقفی بلند و لوستر های آویزان زیبا که بر روی دیوار ها پرده های بلند قرمز آویزان شده است.صدای آهنگ سر تاسر سالن را پر کرده است و جمعیت به وجد می آیند. تمام صندلی ها پر است. رقص انگشتها بر روی کلیدها حس درونی افراد را به قلیان می اندازد. تمام سالن مملو از تماشاگر است حتی اتاقک های خصوصی طبقه دوم نیز پر است.انگشتها همچنان می رقصند و نوای زندگی است که نوازش میکند رویاهای تماشاچیان را. پرده اتاق ویژه کنار میرود و ملکه و همراهان ظاهر می شوند، استاد جوان سر خود را از روی نت بر می گرداند و به آن سو نیم نگاهی می اندازد و لبخندی از رضایت بر لبانش نقش می بندد و با سر به ملکه تعظیم می کند. ملکه نیز از حضور در این کنسرت خوشحال است و چهره اش به شادی نقش بسته است . نت به پابان میرسد و صدای موسیقی قطع میشود . جمعیت شروع به تشویق و کف زدن می کنند . استاد جوان از جای خود بلند میشود و رو به مهمان ویژه تعظیم میکند و ملکه نیز با لبخند سری تکان میدهد. جوان دوباره به طرف صندلی میرود دنباله کتش را به عقب زده و بر روی صندلی مینشیند پاپیون مشکی خود را صاف میکند و دوباره شروع به بازی با کلید ها میکند. اما اینبار انگار کلید ها آواز غم سر میدهند و حزن و اندوه سرتاسر سالن را فرا میگیرد. انگشتان استاد جوان هرچه هنرمندانه تر حرکت می کنند چهره تماشاگران اندوهگین تر میشود. از بعضی صورت ها اشک جاری است و حزن خود را با احساس فراوان آز چشمهای غم آلودشان جاری میکنند گویی در غم عزیزی به سوگ نشسته اند.صدای اندوه سرتاسر سالن را می فشرد و امتداد حرکت آرام انگشتان استاد جوان صدای ممتدی است که پایان بخش یک نت دیگر است. صدای هلهله و تشویق تمام سالن را پر میکند و گل های سرخ و سفید و زردی است که به سمت استاد پرتاب میشود حتی بعضی ها اسکناس پرت میکنند با این اسکناسها می توان گل های زیادی خرید . ملکه از شدت هیجان می ایستد و شروع به تشویق میکند. دوباره شروعی دیگر و نتی دیگر اینبار با صدای بلند و ریتم تند آغاز میشود و از همان ابتدا شادی و نشاط فراوانی منتقل می کند . اشک ها هنوز از روی صورت ها پاک نشده که لبخند بر لبها نشانده میشود. تقابل اشک و لبخند بر روی یک چهره چه مضحک است و این کلیدها و انگشتهای استاد است که معجزه میکند. دست ها به سرعت خیره کننده ای بر روی کلیدها حرکت موزونی دارد گویی رقاصان حرفه ای مشغول هنر نمایی هستند . صدای وجد آور و در عین حال آرام و متین پیانو همه را مست و مدهوش کرده و انگار طنین هنر با احساسات تماشاچیان مخلوط شده است که از نت های استاد جوان بیرون می تراود. تمام حرف ها در همین نوا هاست و آهنگ زندگی نیز همین گونه است. سرعت گرفتن حرکت انگشتان استاد خبر از انتهای نت میدهد و دوباره هلهله و تشویق و اینبار پرتاب کلاه ها به سمت سن . استاد جوان غرق لذت و خود شیفتگی است . احساس میکند تمام دنیا برای او شادی می کنند و او اکنون خوش بخت ترین انسانهاست . به جلوی سن می رود لباس گران قیمت و شیک خود را مرتب کرده و با پرستیژ کامل تعظیم میکند و چشم هایش را برای مدت کوتاهی می بندد و باز میکند تمام سالن غرق سکوت است . چشمانش به پینه روی زانویش می افتد و کفشهای پاره اش حباب رویایش را می ترکاند . چقدر سکوت سرد است و باز فاصله بین شادی و غم به یک چشم به هم زدن پر میشود باید سریع نظافت اینجا را انجام دهد تا بتواند امروز گلهای بیشتری بفروشد . مادرش هنوز مریض است کاش یکی از آن اسکناسهای خیالی بر روی سن باقی می ماند . پی نوشت : ۱- دست هایت را به من بده شاید گرمی دستانم برف های زندگیت را آب کند هرچند من خود آدم برفی ام ۲- این داستان همان پیانیسته که در آخرین لحظه اسمش تغییر کرد ۳- ممنون هستم از کسی که به جای من و به اسم من برای دوستانم کامنت میذاره شما به من لطف داری اما به اسم خودت بذار اون همه صفا و مهربونی دلت رو، و مطمئن باش بیشتر اثر میذاره ۴- از همه دوستان عزیز که به من لطف دارن هم سپاسگذارم شما بی نهایت برای من عزیز و دوست داشتنی هستید ۵- حمیــد رضـــای عزیز دلم یهویی خواست اسمتو بیارم همینجوری جلوی آینه ایستاد دستی به موهایش کشید دیگر نمی توانست تعداد موهای سپیدش را بشمارد حالا دیگر موهای سیاهش قابل شمارش بودند شاید به تعداد انگشتان دست. "تق تق تق" صدای کوبیدن درب آمد و پس از آن درب باز شد. دختری ۲۰ ساله سینی به دست با یک استکان چای وارد شد، لبخند بر لبانش بود و در چشمان درشتش آرامش و مهربانی موج می زد. موهای بلند مشکیش روی دوشش را براق کرده بود . سینی را به روی میز چوبی کنار تخت خواب گذاشت و روی تخت نشست و رو به پیر مرد کرد و گفت : خب اینم چایی حالا باید بقیشو بگید پیر مرد به کنار دختر آمد و شروع به خوردن چایی کرد و گفت : یاد آور این خاطرات برای خودمم جذابه وقتی یاد اون موقع ها میفتم خیلی خندم میگیره من و محمد واقعا صمیمی بودیم با وجود محمد من دیگه هیچ نیازی به رفیق جدید نداشتم . دختر دستش را گذاشت روی دست چروکیده پدر بزرگش و گفت : زودتر آخرش و بگید دیگه من طاقت ندارم. بالاخره به محمد گفتید که شوخی میکردین باهاش یانه؟ پدر بزرگ گفت : مدتی همینجوری محمد و سر کار گذاشتم. البته من نمی دونستم که محمد عاشق آرزو شده والا به هیچ وجه همچین شوخی نمی کردم اونم با محمد که خیلی عاطفی بود . اما بعد یه مدت دیدم محمد از من دوری می کنه و رابطش با من سرد شده تا اینکه یه روز وقتی محمد و قسم دادم بهم گفت دوس نداره که وجودش بین منو آرزو فاصله بندازه من که اون موقع نفهمیده بودم محمد چه ربطی به آرزو داشت اما مجبور شدم همه حقایق و به محمد بگم و حتی برای اینکه محمد باور کنه اونو پیش خواهرم بردم و اون هم همه چی و قبول کرد و دوباره شد همون محمد سابق، اما من هنوز نمی دونستم که محمد عاشق آرزو شده . یک سال از اون ماجرا گذشت و محمد هیچ حرفی به آرزو نزد و از عشقش به اون چیزی نگفته بود و همه چیزش خلاصه شده بود در دیدار موقع رفتن به مدرسه و برگشتن به خونه، گه گداری هم که می فهمید آرزو خونه ماست فوری جلوی خونمون سبز میشد ، تا اینکه یک روز من موقع برگشتن از مدرسه به محمد گفتم : پارسا: محمد جمعه چیکاره ای ؟ محمد: هیچی مثل همیشه پارسا : میای بریم عروسی ؟ محمد :دیوونه تو مگه نمیدونی من از مراسم عروسی متنفرم؟ پارسا : من اگه از اخلاقای مسخره ت خبر نداشته باشم کی خبر داشته باشه منیژه؟ محمد : پس چی میگی ؟ پارسا : هیچی ولش، خودم تنها میرم محمد : تو که همیشه به خاطر من نمی رفتی عروسی پارسا : اولا قبلنا دیونه بودم الان عاقل شدم، دوما این یکی و نمی تونم نرم از هر دو طرف آشناییم . هم عروس هم داماد محمد : خب پس خوش بگذره ، یه روزم از دست تو آسایش داشته باشیم خودش غنیمته . حالا داماد کی هست ؟ پارسا : یکی از فامیلامون که اتفاقا تو محلمون هم میشینه محمد : عروسی تو کدوم تالاره ؟ پارسا : تو تالار نیست. تو همین باغ ظهیر* پشت خونمون میگیرن محمد :مگه عروسم هم محلیه ؟ پارسا : آره بابا میگم که دوطرف آشنان نمیشه نرم محمد : خب خدا رو شکر که باید حتما بری من نگران بودم نکنه یه وقت بمونی دختر جوان رو به پیر مرد کرد و گفت : آقا جون یعنی واقعا محمد هیچوقت عروسی نمی رفت ؟ و پیر مرد گفت : نه دخترم محمد از مجالس عروسی خیلی بدش میومد . می گفت عروسی مال خانماست به درد مردا نمی خوره و هیچوقت تو عروسی فامیلاشون شرکت نمیکرد حتی اقوام نزدیکش ، دختر: خب بعدش چی شد ؟ محمد درست یک روز قبل عروسی اومد در خونمون و گفت که می خواد با من بیاد عروسی، من از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم، محمدی که حتی عروسی پسر عموش هم نرفته بود حالا می خواست با من بیاد عروسی کسی که حتی نمی شناختش، انقدر تعجب کرده بودم که تا چند دقیقه همینجوری بهش خیره مونده بودم . بهش گفتم چرا می خوای بیای عروسی ، هیچوقت یادم نمیره بادی به غبغبش انداخت و با لبخند گفت : می خوام اولین عروسی عمرم آغاز یه زندگی جدید باشه! گفتم چه ربطی به تو داره ؟ محمد باز فیگور حسی به خودش گرفت و گفت : مگه نمی گی که عروسی تو همین محله ؟ منم می خوام تو عروسی یه نفرو ببینم و بهش پیشنهاد دوستی بدم. آره! محمد تصمیم خودشو بالاخره گرفته بود و می خواست به آرزو بگه که چقدر دوسش داره، اونشب من هرچی به محمد اصرار کردم که بهم بگه که دختره کیه محمد نگفت . اما من اون شب یه شام شیرینی ازش گرفتم و تو ساندویجی هم قسمش دادم اما بازم محمد نگفت و قرار گذاشت بعد عروسی اگه دختره بله رو بگه اونوقت به من بگه . روز عروسی نمی دونی محمد چه تیپی زده بود ، انگار می خواست بره خواستگاری، انقدر شاد و سر حال بود که سابقه نداشت یه دسته گل بزرگ خریده بودیم برای عروس و داماد هر کاری کردم محمد دستش نمی گرفت می گفت من خجالت میکشم تا اینکه رسیدم دم در باغ ، رفتار محمد خیلی خنده دار بود هر 5 دقیقه یه آینه شکسته از تو جیبش در می آورد و یه دستی به موهاش می کشید ، هیچوقت به اندازه اون روز از کارای محمد نخندیده بودم. خلاصه با هزار بدبختی وارد باغ شدیم. او موقع این باغ ظهیر بزرگتراز الان بود الان خیلی از زمینشو آپارتمان ساختن ، عروس و داماد اون ته باغ بودن و بقیه مردم رو میز و صندلی های وسط باغ نشسته بودن و جلوی عروس داماد هم یه فضای خالی بود واسه جشن و پای کوبی و رقص و آواز. محمد وقتی وارد شد اولین کاری که کرد دنبال آرزو می گشت. من بهش هرچی گفتم بگو کیه تا منم دنبالش بگردم نگفت که نگفت تا اینکه خسته شد اما پیداش نکرد منم دیگه گفتم اینجوری بده بریم گل و به عروس و داماد تقدیم کنیم بعد میشینیم یه جا تو قشنگ بگرد ببین پیداش میکنی و اونم قبول کرد. وقتی به نزدیکی های عروس و داماد رسیدیم یهو محمد خشکش زد همونجا مثل مرده ها مونده بود و داشت به روبه رو نگاه میکرد . من هرچی بهش گفتم چی شده حرفی نزد . کشیدمش کنارو رو یه صندلی نشوندمش و گفتم معلومه تو چته؟ یه امروز دست از این دیونه بازیات بردار . اگه دختره رو دیدی که این ادا ها واسه چیه قشنگ میریم پیشش باهاش حرف میزنیم دیگه. بذار این دسته گل و به این عروس داماد بدیم به خدا زشته مردم دارم نگامون میکنن! محمد گفت : داماد و میشناسی؟ گفتم اره باز گفت : عروس و چی؟ گفتم آره ! گفت عروس کیه؟ گفتم : تو هم میشناسیش! دوست آبجیمه دیگه! آرزو همونی که پارسال کلی با اسم اون سر به سرت گذاشتم. محمد دسته گل و از من گرفت و به طرف عروس و داماد رفت گل و به اونا تقدیم کرد و به سرعت از باغ رفت بیرون من حتی فرصت اینکه دنبالش برم رو هم پیدا نکردم. محمد یک هفته ای تو بیمارستان بستری شد و کم کم تونست روحیشو بدست بیاره بعد ها از خواهرم شنیدم که آرزو هم از محمد خوشش میومد اما به خاطر رفتار محمد خیال میکرد که محمد نسبت به اون هیچ علاقه ای نداره واسه همین به اولین خواستگارش بله داده بود. دختر از جایش بلند شد و گفت پس واسه همینه که عمو محمد تا این سن پیری هنوز ازدواج نکرده * : اسم باغی شخصی در جنوب تهران پی نوشت : ۱- بازم مثل همیشه انجمـــــــــــــــن خیریــــــــــــــــــــــــه فراموش نمیشه ۲-اینجــــــــــــــا رو نبینید چون تلخه ۳- حس و حال داستان نویسی نداشتم یه نفر مجبورم می کرد بنویسم دیگه به خوبی خودتون ایراداش و ببخشید ۴- محرم رسید ۵- هیچی تموم شد برید خونه هاتون پارسا به خانه محمد رسید و کمی با پایش برف جلوی خانه محمد را تکاند تا راه باز شود . دستکش سبز خود را در آورد و زنگ خانه را زد . مادر محمد با همان مهربانی همیشگی و پارو به دست درب را باز کرد . پارسا : سلام مادر جان خوبی ؟ مادر محمد :به به پسر گلم . بیا تو عزیزم پارسا : محمد کجاست ؟ مادرمحمد : مگه با تو نبود ؟ شما دوتا که همش با همید پارسا : چرا با هم سینما بودیم من کار داشتم گفتم میرم انجام میدم میام پیشت . فکر کردم تا الان برگشته! مادرمحمد : والا من که از کار این پسره سر در نمیارم ! واسه خودش میره واسه خودش میاد ! ببینم پارسا نکنه با رفیقای ناباب میگرده ؟ پارسا : نه مادر خیالت راحت از من نا اهل تر و نا باب تر پیدا نمیکنه ! مادرمحمد :تو که گلی ! والا این قیافه های جوونای مردم و آدم میبینه وحشت میکنه ! من که همش دعات میکنم که با این محمد من دوستی ! پارسا : ای مادر جان کجا رو دیدی حالا فکر کردی این پسرت خیلی خوبه ؟ مگه نمیگی که جدیدا مشکوک شده ؟ مادر محمد : خب چطور مگه ؟ پارسا : خب مادر من، پسرت ازدست رفته دیگه! عاشق شده مادر محمد از درب حال وارد میشود و چراغ گردسوز را بلند میکند و کنار پشتی می گذارد به پارسا می گوید : بیا گرم شو مادر بیا جلو تا یه چایی بریزم واست دل رودت گرم شه . محمد من گله این وصله ها بهش نمی چسبه پارسا دستانش را روی چراغ گرفت و گفت : از ما گفتن اگه میخوای این پسرت از دست نره زودتر زنش بده . تا اینجوری نترشه و رو دستت نمونه مادر محمد خنده کنان به آشپزخانه رفت و با یک استکان چای برگشت . پارسا مشغول چایی خوردن بود که صدای درب حیاط آمد و محمد وارد خانه شد . پارسا گفت بیا حلال زاده هم هست . اومدش مادر محمد از درون آشپزخانه گفت مادر قربونش بره پارسا جون سر بسر پسرم نذاریا خسته است و پارسا همانطور که چایی را سر میکشید گفت : حالا ببین کی سر به سر کی میذاره ؟ محمد یا الله گویان وارد حال شد و پارسا را که دید گفت : تو کار و زندگی نداری مگه ؟ پارسا : به تو چه اومدم به مادرم سر بزنم . بعد به طرف آشپزخانه گفت : مادر جان چایی بهش نده ها پر رو میشه مادر محمد از آشپزخانه گفت: محمدم اومدی خسته نباشی پسر! بشین یه چایی بیارم برات محمد : سلام مادر نگفتم کنه ها رو راه نده تو خونه؟ مادر : محمد جان این چه حرفیه مادر زشته ! محمد رو به پارسا میکند و می گوید : چایی تو خوردی زود رفع زحمت میکنی من می خوام استراحت کنم . پارسا: عمرا خودت گفتی بیام کار داری . اول ناهار میخوریم بعد میشینیم حرف میزنیم ببینیم تو چته ؟ محمد انگار دوباره یاد همه گرفتاری ها افتاد و دوباره غم چهره اش را فرا گرفت . سرش را پایین انداخت و گفت هیچی ؟ مشکلی نیس پارسا : نه باید بگی چی شده ! در مورد چی می خواستی حرف بزنی ؟ محمد : در مورد همون رفیقت که با هاش دوستی پارسا : من جز تو با کسه دگه رفیق نیستم که تو هم از سرم زیادی هستی . هر روز یه ادایی در میاری محمد : پارسا قبلانا انقد خنگ نبودی ها آرزو رو میگم پارسا : بابا تو هنوز تو نخ اونی ؟ گفتم که مسئله شخصیه به تو هیچ ربطی نداره محمد : داره خیلی خوبم به من ربط داره! مگه من رفیقت نیستم نباید بدونم چه غلطی داری میکنی؟ پارسا : غلط زیادی دارم میکنم حالا دونستی ؟ برو کمک مامان ناهار و بیار که گشنمونه محمد : تا قشنگ حرف نزنی از ناهار خبری نیست پارسا :ببین باز دست گذاشتی رو نقطه ضعف منا! من به عشق دست پخت مادرجان اینجا اومدم والا فکر کردی عاشق چش و ابروتم محمد :همین که گفتم یا میشینیم درست حرف میزنیم یا ناهار بی ناهار مادر محمد با یک سینی بزرگ وارد حال شد . درون سینی بشقابها و غذا چیده شده بود . سفره را از سینی برداشت و روی زمین پهن کرد و باز به طرف آشپزخانه برگشت . پارسا گفت : به به به موقع بود من که از بوی دست پخت مادر جان مستم . مادر محمد گفت : نوش جان مادر . محمدم غذا رو بچین تا من بقیش و بیارم . پارسا بلند شد و شروع کرد به چیدن سفره و گفت : اول ناهار می خوریم بعد میشینیم حرف میزنیم . محمد کنار چراغ گردسوز به پشتی تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود و دفتر خاطراتش بر روی پاهایش بود و تند تند مینوشت . پارسا هم کنار چراغ دراز کشیده بود و چرت میزد . پارسا : حالا چی داری مینویسی ؟ محمد: خاطراتم و پارسا : که چی بشه ؟ بعد بدی نوه نتیجه هات بخونن بگن عجب پدر بزرگ خولی داشتیما! گرچه مسلما اگه ببیننت خودشون می فهمن محمد : مهم نیست دیگرون بخونن یا نه مهم اینه که من بنویسم پارسا : از من بیشتر بنویس! می خوام همه بدونن که عمرم بیهوده به پای تو تلف کردم محمد : ببین هر کسی یه رازی تو زندگیش داره که نمی خواد کسی بفهمه! راز زندگی منم تویی! دوس ندارم کسی بفهمه که من با تو رفیق بودم و الا آبروم میره پارسا :خیلی نامردی! محمد : نامرد تویی که تنها تنها می پری و واسه خودت عاشق و معشوق میشی ؟ پارسا :(با لبخند) آخ که یادم انداختی مقوله عشق و... پدر این عاشقی بسوزه که آروم و قرار آدم و میگیره! میبینی من چطور عین مرغ پر کنده جلیز ولیز میکنم محمد : چند وقته ؟ پارسا : محمد : شد یه بار ما عین آدم بشینیم حرف بزنیم ؟ پارسا : گمون نکنم ! شایدم، من آدم بودم بعضی وقتا ولی تا اونجا که یادمه تو هیچ وقت آدم نبودی محمد : چقدر آرزو رو میشناسی ؟ چند وقته باهاش دوستی ؟ اراجیف بگی این دفتر و می کوبم تو سرت پارسا : خودتو خسته نکن بکوب تا خیال جفتمون راحت شه چون من خودمم نمی دونم کدوم حرفام اراجیفه! از بس تو گیر سه پیچ میدی محمد : اول تو پیشنهاد دوستی دادی یا اون ؟ پارسا : خریا ! من پیشنهاد دوستی به خودمم نمیدم ! محمد : جدا اون اول پیشنها داد؟ پارسا : آره یه روز که اومده بود خونمون تا غروب موند بعد خواست بره مامانم گفت تا سر کوچه برسونمش اونم همون شب بهم یه نامه داد گفت چند وقتی هس که این نامه رو می خواد بده به من فرصت پیدا نکرده بوده محمد : پس اونم مثل تو دیوونه است دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید پارسا : درست صحبت کنا تو اینجور مقوله ها شوخی ندارم محمد : تو نمیخوای بری خونتون من می خوام برم قدم بزنم پارسا : پایه ام سه سوت حاضر میشم . ... ادامه دارد پی نوشت : ۱- درسته یه قلک کوچیکم اما من و دسته کم نگیر کارای بزرگی می تونم انجام بدم ۲- کامنتای پست قبلیم ۴ رقمی شد با توجه به اینکه هیچگونه کامنت تکراری یا شکلکی توش وجود نداشت و این لطف و مدیون دوستان عزیزم که اون روز شرمنده ام کردن هستم پس ازشون قدر دانی میکنم ۳- جناب آقای علیرضا شیرازی مدیر محترم سایت پارسیک - بلاگفا و حومه دهم شدم سمندمو ندادی الانم که رکورد کامنتام تو کتاب گینس به ثبت رسیده بازم نمی خوای حقمو بدی؟ ۴- یه نفر بود گفت چهار رند تر از پنجه ها کی بود ؟ ۵ - خدایی ۵ هم رنده ها ۶- یه جایی تبلیغ جشنواره فرهنگی مرکبات کرده بود من که تاحالا مرکبات فرهنگی نخوردم شما خوردین ؟ سر و صدای اطرافیان و پشت سری آنها در آمد چون محمد ایستاده بود و جلوی دید آنها را میگرفت . محمد خداحافظی کرد و از سالن خارج شد کمی بعد پارسا نیز از سالن خارج شد. پارسا دوان دوان خود را به محمد رساند و نفس زنان گفت : - کجا با این عجله ؟ - میرم خونه - باشه بریم - تو کجا ؟ - فیلم و که کوفتمون کردی لااقل بریم خونتون یه چایی به ما بده - مثل اینکه تو حالیت نیس من سرم داره میترکه - خب به سلامتی بریم ببینیم چطوری می ترکه می خوام ببینم تو او کله پوکت قرمه سبزی بوده که بوی قرمه میده - من نمی دونم این دختره عاشق چیه تو شده ؟ - کدوم دختره؟ - همین آرزو دیگه - آهان اولن آرزو نه و آرزو خانم دومن نمیدونی که واسم میمیره هردیقه زنگ میزنه اگه شب با من حرف نزنه نمی خوابه که غم بزرگی در دل محمد سنگینی کرد نمی دانست باید متنفر باشد یا متاثر یا خوشحال اما به هر حال حال خوشی نبود. متنفر بود از خود به خاطر تعللش به خاطر اینکه چند ماه بود آرزو را دوست داشته اما هرروز به نگاه کردنش اکتفا میکرده و جرات حرف زدن نداشته . متاثر بود از اینکه نزدیکترین و صمیمیترین رفیقش، کسی که حاضر است برای او بمیرد اکنون رقیب عشقی او است و خوشحال از اینکه دوستش لذت میبرد از زندگی عشقی خود . - پارسا: رنگ روت پریده ها امروز اصن حالت خوب نیست - محمد: ببین پارسا من می خوام تنها باشم باید یه تصمیم مهم بگریم، احتیاج دارم تنها باشم - بیخود ما از این سوسول بازیا تو مرام رفاقتمون نداریم ادای بچه های بالاشهر و واسه من در نیار - من میرم خونه بعد بهت زنگ میزنم - صب کن ببینم اول بریم خونه ما من یه کار دارم بعد باهات میام تا دم خونتون - لازم نکرده!، بابا ولم کن، حوصله ندارم، حالیت نیس، تو برو با اون آرزوت خوش باش، من و می خوای چیکار - آهان! عین این دختر بچه ها حسودی کردی؟ دیوونه ! محمد با شدت عصبانیت و دلخوری به راه افتاد و پارسا نیز با پررویی تمام دنبالش راه افتاد و با فاصله کمی از محمد پشت سر او حرکت میکرد . محمد گویی که مطمئن بود پارسا دنبالش می آید سر جای خود ایستاد و بدون اینکه سرش را برگرداند گفت : - محمد: تو نمی خوای آدم بشی؟ - پارسا: کنه آدم مگه وجود داره ؟ - مگه نگفتی خونه کار داری لااقل برو کارت و بکن بعد بیا خونه ما - من نگران احوالاتتم نکه داری میمیری تا خونتون میام که مرده رو زمین نمونه یه وقت، زود غسل و کفن و این حرفا رو انجام بدم بری پی کار خودت - نترس من نمی میرم تو برو خونه - از همین ناراحتم میخوام اگه نمردی من خودم بکشمت محمد بغض گلویش را گرفت اشک در چشمش حلقه زد ، میدانست که پارسا نگران اوست ، ناراحت بود که چطور پارسای عزیزش که اینهمه به فکر اوست باید دشمنش باشد . برگشت و گفت : - محمد:من حالم خوبه تو برو کارتو بکن نگران نباش - پارسا: من و نگرانی عمرن - برو به کارت برس زود بیا کارت دارم - ای ول این شد یه چیزی هی اصرار میکنی بیا خونمون باباجان من باید انگیزه داشته باشم الکی که نمی تونم بیام خونتون. پس من رفتم ، تو هم زود برو خونه تا بدتر نشدی محمد رفت اما نه به طرف خانه بلکه به طرف پارک شاید آنجا بتواند کمی فکر کند پارسا نیز به طرف خانه رفت به درب خانه که رسید زنگ زد و به مادرش از آیفن گفت که به نیلوفر بگوید بیاید پایین . نیلوفر دختر آرام و بی نهایت احساسی با کلاه و شالگردن و چکمه جلوی درب ظاهر شد پارسا با نگاهی متعجبانه گفت : - پارسا: داشتی برف بازی میکردی؟ - نیلوفر : آره مگه چیه ؟ - هیچی فکر نمیکردم به جز خط خطی کردن کار دیگه هم بکنی - داشتم آدم برفی درست میکردم تابعدن از روش تابلومو بکشم پارسا دست کرد در کیفش و همان پاکتی که آرزو به او داده بود را در آورد و جلوی نیلوفر گرفت - پارسا: بیا اینو بگیر - نیلوفر: این چیه ؟ - این نامه رو رفیقت داده بدم بهت - رفیقم کیه ؟ - آرزو دیگه ! شما خجالت نمیکشید هی با هم قهر میکنید بعد نامه مینیویسد - این مسایل شخصیه شما به ما کار نداشته باش - من نمیدونم چرا از این دختره خوشم نمیاد خیلی لوسه با اون تیپای مسخره اش - تو نباید خوشت بیاد که در ضمن در مورد دوستای من حق نداری اینجوری حرف بزنی - اول برید آشتی بکنید بعد ازش دفاع کن پارسا برگشت و به طرف انتهای کوچه را افتاد و در همان حال گفت به مامان بگو من پیش محمدم ناهار هم نمیام ... ادامه دارد پی نوشت : ۱- در راستای پیشبرد اهداف انجمن اقداماتی قرار است انجام شود که در لینک ذیل آن را خواهید دید ۲- برای روز عید قربان مراسم ویژه ای در دست انجام شدن است و از الان تا آن موقع وقت دارید حدس بزنید عید قربان چه کار قرار است بکنیم و یا چه کسی قربانی میشود ۳- داستانم از این به بعد همینقدر کم می نویسم دلم می خواد ۴- رئیس جون(مدیر بلاگفا علیرضا شیرازی و میگم نه این رئیس بزرگ خودمونا ) سمند من مغز پسته ای با حاشیه های آبی آسمونی و سپر قرمز باشه لطفا نکه می خوام متفاوت باشه از اون لحاظ ۵- هان؟ می خواستم ۵تا بشه تا رند باشه پارسا به طرف محمد برگشت و با لبخندی حاکی از رضایت و فخر فروشی تمام گفت : - بریم - این خانومه کی بود ؟ - هرکی به تو چه محمد حالت خشم به خود گرفت و با اخم به پارسا گفت : - میگی کی بود یا همینجا خفت کنم ؟ - بابا جان همسایمونه یقه رو ول کن دیوونه شدیا - با تو چیکار داشت ؟ اون پاکت چی بود ؟ - راه بیفت بریم تو راه بهت میگم - همینجا بگو بعد میریم - بابا الان فیلم شروع میشه ها بریم تو راه بهت میگم دیگه! عجب فضولیه ها آنها به راه افتادند خش خش خورد شدن برفها به زیر پای آنها دیگر آهنگ دلنواز و دوست داشتنی برای محمد نبود ، گویی هیچ چیزی نمی شنید . از طرفی اصرار برای بازگویی ممکن بود پارسا را مشکوک کند و از طرفی هم نگرانی از محتویات پاکت، آشوبی به دلش انداخته بود که حتی مجال فکر کردن به اینکه چرا تاکنون نفهمیده بود که آرزو همسایه پارساست را نداده بود تازه حتی هنوز فرصت اینکه خوشحال باشد از اینکه اسمش را نیز فهمیده است را پیدا نکرد . - پارسا: تو یهو چت شد ؟ - محمد: هیچی یهو شوکه شدم آخه ! بیخیال بگو موضوع چیه کلک ؟ - این آرزو خانم همسایه ماست یه جورایی بللللل....ه دیگه؟ - بله دیگه یعنی چی؟ - یعنی اینکه چیزه ! - جون بکن دیگه دوکلمه می خوای حرف بزنی هی چیزه چیزه میکنی - واااااااا دارم هیجانیش میکنم خب - هیجان بخوره تو سرت زودتر بنال ببینم چه خبره - وای چه خشانتی تمام تنم داره میلرزه نکنه فکر میکنی از سرماست نه به جون منیژه از ترسه - منیژه کیه ؟ - بابا اون پیرزن خوله هست دور و بر مدرسه ! بچه ها بهش میگن منیژه - ببین یه سوال من پرسیدما هی صغری کبری میکنی منیژه رو بیخیال بگو این دختره باهات چیکار داشت - اولا دختره نه و آرزو خانم دوما لات شدی ؟ منیژه رو بیخیال یعنی چی درست صحبت کن از یه آدم متشخص مثل شما بعیده - لااله الا الله - خب بابا حال واسه من ذکر میگه! - بنال ببینم - گفتم که همسایمونه بعدشم یه جورایی ما بگی نگی آره دیگه ! - با این کلاسور میکوبم تو سرتا اگه بازم اراجیف بگی عین آدم حرف بزن - باشه اصن هیجان میجان و بیخیال بدون هیجان بگم خوبه ؟ محمد اخم می کند - پارسا : بی هیجانش اینه که بگی نگی من و اون همدیگه رو دوس داریم محمد ایستاد دیگر فرمان مغزش به پاهایش نمی رسد و یا برف ها همچون مرداب چسبناک و کشنده محمد را به خود میکشید و توان حرکت را از او گرفته بود! صورت یخ زده اش همچون مرده ها کبود شد و خیره به صورت پارسا نگاه میکرد پارسا نیز از چهره محمد تعجب کرد و با نگرانی گفت : - حرف بدی زدم؟حالت خوبه؟ نکنه داری میمیری ؟ یه ذره زنده بمون ما بریم سینما بعد خواستی بمیر - راست گفتی این حرف و یا داری خالی بندی میکنی - به جون خودم راست میگم یه ذره که زنده بمونی بعدش راحت بمیر اگه من حرفی زدم - بابا این دختره رو میگم - آهان اولا دختره نه و آرزو خانم دوما آره مگه شوخی دارم باهات من با هرکی شوخی داشته باشم عمرا با تو شوخی کنم میشناسیم که ؟ - ببین پارسا الان وقت شوخی و مسخره بازی نیست . لودگی و بزار کنار و عین آدم حرف بزن - عین آدم یعنی الان مثل تو؟باشه ! خب مرگت بگیره تا خفت نکردم بگو من عین ادم جوابتو بدم کنه جان - تو دختره رو دوس داری یا اون تورو - اولا دختره نه و آرزو خانم دوما من که اونو دوس دارم هیچ اونم که من و دوس داره هیچ به تو هم که ربطی نداره هیچ ! راه بیفت فیلم شروع شده هیچ! خیلی هیچ های دیگه - اون چیزی که بهت داد چی بود ؟ - نامه بود - واسه کی ؟ - واسه رفتگر محلشون نوشته بود روش نشد داد به من بدم بهش - میگم این نامه واسه کیه ؟ - اصن به تو چه که دخالت میکنی یه موضوعه خصوصیه چیکار داری به دختر مردم که آمارش و میگیری ببینم نکنه میشناسیش ؟ - من ؟ نه از کجا بشناسمش ! به منچه فقط می خواستم کمکت کنم خام این دخترا نشی - تو غصه من و نخور من می دونم چیکار کنم اگه فیلم شروع شده باشه مجبورت میکنم یه سانس دیگه بشینیم دل محمد همچون کوره آجر پزی پر شراره بود نمی دانست چکار کند و چگونه از پارسا اصل قضیه را بپرسد . سراسر زمان پخش فیلم محمد به فکر آرزو بود و افسوس می خورد که چرا همان موقع که او را دیده بود با او حرف نزده بود اما آیا هنوز فرصت دارد یا اینکه آرزو به فکر پارساست . اگر آرزو و پارسا با هم ارتباط داشته باشند او چکار باید بکند چگونه می تواند این را تحمل کند حتی فکرش نیز آزار دهنده بود . سردرد عجیبی پیدا کرده بود از روی صندلی بلند شد و به پارسا گفت - من سرم درد میکنه میرم خونه - اه امروز اصن تو یه مرگت هست اگه می خوای بمیری دیگه این ادا اصول چیه همینجا بشین بمیر دیگه - دیونه سرم درد میکنه این سر و صدا ها اذیتم میکنه - تنت سالم باشه سر درد و بیخیال سر و صدای اطرافیان و پشت سری آنها در آمد چون محمد ایستاده بود و جلوی دید آنها را میگرفت . محمد خداحافظی کرد و از سالن خارج شد کمی بعد پارسا نیز از سالن خارج شد ادامه دارد... پی نوشت : ۱- فرصت نکردم بازخوانی کنم خودتون بخونید غلطاش و بگید من درست کنم ۲- در مورد انجمن بزودی خبر های جدیدی را اعلام خواهیم کرد ۳- کجا کم نوشتم آخه هان ؟ اینهمه محمد سرش را بالا گرفت تا باز او را ببیند دختر نیز سرش را بالا گرفت و نگاهی به محمد انداخت و باز این نگاه او بود که محمد را دستپاچه میکرد و هیچگاه تاب نگاه او را نداشت . دختر آرام از کنار محمد رد شد و محمد باز خیره ماند به برفهای روی زمین . کمی مکث کرد . وبعد شروع به حرکت کرد . دختر نیز دور تر و دورتر شد ... پارسا پسر قد بلند با صورت گندوم گون و ته ریش های دوران جوانی کنار درب بزرگ دبیرستان ایستاده بود و دستانش را در جلوی دهانش گرفته بود و به انگشتانش هاه میکرد با دیدن محمد به طرف او دوید اما به محض اینکه یادش آمد که زمین لغزنده است قدمهایش را آهسته کرد پارسا : کجایی پسر؟ محمد : چیه دلت برام تنگ شده؟ پارسا : برو بابا دلت خوشه ها دلم واسه چیت تنگ شه ؟! محمد : واسه چی دم در تو برف وایسادی ؟ پارسا : مدرسه تعطیله! موندم تا بیای بریم سینما یه فیلم توپ گذاشتن! از این رزمی ها بکش بکش خفن محمد: من فیلم رزمی دوس ندارم حوصله م ندارم پارسا : بیشین مینیم با! این که کار همیشته، شد یه بار ما یه چی بگیم تو نگی حوصله ندارم ! اوندفعه هم که رفتیم فیلم هندی دیدیم من هی خمیازه کشیدم تو هم عین خاله زنکا نشستی آبغوره گرفتی ایندفعه خودم میبرمت یه فیلم نشونت میدم که گل از گلت شکفته شه محمد: من کار دارم الان نمی تونم بیام باید برم جایی پارسا: به به آقا کلاس هم میذارن کی وقت ملاقات برای ما میذارین محمد : لوس نشو اصن حوصله ندارما پارسا : عجب دور و زمونه ای ها ، دعوت که از منه پول بلیط هم که مثل همیشه با منه ، دیگه این ادا و اصولت چیه؟ محمد : کار دارم خب الان نمی تونم بیام پارسا : با هم بریم کارتو انجام بده بعد میریم سینما محمد : عین این کنه ها همینطور چسبیدی! اگه نخوام تو با من بیای چی ؟ پارسا : بی خود میکنی نخوای! مگه دست خودته راه بیفت که یخ زدم بابا پارسا بازوی محمد را گرفت و با خود کشید . باران برف را همراهی میکرد برای بارش و این باعث شده بود معابر کمی آب گرفته باشد . در جلوی درب سینما پیر مردی خمیده با زحمت زیاد کمر خود را راست کرده بود تا عکسهای درون تابلوی سینما را ببیند . پارسا جلوی درب بزرگ سینما ایستاد دستکش آبی خود را در آورد و زیر بغلش گذاشت پارسا: ببین چه فیلم توپیه! عکساشو که میبینم حال میکنم وای بحال خود فیلم محمد :حالا بریم دیر میشه! بر میگردیم میبینیمش اینبار نوبت محمد بود که بازوی پارسا را بکشد پارسا: اه خفه کردی مار رو با این کارای عجیب غریبت ! تا به من نگی نمیام محمد : بیا بریم کنه جان تو راه بهت میگم پارسا: رو که نیست سنگ پا هم که نیست من نمیدونم دلم به چیه تو خوشه درختان کنار جاده تماما سفید پوش بودند . بارش برف و باران نیز قطع شده بود . مردم همچون لاکپشت سرهای خود را در یقه هاشان فرو کرده و بخار از دهانشان بیرون می آمد انگار تمام مردم شهر مشغول سیگار کشیدن بودند و بی اعتنا به سرما درحال رفت و آمد پارسا: خب نمی خوای بگی چته محمد : هیچی چند دقیقه اینجا میمونیم بعد میریم پارسا: باز خل شدی ؟ تو این سرما اینجا بمونیم که چی بشه محمد : اگه ناراحتی میتونی برگردی و بری تنهایی فیلمتو ببینی پارسا: بیشین مینیم با ! مگه دیونه م . میمونم همینجا خل بازیاتو نیگا میکنم میخندم بلیطم نمی خواد محمد لبخند میزند و سرش را تکان می دهد و پارسا نیز زبانش را بیرون می آورد و چشمکی به محمد میزند پارسا: لااقل بگو منتظر چه شخص شخیصی هستیم محمد :کنه جان اگه صبر کنی خودت می فهمی محمد انتهای کوچه را نگاه کرد و زیر لب گفت : حتما مدرسه اونام تعطیله خدا کنه نرفته باشه خونه پارسا دستان خود را در جیب کاپشن چرمی مشکی خود کرده بود و با پا به برف ها ضربه میزد و همینطور از محمد فاصله می گرفت. دختر چادری وارد کوچه شد . اولین چیزی که محمد را متوجه کرد دستکش صورتی رنگ او بود که از راه دور نیز خود نمایی میکرد. محمد سراسیمه پارسا را صدا زد محمد : پارسا پارسا پارسا: چیه بابا محمد :بیا اینجا بدو پارسا: اومدم ( بعد به طرف محمد آمد) چی شده؟ محمد :مگه کنه نیستی ؟ همینجا بمون دیگه پارسا: وا حالت خوبه تو ! یه وقت لولو نخوردت دختر به طرف آنها نزدیک شد و باز تمام وجود محمد سرشار از هیجان و اضطراب شد . صورتش گل انداخت و ضربان قلبش تندتر شده بود محمد : خب بریم پارسا: کجا؟ محمد : بریم دیگه! چه میدونم ! از اونور بریم پارسا: سینما که اینوره ؟ محمد :اه چقدر سوال میکنی! بریم دیگه خوب نیست اینجا بمونیم، مردم مارو ببینن، میگن لابد از این لاتای سر چار راهن پارسا: کدوم مردم؟ اینجا که کسی نیست ؟ سر چاراهم نیست محمد: (دست پارسا را میکشد ) کی میخوای آدم شی میگم بریم یعنی بریم پارسا برگشت و به دنبال محمد شروع به قدم زدن کرد . دختر نیز به آنها نزدیک شده بود. محمد همچنان به دختر نگاه میکرد و چشم از او بر نمی داشت و چون دختر سرش را پایین انداخته بود جرات محمد برای نگاه به او بیشتر شده بود. پارسا متوجه دختر شد و لبخندی از روی خوشحالی زد رو به دختر کرد و گفت: سلام آرزو خانم آرزو سرش را بالا گرفت و به پارسا نگاه کرد و گفت : سلام آقا پارسا خوبین ؟ پارسا: خیلی ممنون شما چطورین؟ آرزو : مرسی (بعد با کم یمکث ) با اجازه پارسا: خواهش میکنم سلام برسونید آرزو : چشم بزرگیتونو میرسونم محمد هاج و واج به آن دو نگاه میکرد آرزو هیچ توجهی به محمد نکرده بود و به او حتی یک نگاه هم نیانداخته بود. محمد تا آمد خودش را مسلط کند و به پارسا چیزی بگوید آرزو دوباره از پشت سر پارسا را صدا کرد آرزو: آقا پارسا میشه یه لحظه وقتتون رو بگیرم ؟ پارسا : بله حتما (و به طرف آرزو حرکت کرد . ) پارسا دستانش را در جلوی خود قلاب کرده و به صحبتهای آرزو گوش میداد ، آرزو از کیف خود پاکتی را در آورد و به پارسا داد و بعد با کمی خجالت و شرمندگی فوری از پاسا جدا شد و به سرعت رفت . محمد ناگهان رنگ خود را باخت و صورتش همرنگ زمین برفی شد ... ادامه دارد پی نوشت : ۱- خجالت نمی کشین انجمن خیریه رو فراموش کردید ۲- خجالت نمی کشین من و قربانی میکنید ۳- خجالت نمی کشین به قربانی شدن من می خندین ۴- خجالت نمی کشین ... الان یادم میاد صب کن ۵- آهان هاله خجالت نمی کشی الکی میگی من و دیدی من تو عمرم به خودم کباب ندادم چه برسه به تو ۶- خجالت نمیکشین همین الان نیشتون بازه ۷- قربانی بعدی کسیست که هیچکدام شما به فکرتان هم نخواهد رسید لقمه نان و پنیر را درون دهانش میگذارد کلاسور قهوه ای خود را برداشته و با جهشی از روی سفره خود را به درب میرساند. درب چوبی قهوه ای رنگ که با شیشه های رنگی لوزی شکل نمایی همچون رنگین کمان را به داخل اتاق انتقال داده است. مادر: عجله نکن محمدم بشین قشنگ صبحونتو بخور هنوز که هفت نشده محمد: دیرم میشه مامان مادر : مدرست که نزدیکه همش 5 دقیقه راهه محمد : مادر من خوب زود زنگمون میخوره ! الانم با اینهمه برف یک ساعت طول میکشه تا برسم مدرسه مادر : پس مواظب باش یه وقت لیز نخوری مادر . دستکشاتم دستت کنا کلاتم بذار محمد: چشم قربونت برم چشم دیگه امری ندارید ؟ اجازه مرخصی می فرمایید لبخند بر لبان محمد نقش بست چشمانش از دیدن صورت مهربان مادر برق افتاد ، دستکش کاموای مشکی اش را دستش کرد و کلاه کاموایی خود را که در جلوی آن آرم آدیداس بود بر سر کرد و با باز کردن درب اتاق توده سرما بصورت بخار وارد اتاق شد. محمد : عجب برفیه ها، گمون نکنم حالا حالاها آب شه. انگشتانش از زیر دستکش نیز سرما را حس میکرد خود را این پا و آن پا میکرد و دستانش را به هم میمالید تا گرم شود. زیر درختی ایستاده بود تا بارش خفیف برف بر روی صورت گل انداخته اش اثر نگذارد محمد : پس چرا نیومد ؟ نکنه امروزم نیاد! نکنه مریض شده ! لابد سرما خورده اضطراب پیدا کرده بود بی صبرانه انتهای کوچه را نگاه میکرد ! به جز چند کودک مدرسه ای کس دیگری در حال عبور نبود . مدتی گذشت اضطرابش بیشتر شده بود ! چشم از انتهای کوچه بر نمی داشت . تقریبا از آمدنش مایوس شده بود . شروع کرد به قدرم زدن مطمئن شد که امروز هم نی آید . بنابراین به طرف مدرسه به راه افتاد. هنوز به انتهای کوچه نرسیده بود که ناگهان درجای خود میخکوب شد ، آری خودش بود با همان چادر و همان کیف با همان نگاه و همان طرز راه رفتن، منتها به خاطر لغزندگی زمین کمی محتاط تر راه می رفت، محمد سریع دستکشها و کلاهش را در آورد دستی به موهایش کشید و خیلی آرام و با قدمهای کوتاه شروع به حرکت کرد . هر قدم که به او نزدیکتر میشد ضربان قلبش تند تر میزد و نفسش به شماره می افتاد . چقدر این حس آزارش میداد هر چقدر تلاش میکرد تا بتواند از هیجان خود کم کند هیچگاه موفق نمیشد با تمام تلاشی که میکرد اما به محض دیدن او تمام زحمات و تلاشش بر باد می رفت و باز ضربان شدید قلب و فشار خون بالا . اما اینبار تصمیم خود را گرفته بود باید حرفش را میزد ، مرگ یکبار شیون هم یکبار،اصلا چه لزومی دارد اینهمه پنهان کاری. نزدیک او شد سرش را بالا گرفت تا نگاهی به او بیاندازد حالا دیگر بین آنها فاصله چندانی نبود . صورت سفید دختر بر اثر سرما کرخت شده بود اما سرخی لبانش هیچ اثری از سرما نداشت دستکش صورتی کم رنگ با لبه های خزدار سفید زیبایی دستانش را دو چندان کرده بود و چون همیشه لبخند زنان به محمد نگاه میکرد . محمد تمام تلاش خود را میکرد تا به خودش مسلط شود اما ضربان قلب او هی تندتر و تند تر میشد . قدمش را آرامتر کرد تا این زمان دیرتر بگذرد . دختر سرش را پایین انداخته بود و با دستپاچگی قدم بر میداشت . هول و هراس در حرکات دختر نیز دیده میشد . محمد به او رسید دیگر قدمهایش بسیار کوتاه شده بود کمی مکث کرد دختر نیز آرام قدم بر میداشت . محمد سرش را بالا گرفت تا باز او را ببیند دختر نیز سرش را بالا گرفت و نگاهی به محمد انداخت و باز این نگاه او بود که محمد را دستپاچه میکرد و هیچگاه تاب نگاه او را نداشت . دختر آرام از کنار محمد رد شد و محمد باز خیره ماند به برفهای روی زمین . کمی مکث کرد . وبعد شروع به حرکت کرد . دختر نیز دور تر و دورتر میشد ... ادامه دارد پی نوشت : ۱- بازم مثل همیشه انجمن خیریه رو جدیه جدیه جدی بگیرید . ۲- داستانش از قبلی خیلی قشنگتره به نظر خودم اما خب اولین قسمت همیشه خوب ازآب در نمیاد ۳- شمارش معکوس آغاز شده ! جمعه عجب روزیه یک سال بعد به روی صندلی خود تکیه داده ام تکانهای صندلی آرامم میکند چشمانم را بسته ام و تک تک خاطراتم را مرور می کنم در این یکسال همه چیز تغییر کرده است نه دلی مانده نه دلداری ، تصور دیگر معنایی نداشت و فکر دیگر راه گشا نمی شد و من نیز دیگر آن مانی سابق با آن صلابت نیستم . صندلی قهوه ای چوبی تکان می خورد و با هر تکان خاطره ای را در ذهنم زنده میکند . دود سیگار در هوا پخش شده است و در میان تاریکی اتاق می رقصد، کور سوی نور چراغ برق شعاع روشنی است که از پنجره اتاق به روی دیوار، نقش پرده را نقاشی کرده است سیگار را بین دو انگشتم فشار میدهم و بر روی لبم می گذارم کاغذ را رو بروی صورتم گرفته و برای هزارمین بار نه برای صد هزارمین بار به آن خیره می شوم . تک تک کلمات آن نامه را حفظ بودم اما باز خواندمش برای هزارمین بار نه برای صد هزارمین بار هربار که نامه را باز میکردم این کلمات نبود که برایم جلوه گری می کردنند بلکه تصویر یک نگاه بود تصویر آخرین نگاه . نقش نگاهش به نامه اش ضمیمه شده بود و باز دل من بود که مرا نفرین می کرد برای هزارمین بار نه برای! صد هزارمین بار مانی عزیز سلام من نه هرزه هستم نه بدکاره مهدی دایی منه همیشه باتمام وجودم دوست داشتم اما لحظه ها دیگه تکرار نمیشن خدا حافظ و باز آن حس لعنتی و آن لحظه شوم به سراغم آمد کاش میشد مغزم تهی میشد از این تکرار . قدمهایم یادم هست که چه تند تند گام بر میداشتند، صورتم یادم هست که برافروخته شده بود به کنار کافی شاپ رسیدم همان مکان همان ساعت ، وارد شدم الهام نشسته بود روی همان صندلی که در اولین روز نشسته بود روبرویش نشستم اما اینبار دیگر نگاهش نمی کردم دیگر ولع و حرصی برای بلعیدن نگاهش نداشتم از آن سحر و جادوی چشمانش نیز خبری نبود - مانی: اومدم اینجا که حرفتو بزنی تا بعدا نگی یک طرفه قضاوت کردی - الهام : باشه! اما آروم باش - من آرومم شما نگران نباش - من نگرانم از این چهره ت یا بهتره بگم می ترسم - من نگات نمیکنم حرفتو بزن کار دارم باید برم - فکر میکنم کار همیشه هست اما این لحظه دیگه تکرار نمیشه - طفره نرو لطفا خواهش میکنم حرفتو بزن - باشه چیو می خوای بدونی ؟ من چی باید بگم؟ - بعد از اینهمه گندی که زدی تازه میگی چیو می خوام بدونم . الهام تو فکر می کنی من احمقم . تو فکر میکنی من کودنم - من هیچ فکری نکردم مانی یه کم آروم باش - دیگه چقدر آروم باشم من از کی تا حالا بهت می گفتم خوشم نمیاد با این پسره قاطی بشی اما تو هی میگفتی مانی بی خودی حساسی ! مانی حسودی! مانی الی! مانی بلی! اما دیدی درست میگفتم ؟ دیدی تو با این مرتیکه جلف سر و سری داشتی - مانی بیخودی شلوغش نکن من چه سر و سری میتونم داشته باشم فقط ... - فقط چی؟ میتونی اینو انکار کنی ؟ این عکسا رو خودم گرفتم اون دعوا رو هم خودم راه انداختم دیگه چی داری که بگی سرش را پایین انداخت و سکوت کرد - مانی : معلومه که حرفی واسه گفتن نداری نبایدم داشته باشی اما حالا که تو حرف نمیزنی من حرف میزنم پس گوش کن ، به نظر من تو یک آدم هوس بازی یه آدمی عوضی هستی یکی که با احساس و عشق یه نفر راحت بازی میکنه ، واست هم اصلن مهم نیست چه بلایی سر طرف مقابلت میاد ، فقط می خوای دو روز و باهاش خوش بگذرونی بعد یه خوش تیپ دیگه که گیر اومد می ری سراغش . از نظر من تو یه زن خرابی ! یه ... ای (بدکاره) - (چشمان زیبایش پر از اشک شد ) مانی همه پل های پشت سرتو خراب نکن - برای من فلسفه بافی نکن من دیگه ازت متنفرم ازت حالم به هم میخوره تو یه موجود کثیفی که باید از بین بری تو یه انگلی یه انگل . لازم نیست گریه کنی و نقش بازی کنی بیا بگیرش خوب نگاه کن کاغذ را از جیبم بیرون آوردم و به سمتش گرفتم . صدای هق هق گریه خفیفش می آمد بی صدا و مظلوم گریه میکرد - مانی: این نامه انتقالی منه امروز آخرین روزیه که منو اداره یا هرجای دیگه دیدی خودم خواستم هیچکس نفهمه اما اومدم تا بهت بگم حرفایی و که تو دلم انبار شده بود . فقط یه جمله دیگه بهت میگم اینه که من و همیشه از ذهنت بیرون کن چون دوست ندارم تو ذهن یه آدم آشغال یادی از من بمونه موقع رفتن تنها نگاهم کرد یک نگاهی که تا عمق جانم را به آتش کشید با اینکه خشم تمام راه های احساسم را بسته و عاطفه وجودم اسیر دیو نفرت بود اما باز این چشمهایش بود که بر هر چیزی غلبه می کرد . صندلی همچنان تکان میخورد خاکستر سیگارم روی فرش ریخت تصویر آخرین نگاه بر روی نامه اش حک شده است و من اکنون در اتاق تنهایی خود اسیرم . پایان پی نوشت : ۱- بد و براه گفتن هاتون رو به جان و دل می خرم پس اصلا محافظه کاری نکنید ۲- طرح کلی تاسیس انجمن داره تموم میشه دوستانی که یا علی گفتن فعلا هیچ کاری نکنن منتظر باشن تا من اطلاع رسانی کنم ۳- خیلی از دوستان می خوان دوستانشون رو بیارم تو انجمن اینکار خوبه اما فعلا اجازه بدین ما یک مدت بطور آزمایشی این کار رو انجام بدیم اگر دیدیم جواب داد اونوقت دوباره معرفی عضو هم می کنیم ۴- من بیگناهم به خدا پی نوشت تر: ۱- حتی فکر سیگار کشیدن هم نکنید (پیام سلامتی، اجتماعی، دینی، مذهبی، ملی، اخلاقی، پزشکی، روانپزشکی، پلیسی، جنایی،فرهنگی ) ۲- الهام به خاطر یک سری مشکلات خانوادگی نمی تونست بگه که با داییش رابطه داره یعنی اگه پدرش می فهمید که تو همون اداره داییش کار می کنه جیز جیزش میکرد واسه همین قرار بود به کسی نگه !! ۳- گیر ندید دیگه بابا که خب الهام میگفت بهت و این حرفا داستان به پایان رسیده و مثل همه فیلمای ایرانی یک نکته نا معلوم و مجهول داره همین ! موبایل را در دستش گرفت بر لبانش لبخندی حاکی از فضولی و شیطنت نقش بسته بود چشمانش نیز برق میزد انگار قله ای رفیع را فتح کرده است نمی دانم از چه چیز خوشحال بود اما به یکبار با دیدن عکسها لبخند بر لبانش خشکید چهره اش سرد شد عرق به پیشانی اش افتاد . چشمانش خیره شده بود و بهت و حیرت سرتا پای هیکلش را فرا گرفته بود حتی توان آب دهان قورت دادن را نیز نداشت . از جایم بلند شدم گوشی را از دستش گرفتم و به طرف صندوقدار رفتم چیزی را که سفارش داده بود را حساب کردم و خارج شدم. نگاه نکردم که ببینم الهام در چه وضعیتی است و در واقع اصلا برایم مهم نبود اما دلم کمی برایش سوخته بود و رفتن من هم برای این بود که او بیشتر از این شرمنده نشود و جلوی من کم نیاورد به شرکت رسیدم وارد اتاق شدم فکر میکردم حتما خانم زارعی هم به اتاق خودش رفته اما اینطور نبود . خانم زارعی همچنان مشغول کار بود انگار که اتفاقی نیفتاده است . سلام کردم و روی صندلی خود نشستم. - زارعی: حالتون بهتر شد - مانی: فکر کردم رفتید تو اتاق خودتون - من اینجا اومدم کار کنم ، الانم دارم کار میکنم - اما من به شما بد کردم معذرت میخوام - من آدم کینه ایی نیستم آقا مانی واسه همین هم حرفم و رک و راست بهتون زدم . اگه من هم مثل شما بودم الان اینجا نبودم میرفتم یه جا و غصه میخوردم راست میگفت اگر من همان روز به الهام قضیه را می گفتم این اتفاقات پیش نمی افتاد و الان که عکس ها را نشان الهام دادم کمی آرام تر شده بودم انگار یک عقده از درون گلویم بیرون آمده بود و احساس راحتی میکردم - مانی: خانم زارعی شما خیلی مهربونید خیلی صادق هستید من واقعا شرمنده شما هستم . - اصلا اینطوری حرف نزنید که راضی نیستم . شما برای من یک الگو هستید من خیلی از رفتار های شما رو در برخورد با دیگران میپسندم و از شما الگوبرداری میکنم بنابر این دوست ندارم اینطوری شما رو سر افکنده ببینم - من نباید شما رو وارد این بازی مسخره میکردم اما الان دلم می خوام مثل یک مرد از شما معذرت خواهی کنم و شما هم منو ببخشید - لازم به معذرت خواهی نیست من شما رو بخشیدم حالا بهتره اصل قضیه رو بگید تا اگه ممکن باشه کمکتون کنم - لازم نیست خودم مسئله رو حل کردم - گمونم قضیه داره جنایی میشه - چطور مگه؟ - آخه شما که رفتید خانم صابری هم دنبالتون اومد اما شما برگشتید اما خانم صابری بر نگشته بعدشم که شما میگید خودتون قضیه رو حل کردین پس حتما کشتیدش - (با لبخند) آره کشتمش اما نه جسمی بلکه روحی ، ترور شخصیتش کردم - بازم یه اشتباه دیگه؟ - نه اینبار فقط اشتباه خودشو گوشزد کردم - به من مربوط نیست اما گمونم الان باید کمی نگرانش باشیدا - شما اونو نمیشناسین اون بهتر از من بلده از خودش مراقبت کنه - امیدوارم به هرحال من که نمی دونم بینتون چه اتفاقی افتاده اما امیدوارم هرچه زودتر برطرف بشه موبایلم به صدا در اومد و الهام بود . با اکراه جواب موبایل را دادم - مانی: بله - الهام : چرا صبر نکردی حرف منو هم بشنوی - اون موقع که حرفی واسه گفتن نداشتی تنهات گذاشتم تا فکر کنی و چه دروغی بسازی - خیلی بی انصافی - این به خودم مربوطه - خب که چی ؟ نمی خوای بدونی قضیه چی بوده ؟ - نه - اینجوری که نمیشه ! من باید توضیح بدم - توضیحت به هیچ درد من نمی خوره - این حرف آخرته ؟ - آره - باشه پس برو به درک - دارم میرم پیش مهدی همونجاست دیگه نه؟ - نه درک اونجائیه که الان خانم زارعی نشسته - من بهت اجازه نمی دم به کسه دیگه توهین کنی - فکر کردی من نمیدونم چی تو سرته - ببین تو الان داری اراجیف می بافی با این اداها هم نمی تونی قیافه حق به جانب بگیری - مانی تو داری اشتباه میکنی الکی داری این قضیه رو گنده میکنی - من اشتباه کردم قبول دارم اما نه الان از همون اول - الانم دیر نیست - می دونم واسه همین میگم شماره منو از گوشیت پاک کن دیگه هم به من زنگ نزن - همین کارو میکنم و گوشی را قطع کرد خجالت نمیکشید به جای اینکه من از او ناراحت باشم او گوشی را قطع کرد اعصابم به هم ریخت به روبرو نگاه کردم که دیدم خانم زارعی با لبخند به من نگاه می کرد - زارعی: فکر نمی کردم شما هم دچار همچین مشکلاتی بشین - مگه من آدم نیستم ؟ - هستید اما اصلا به شما نمیاد که ... - که چی؟ - هیچی فقط اینجور مسایل مخصوص این دوره از زندگیه و باید گذروندش. شما هم سعی کن بیشتر به کارایی که می خوای بکنی فکر کنی و تصمیم عجولانه نگیر - من یه چیز و نمی تونم تحمل کنم اونم خیانته خانم زارعی - همه همینطورن ! اما گاهی فقط یه سو تفاهمه - در مورد من اوضاع فرق میکنه همه چیز مثل روز روشنه - پس در این صورت فقط می تونم بگم متاسفم - ممنون الهام هم وارد اتاقش شد و درب اتاقش را محکم بست تا من صدایش را بشنوم من و خانم زارعی نگاهی به هم کردیم و من گوشی تلفن را برداشتم و شماره اتاق آنها را گرفتم الهام گوشی را برداشت - بله؟ - مانی : گوشی رو بدید به آقای روزگار لطفا الهام حرفی نزد و گوشی را مهدی برداشت - مهدی بله؟ - آقای روزگار هنوز شما نمی دونید وقتی تو اتاق تنها هستید نباید در و ببندید عقل و شعورت کجا رفته ؟ - به خدا من نبستم - حالا هر خری بسته چرا نمی فهمید اینجا اداره است خونه خاله که نیست - باشه بابا چرا عصبانی میشی الان در و باز میکنم - به اونی هم که در و بسته بگو اگه یه بار دیگه بخواد قانون و زیر پا بزاره من خودم نامه استعفاشو می نویسم - باشه بهش میگم محکم گوشی را کوبیدم سرجایش و دو ثانیه نشد که مهدی در را باز کرد . ادامه دارد... سرم گیج رفت نزدیک بود چشمانم از حدقه بیرون بزند اوضاع خراب تر شده بود حالا هم جواب الهام را باید میدادم هم جواب خانم زارعی را چه باید می گفتم راهی برایم نمانده هرچه می گفتم اوضاع خراب تر میشد پس بهتر بود حقیقت را بگویم - مانی : ببینید خانم زارعی حق با شماست من معذرت می خوام اما قصد نداشتم که به شما توهین کنم فقط شما داشتید ناخواسته به من کمک می کردین همین - ببینید آقا مانی من برای شما احترام زیادی قائلم اون هم به خاطر رفتار و نوع برخوردتونه که من می پسندم اما شما مثل اینکه پیش خودتون خیال پردازی هایی کردین و فکر کردین هرچی که شما بگید من باید انجام بدم - نه اینطور نیست - اجازه بدین من حرفمو بزنم - باشه - اصلا شما از کجا میدونستید که من به شما تو این مورد خاص حتما کمک میکنم که بدون اینکه منو در جریان بذارید منو وارد این بازی کردید. شما حق ندارید بجای من تصمیم بگیرید - من نخواستم... - خواهش میکنم چند لحظه به حرف من گوش کنید بعد هرچی خواستید بگید من سرم را به زیر انداختم و با صورتی گر گرفته از خجالت و سرخ شده به حرفهایش گوش دادم - آقا مانی شما خیال کردین که کی هستین ؟ یکی که هر کاری خواست می تونه با هرکی که بخواد بکنه ؟ یا یه جنتلمن که امروز به یکی لبخند بزنه و فردا با کاراش حرصشو در بیاره ؟ اصلا هم ککش نگزه متاسفم براتون آقا مانی من در مورد شما اشتباه کردم . شما آنقدر ها هم که نشون میدین با شخصیت و با هوش نیستید باورم نمیشد که اینگونه جلوی خانم زارعی کم آورده باشم شاید او راست می گفت من که هستم ؟ نکند واقعا من همان هیولایی هستم که او می گوید ماجرای الهام را بکلی فراموش کردم و به این فکر میکردم که چرا اوضاع اینگونه شد چرا خودم را در این مخمصه انداختم . - زارعی: چرا ساکتید؟ نوبت شماست . حرف بزنید و بگید که چرا اینکار و کردین شاید تخلیه بشید - معذرت می خوام همین!! دیگر چه میتوانستم بگویم از جایم بلند شدم و از اتاق خارج شدم هیچ توجهی هم به اتاق الهام نکردم مرخصی ساعتی رد کردم و از شرکت خارج شدم. همینطور قدم میزدم به کجا مهم نبود باید می رفتم . نیم ساعت گذشت تشنه بودم به اطراف نگاه کردم تابلو پیتزا شب برایم آشنا بود موبایلم را از جیبم بیرون آوردم به عکسها نگاه کردم هر عکسی که نگاه می کردم انگار خنجری بود که به قلبم فرو میرفت آن هم نه از روبرو بلکه از پشت و ناگهانی. به طرف پیتزا فروشی رفتم وارد شدم و بر روی همان صندلی که مهدی نشسته بود نشستم گارسون به طرف آمد و پرسید چی میل دارم - مانی : لطف کن یه آب میوه خنک - اما اینجا پیتزا فروشیه - می دونم اما لطف کنید از آبمیوه فروشیه کناری یه آب میوه خنک برام بخرید - نوشابه داریم بیارم براتون ؟ - نه آب میوه لطفا و باز به عکسها نگاه میکردم . غرق در افکار خودم بودم و با شدت خشم به آنها نگاه میکردم که ناگهان صندلی روبرو به عقب کشیده شد و یک نفر نشست بر روی آن رو بروی من سرم را بالا نگرفتم تا اگر مزاحم است خودش برود چند ثانیه گذشت تا سرم را بالا گرفتم الهام روبروی من نشسته بود با یک لبخند. - الهام : چی داری میبینی که انقدر محوش شدی - تو اینجا چیکار میکنی ؟ - اومدم ببینم بر سر این اسب چموش چی اومده - اصلا حوصله اراجیف گفتن ندارم - چه با خشانت ! تو هنوز منو نشناختی ؟ با این ادا و اصول نمی تونی من و دک کنی تا نگی چی شده من نمیرم - چجوری فهمیدی من اینجام - خیلی ساده دنبالت اومدم - کار خوبی نکردی - میگم اون چیه تو گوشیت که هی بهش نگاه میکردی عکس رقیب منه ؟ یا عکس خانم زارعی ؟ - تو خجالت نمیکشی از تو شرکت منو تعقیب کردی که بیای اینجا بهم متلک بگی - مانی تو معلومه چته ؟ چرا نمی گی چی شده ؟ قشنگ حرف بزن ببینم چی شده ؟ - ببینم اینجا واست آشنا نیست ؟ - هست . با دوستام چند باری اینجا اومدم - با کدوم دوستاتون - چه فرقی میکنه ؟ - میدونی من تو موبایلم جیو نگاه میکردم - آره عکس خانم زارعی و - خانم زارعی و مهدی با هم رفتن پیتزا خوری - بده ببینم کدوم مهدی همین مهدی خودمون عجب نانجیبیه - آره همین مهدی خودتون ادامه دارد... پی نوشت : 1- به خاطر مشغله زیاد کاری نتونستم بیشتر از اینا بنویسم شرمنده همه شدم 2- نمی دونم ادامه داستان و بنویسم بعد وقتی تموم شد بقیه دوستان و معرفی کنم یا اینکه دوستان و اول معرفی کنم لا بلاش داستان و بنویسم یا فعلا داستا نو کنسل کنم تا بعد از معرفی دوستان . شما بگید چیکار کنم 3- امروز نزدیک بود یک تصادف شدیداللحن بکنم و با دعای خیر دوستان ما به هلاکت برسیم ( هلاکت چون گمونم در منظر دوستان الان من از سربازای اسرائیلی هم بدترم) اما با یک حرکت چریکی این عملیات ترور نافرجام شد و من جان سالم به در بردم از اون حرکاتی که باید برای اینکه جونت سالم بمونه خودتو پرت کنی روی ماشینو بعدش شونصدتا پشتک بزنی و در آخر پرت کنی خودتو روی چمنای وسط بلوار تا یه ماشین دیگه عین سوسک لهت نکنه بعدش امت شهید پرور هم که خیال کردن من دارم حرکات ژانگولر انجام میدن واسم دست زدن . یکی نیست به اینا بگه آخ آدم با لباس رسمی و کیف سامسونت حرکات ژانگولر انجام میده بابا جان خنگولا من مثلا تصادف کردما 4- بابا جان شما با این کارا نمی تونید من و از این مسئولیت خطیر باز بدارید حالا هی دعای توسل بخونید که من بمیرم . من برگشتم تا ببینم کیست . الهام در چارچوب درب ایستاده بود و با هیجان همراه با تعجب و چشمان درشت به من و خانم زارعی نگاه میکرد. - مانی : خانم صابری گمونم یادتون رفت در بزنید - الهام (با عصبانیت) : ببخشید معذرت می خوام حواسم نبود که مهمون دارید . - اشکالی نداره دفعه بعد حتما در بزنید - ببخشید آقا مانی میشه قبل از اینکه غیبتون بزنه و برید مرخصی با ما هماهنگ کنید تا اینجوری کارامون لنگ امضای شما نباشه - نخیر نمیشه چشمان الهام از حالت خشم به حالت تعجب تبدیل شد شاید باور نمی کرد که این من هستم که جلوی خانم زارعی با او اینگونه برخورد میکنم . - الهام : اینا کارای دیروزه که شما نبودید همینطور بلا تکلیف مونده - باشه بذارید روی میز من بعد رو به خانم زارعی کرد و با لبخند مصنوعی گفت : - خانم زارعی منتقل شدین اینجا؟ - آقا مانی کمک می خواست منم اومدم کمکشون کنم - آهان ! آقا مانی شما اگه کمک می خواستین خب به ما میگفتین چرا مزاحم خانم زارعی شدین ؟ - مانی : اینجوری راحت ترم - الهام: با اجازه و از اتاق من خارج شد . کمی دلم خنک شده بود نگاهی به خانم زارعی کردم هیچ تعجبی در نگاهش ندیدم شاید فکر میکرد که من همیشه اینگونه برخورد میکنم . سرایدار میز و صندلی جدید را آورد و من گفتم آن را در جای قبلی من بگذارند یعنی درست روبروی الهام دلم می خواست الهام در تمام این مدت به جای من خانم زارعی را ببیند. کار شروع شد خانم زارعی به شدت و خیلی با حوصله کار میکرد و سعی می کرد به نحو احسن فعالیت کند البته کار های او همیشه اینگونه بود یعنی هر کاری را که شروع میکرد با نهایت دقت انجام میداد و به خاطر همین خصلتش بود که با این سن کم مسئول امور مالی بود و چند پیر مرد حسابدار هم زیر دستش کار میکردند . پشت میز خودم نشستم و همانطور که کار میکردم منتظر بهانه میگشتم که سر صحبت را باز کنم . از جایم بلند شدم و نیم نگاهی به اتاق رو برو انداختم الهام نشسته بود و مشغول بازی کردن با خودکارش بر گشتم طرف قفسه ها و همزمان گفتم : - خانم زارعی نمی خواد خودتونو خسته کنید - نه خسته نمیشم - اینجوری اگه کار کنید که امروز تموم میشه - مگه شما نمی خواید زود تموم بشه (انگار می خواست از دهان من حرف بکشد) - چرا ولی دوست ندارم شما خسته بشید - ممنون که بفکر منید ( با کمی خجالت) خانم زارعی واقعا خانم خوبی بود سر به زیر و مودب به فکرم رسید که ای کاش الهام هم مانند او کمی خوددار بود کاش او هم مثل خانم زارعی ... - خانم زارعی : چیزی شده - نه چطور مگه - آخه به پنجره خیره شدید گفتم شاید مشکلی پیش اومده براتون - نه داشتم فکر میکردم - حس می کنم شما مشکلی دارید درسته؟ - آره - من میتونم کمکتون کنم ؟ - خیلی ممنون من همین الانم کلی بهتون زحمت دادم - نه این که کار شرکته فرقی هم نمیکنه چه اینجا و چه اتاق خودم - خارج از کار شرکت می خواستم بگم اگه کمکی از من بر میاد حاضرم براتون انجام بدم - شما خیلی مهربونید ممنون اگه لازم بشه بهتون میگم - شما متولد چه ماهی هستید - شما چی فکر می کنید؟ - یعنی باید حدس بزنم ؟ - آره اگه میتونید ؟ - شما بهتون میخوره آبانی باشید - چه جالب ! از کجا فهمیدید - از رفتارتون همه آبانی ها عادت دارن با تحکیم حرف بزنن اعتماد به نفس خوبی دارن و اینکه خیلی انتقام جو هستن - انتقام جو ؟ - آره - چطور ؟ مگه این خصلت من و دیدید؟ - آره - من از کی انتقام گرفتم تا حالا؟ - میتونم باهاتون راحت صحبت کنم ؟ - آره بفرمایید - ببینید امروز که شما اومدید پیش من اولش فکر کردم که لابد برای کسی مشکل مالی پیش اومده - میدونم گفتید همون موقع - اما بعد از اینکه شما قضیه رو گفتید خوشحال شدم که بیام پیشتون و کمکتون کنم - الان خوشحال نیستید؟ - هستم اما گمونم بدونم قضیه از چه قراره کمی تعجب کردم و با لکنت گفتم - کککدوم قضیه ؟ - ببینید من برای شما خیلی ارزش قائلم اما شما دارید از من سو استفاده می کنید تا حرص یکی دیگرو در بیارید - من ! من ! اینطور نیست شما دارید اشتباه می کنید - من بچه نیستم آقا مانی خواهش میکنم شعور منو دست کم نگیرید سرم گیج رفت نزدیک بود چشمانم از حدقه بیرون بزند اوضاع خراب تر شده بود حالا هم جواب الهام را باید میدادم هم جواب خانم زارعی را ادامه دارد... پیش نوشت : با عرض پوزش از دوستان به خاطر طولانی شدن انتظار اما از دیروز ساعت ۱۱ صبح تا همین ساعت خط اینترنت قطع شده بود و ما همچنان درتلاش بودیم برای برقراری ارتباط با شما و اینک ادامه داستان : کوه نوردی خیلی موثر بود روحیه ام کاملا تازه شده بود سعی کردم هنگام کوه نوردی به هیچ چیز فکر نکنم و فقط از طبیعت لذت ببرم بطور کامل فکر الهام را از ذهنم بیرون کرده بودم البته کمی سخت بود اما انقدر زیبایی در طبیعت وجود دارد که بتوان به کمک آنها از همه تعلقات دل کند. به خانه که برگشتم نگران رفتار الهام بودم و اینکه نمی دانستم او چگونه رفتار کرده است از پدرم سوال کردم و او گفت که از شرکت چندین نفر تماس گرفتند و با من کار داشتند و اینکه یک خانمی به اسم صابری هم از شرکت هر 2 ساعت به 2 ساعت زنگ میزد و می پرسید که من برگشتم یا نه دیگر زمان آن رسیده بود که تصمیم نهایی را بگیرم و خودم را از این منجلاب نجات دهم تمام وقایع این چند وقت از زمان آشنایی با الهام تا آخرین دیدار را در ذهنم مرور کردم اما هیچ دلیل منطقی پیدا نکردم تا بتوانم الهام را از اتهام تبرئه کنم . بنا براین تصمیم گرفتم تلافی کنم. خانم زارعی مسئول امور مالی و حسابداری شرکت بهترین کسی بود که می توانست به من کمک کند . شخصی احساساتی اما منظم با ظاهری آراسته که از مدتها پیش متوجه ، توجه بیش از اندازه اش به خودم شده بودم . خانم زارعی چهره چندان جذابی نداشت اما زشت و کریه المنظر هم نبود و در واقع قابل تحمل بود . رفتار او با من چنان تابلو بود که همه پرسنل متوجه این قضیه شده بودند و حتی گاهی برای حل مشکل مالیشان به من متوسل می شدند و الحق هم خانم زارعی هیچگاه روی من را زمین نینداخته بود. اما من هیچگاه رفتار مشکوکی از خودم بروز نداده بودم تا او دلخوش شود و همیشه در چارچوب اداری با او برخورد می کردم . رفتار خانم زارعی با من در برخی مواقع حتی حس حسادت الهام را بر می انگیخت و در چندین مورد هم الهام به من اعتراض کرده بود اما به دلیل اینکه من رفتارم هیچگونه اشکالی نداشت الهام هم متقاعد بود که مقصر من نیستم و نباید حساسیت نشان دهد . با این توصیف خانم زارعی تنها کسی بود که می توانست انتقام مرا بگیرد . صبح زود قبل از اینکه الهام به موبایلم زنگ بزند از خواب بیدار شدم لباس پوشیده و راهی شرکت شدم. به درب شرکت که رسیدم موبایلم زنگ خورد و چون تلفن روی منشی تلفنی بود الهام این پیغام را گذاشت : مانی معلومه کجایی ؟ مردم از دلشوره ، یهو بی خبر میزنی میری کوه بدون اینکه به من بگی ! نمیگی من از دلواپسی می میرم ! امروز که شرکت میای ؟ بیدار شدی حتما یه زنگ به من بزن دارم میمیرما. وارد شرکت شدم مامور نگهبان با دیدن من آن هم نیم ساعت قبل از شروع ساعت کاری بسیار تعجب کرده بود و من با زدن اولین اثر انگشت وارد شرکت شدم ، شرکت برایم حکم میدان جنگ را پیدا کرده بود و انگار می خواستم در جنگی تمام عیار شرکت کنم.به اتاق خودم رفتم و صندلی و میز خود را تغییر دادم به گونه ای که دیگر الهام از روبرو نمی توانست مرا ببیند. خودم هم ندانستم چرا اینکار را کردم اما مطمئن بودم که نمی توانم دیگر او را ببینم. کنار پنجره اتاق ایستاده بودم و شاهد آمدن تک تک پرسنل به شرکت بودم و با دیدن خانم زارعی بلا فاصله از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق او رفتم . کنار درب اتاقش به او رسیدم و اول من سلام کردم - مانی: سلام - اٍ شمایید آقا مانی ترسیدم - ببخشید شرمنده - نه بابا شما ببخشید که من ندیدمتون ! صبح زود اومدین امروز خبریه؟! - خبر که آره یه کم پرونده های حقوقی شرکت به هم ریخته زود اومدم که درستشون کنم - بفرمایید تو در اتاقش را باز کرد و منتظر ماند من برم داخل و من هم وارد اتاق شدم. - خانم زارعی : بزارید حدس بزنم ؟ - مانی : چیو ؟ - اینکه شما امروز اول صبح اومدین پیش من و افتخار دادین علتش چیه ؟ - مگه حتما باید علتی داشته باشه ؟ - تو این مدتی که شما تو این شرکت هستید فقط 4 بار اومدین حسابداری اونم برای اینکه مشکل همکاراتونو حل کنید . حتی زمانی که من زنگ میزدم به شما و می گفتم بیاید فیش حقوقی تونو امضا کنید شما می گفتید بدم به سرایدار براتون بیاره - حق با شماست ( با لبخند ) - خب الان هم لابد یه کسی وام یا مساعده لازم داره درسته؟ - نه وام و نه مساعده بلکه یه نفر هست که مساعدت لازم داره - چی ؟ آقا مانی شما خوب می دونی که هر کاری بگی من انجام میدم براتون اما گمونم دیگران دارن از این قضیه سو استفاده میکنن - ببینید خانم زارعی من خودم از شما کمک می خوام البته نه کمک مالی - مشکلی پیش اومده؟ - گفتم که من پرونده هام یه کم به هم ریخته بنا بر این احتیاج دارم یک نفر یه چند روزی بیاد پیش من و کمکم کنه و چون حسابداری بیشترین نیرو رو داره گفتم به شما بگم اگه یکی از نیروهاتونو چند روزی بفرستید پیش من خیلی ممنون میشم - آهان ! فهمیدم راستش نیرو که دارم ولی فعلا به همشون کار دادم دارن حسابهای کل استانها رو انجام میدن ، دوتاشون هم که رفتن ماموریت - باشه ممنون ببخشید مزاحمتون شدم - نه نه اصلا منظورم این نبود. من می خواستم بگم که اگه شما بخواید من خودم میام کمکتون می کنم . - من نمی خوام مزاحم شما بشم - نه چه مزاحمتی! فعلا سر من از همه خلوت تره تازه یه تنوعی هم برای خودمه برق خوشحالی را در چشمانش می دیدم حسابی نقشه ام گرفته بود منتظر این پیشنهاد بودم . - مانی : پس من امروز منتظرتونم - باشه من نیم ساعت دیگه میام اونجا به طرف اتاق خودم رفتم . درب اتاق الهام هم باز بود با کمی دقت متوجه شدم که الهام هنوز نیامده است . وارد اتاق آنها شدم . - مانی : به به آقا مهدی - سلام مانی جان خوبی؟ - به لطف شما خانم صابری هنوز نیومده؟ - نه! کارش داری؟ - کجاست؟ - چه میدونم لابد خواب مونده - وقتی اومد بگو از کار دیروز هرچی مونده بیاره تو اتاق من تا انجام بدم - باشه اومد بهش میگم برگشتم که بروم اما دوباره منصرف شدم و رو کردم به مهدی و گفتم - ببینم رو صورتت جای مشته، دعوا کردی مگه؟ - جداً کو؟ کدو طرف ؟ - سمت راست یه کم قرمز شده - دو روز پیش با یه بنده خدایی رفتیم پیتزا بخوریم یهو یه دیونه اومد یقه مار رو گرفت و شروع کرد به چرت و پرت گفتن. ولی من هرچی تو آینه نگاه کردم جایی نمونده بود ، تو چجوری فهمیدی؟ - زیاد معلوم نیست من همینجوری حدس زدم حالا با کی رفته بودی؟ - جزو اسراره ! نمیشه گفت ( با یک لبخند حاکی از کیف کردن) - خوبه مارموز شدی ؟ - مارموز چیه دیگه ؟ - همون مرموز با این تفاوت که به آدمهای مارمولک مرموز می گن مارموز برگشتم و به طرف اتاقم رفتم . خانم زارعی یک ربع بعد وارد اتاقم شد و من خیلی با خوشرویی و خوشحالی و سرحالی با او برخورد کردم و بعد زنگ زدم به سرایدار و گفتم از انبار یک میز و صندلی اظافه برای من بیاورد و بعد رو به خانم زارعی کردم و گفتم ؟ - تا میز و صندلی و بیارن شما بیید جای من بشینید - نه خیلی ممنون من اینجوری راحت ترم - اگه قرار باشه با من تعارف کنید که اینجا نمی تونیم کار کنیم پس خواهشا تعارف و بذارید کنار - چشم هرچی شما بگید خانم زارعی پشت میز من نشسته بود مشغول حرف زدن با من بود و من هم مشغول مرتب کردن پرونده ها و بودم که ناگهان به سرعت یک نفردرب اتاق را باز کرد و وارد اتاق من شد . من برگشتم تا ببینم کیست . الهام در چارچوب درب ایستاده بود و با هیجان همراه با تعجب و چشمان درشت به من و خانم زارعی نگاه میکرد. - مانی : خانم صابری گمونم یادتون رفت در بزنید - الهام : (با عصبانیت) ... ادامه دارد ... پی نوشت : هرچه بگویم شاید رنگ تملق بگیرد پس فقط می گویم تبریک گل من دلم می خواست با هر چهار تا لاستیک ماشین از روی آن شکم گنده مهدی رد شوم و صورتش را با آسفالت خیابان پرچ کنم . رو بروی آنها رسیدم دور و برشان شلوغ بود و مردم حسابی مشغول شلوغ کردن قضیه بودند با موبایلم چندتا عکس از آنها گرفتم مخصوصا زمانی که الهام دست مهدی را میکشید تا قائله را تمام کند و بعد حرکت کردم به طرف خانه. احساس بدی داشتم و مدام به خودم بد و بیراه می گفتم . انگار رنگ شهر سیاه شده بود و سیاهی بر همه چیز تسلط پیدا کرده بود حتی بر دل من . همه انسانها برایم خائن بودند و هیچ گل رنگی وجود نداشت یاسیاه بودند یا باز هم سیاه. کلید داشتم اما زنگ زدم دلم می خواست در را برایم باز کنند همچون کودک بهانه گیری بودم که دلش می خواهد به زمین و زمان گیر دهد. پدر در را باز کرد - پدر: مگه کلید نداری - مانی: دارم ولی نمی دونم کجا گذاشتم - ببینم سر و صورتتو، بادمجونا کجا کار گذاشته شدن ها؟ - دعوا نکردم که! - خوبه پس تصمیم عاقلانه عارفانه گرفتی - عارفانه اش دیگه چیه؟ - عارفانه یعنی اینکه بعد از اینکه تصمیم عاقلانه گرفتی که دعوا نکنی نشستی و عین بچه ننه ها گریه کردی - گریه برا چی ؟ - گریه برای کودکان بی سرپرست دیگه - مگه بچه ام گریه کنم - آهان اونوقت چشمات از بی خوابی اینجوری پف کرده - نخیر گرد و خاک رفته تو چشمم - بدو برو صورتتو بشور واسه منم ادای آدم گنده ها رو در نیار . جدیدا اشکت دم مشکت شده ها بعد از ناهار هم یک شطرنج آبکی میزنیم تا بهونه داشته باشی باهام حرف بزنی. سرم را انداختم پایین و وارد خانه شدم . روحیه پدرم همیشه به من انرژی مثبت می دهد و همین است که هیچگاه هیچ غم و غصه و مشکلی نتوانسته مرا از پا در بیاورد . ساعت 8 شب الهام به موبایلم زنگ زد اما من گوشی را بر نداشتم تا ساعت 11 شب هر نیم ساعت به نیم ساعت زنگ میزد و پیغام می گذاشت اما من هیچ نمی خواستم که با او صحبت کنم. فردا آن روز هم من سر کار نرفتم و چون می دانستم الهام زمین و زمان را به هم خواهد دوخت تا مرا پیدا کند موبایلم را عمدا خانه جا گذاشتم و تنهایی رفتم کوه تا شاید آب و هوای کوه باعث شود تصمیم درست زندگی خود را بگیرم ادامه دارد ... سرم را روی فرمان گذاشتم . حس غریبی به من دست داده بود قبلا هم این حس و تجربه کرده بودم اما به طور خیلی خفیف . یعنی هر بار که می دیدم الهام با مهدی شوخی میکرد این حس به سراغم می آمد اما آن حس کجا و این حال کجا ، تمام صورتم گر گرفته بود ضربان قلبم چنان محکم بود که انگار هر ضربه اش مشتی است به سینه ام تا بشکند و بیرون بزند. پیشانی ام عرق زده بود حرارت وجودم کاملا حس می شد. سرم را از روی فرمان بلند کردم دیگر نمی خواستم به چیزی فکر کنم یا بخواهم تصمیم عاقلانه بگیرم . فقط می خواستم تلافی کنم و باید اینکار را میکردم برایم هیچ چیز دیگری مهم نبود . از ماشین پیاده شدم و به طرف پیتزا فروشی حرکت کردم . در طول راه مدام تصویر مهدی جلوی چشمانم بود که التماس میکرد اما من بی محابا به او حمله میکردم اما نمی دانم با این ضربات مهلک من ، چرا نمی مرد. به درب پیتزا فروشی رسیدم و از لای در نگاه کردم الهام و مهدی بر روی یک نیمکت فرش شده نشسته بودن و جلوی آنها سفره ای پهن بود که 2ظرف سالاد در دو طرفش قرار داشت . الهام پشت به من و مهدی روبروی من نشسته بود مشغول حرف زدن بودند مهدی که انگار تابه حال هیچ زنی را ندیده است چنان به الهام با حرص و ولع نگاه میکرد که هیچ متوجه دور بر خود نبود اما شاید او مقصر نبود افسون چشمان آن عفریته اینگونه هر کسی را به خود مجذوب می کرد. فکرهای زیادی به سرم زد اول تصمیم داشتم که حسابی گرد و خاک کنم اما بعد تصمیم گرفتم خودم را به بزم آنان دعوت کنم و مهمان ناخوانده آنان شوم بعدا تصمیم گرفتم بروم و کنار میز آنها بنشینم و بی تفاوت بمانم انگار که اتفاقی نیفتاده است. اما هیچکدام اینها مرا آرام نمی کرد باید کاری می کردم که این دل بیتاب من آرام شود و این آتشی که به وجودم افتاده است خاموش گردد بنابر این برگشتم به طرف ماشین تا کمی فکر کنم و بعدا تصمیم بگیرم . دوست نداشتم کاری کنم که بعدا پشیمان شوم. فکرم کار نمی کرد و هیچ چیزی به جز انتقام به ذهنم نمیرسید . موبایلم را برداشتم و به الهام زنگ زدم. - مانی : سلام - الهام : علیک سلام خوبی؟ - کجایی ؟ - با یکی از دوستام تو پیتزا فروشی هستیم. نگران نباش - با کدوم دوستت ؟ - نمیشناسیش از دوستای دوران قدیممه ! - فکر می کردم من همه دوستاتو می شناسم - زنگ زدی سین جیمم کنی ؟ - نه گفتم ببینم چیکار میکنی ؟ - یه لحظه گوشی بعد صدایش آمد گفت ببخش یه لحظه الان میام - الهام : عزیز دل من، من 1 ساعت پیش پیشت بودم که، به این زودی دلت واسم تنگ شد؟ - من عمرا فقط می خواستم بدونم چیکار میکنی؟ - قربونت برم عزیییزم من هلاک این عمرا عمرا گفتنتم به خدا حالم ار این جمله اش به هم خورد چقدر از این دو رویی و دروغ گفتنش بیزار شدم - مانی : کار نداری؟ - الهام : بعد از ظهر بهت زنگ میزنم کارت دارم - بای بدون اینکه منتظر حرفی باشم ارتباط را قطع کردم و گوشی را محکم کوبیدم روی صندلی دیگر مطمئن بودم که با احساس من بازی شده است . آخر چرا ؟ منی که تا کنون به عشق پایبند بودم. منی که هرگز به کسی به جز الهام فکر نکردم . منی که کاملا صاف و ساده بودم و او را همراه همیشگیم می دانستم . اما دیگر جای غصه خوردن نیست باید تلافی کرد و گریه امانم نداد ... نمی دانم چقدر سرم روی فرمان بود و همچون انسانهای ضعیف و ناتوان و مستاصل گریه میکردم خدایا چرا همیشه باید تصمیم درست را من بگیرم چرا نمی توانم بی منطق باشم چرا همه کارها را قبل از انجام باید حلاجی کنم . صدای زنگ موبایلم به صدا در آمد پدرم بود بی نهایت خوشحال بودم چقدر به حضور پدر نیاز داشتم و مثل همیشه به موقع حاضر بود - پدر : الو مانی - سلام ! بله - سلام کجایی ؟ نگران شدم - هیج جا کار داشتم - صدات چرا گرفته؟ چیزی شده - نه ! فقط یه کم حالم خوب نیست - الان کجایی؟ - تو راهم - باشه وقتی گریت تموم شد زوت تر بیا من ناهار نخوردم منتظر توام - بابا شما وقتی دلت نخواد تصمیم عاقلانه بگیری چیکار میکنی؟ - تصمیم دیوانه ها رو می گیرم اما بعدش زود در میرم که گیر نیفتم این حرف پدرم کمی آرامم کرد - مانی : شما ناهارتو بخور چون من ناهار دعوتم - مواظب باش طرف آدمه ها کیسه بوکس نیست - چشم مواظبم خدا حافظ شیشه ماشین را پایین آوردم جوان سیگار فروش را صدا کردم به سرعت به طرف من آمد - مانی : روزی چقدر اینجا کار میکنی ؟ - سیگارفروش : (با تعجب) می خوای چیکار؟ - هرچقدر فروش دیروزت بوده من همونقدر بهت پول میدم - که چیکار کنم؟ - بری تو او پیتزا فروشی یه نفر و بکشی بیرون و باهاش دعوا کنی - من اهل خونریزی نیستم - ببین اولا اون آدم انقدر ببو گلابی هست که فوتش کنی در میره ! دوما فقط میخوام لباساشو پاره کنی یه جوری بزمشونو بهم بزنی حله؟ - باشه ولی نقد میگیرما - باشه بیا این 20 هزار تومان و بگیر فعلا ، بقیش و آخرش بهت میدم بریم تا نشونت بدم ...من حدودا 200 متر آنطرف تر مشغول مشاهده گلاویز شدن مهدی بودم نمی دانم چرا باز دلم خنک نشد ماشین را روشن کردم و به طرف آنها حرکت کردم . ... ادامه دارد به اتاق خودم برگشتم . چشمانم سیاهی میرفت و دستانم میلرزید ضربان قلبم از هزار هم فراتر بود گویی می خواست سینه ام را بشکافد و پرواز کند باورم نمیشد که الهام تا این حد با او راحت شده باشد. حدس من درست بود همیشه از این رابطه نگران بودم اما هربار که صحبت را به میان می آوردم الهام با زیرکی خاصی مرا قانع میکرد اما اکنون چه؟ دیگر چه بهانه ای می خواست بیاورد ؟ سرم را روی میزم گذاشتم تا کمی آرام بگیرم . دست لرزانم روی قلبم بود شاید می خواستم کمی آرامش کنم. خیلی زود الهام با یک پرونده وارد اتاقم شد خیلی ریلکس و معمولی نشان میداد: - الهام: سلام – سحر خیز شدی ! - مانی: مثل اینکه سحر خیزی من شما رو ناراحت کرده - طعنه میزنی ؟ کی میتونه از من خوشحال تر باشه وقتی تو رو می بینه! - شما که ما رو میبینی ترش میکنی - سر صبحی و اوقات تلخی - الهام تو دیگه شورشو درآوردیا - وای چه با خشانت ! من برم یه لیوان آب بیارم بر آتیش درونت بپاشم . گرگرفته ای گویا - الان اصلا حوصله شوخی ندارم - تو باز رگ غیرتت باد کرد - یعنی چی ؟ واسه چی با اون مرتیکه شیکم گنده خوش و بش میکنی ؟ اصن تو سر صبحی قبل ساعت اداری اینجا چیکار میکنی ؟ - باباجان من امروز زودتر بیدار شده بودم خوابم نمیومد اومدم اداره دیدم مهدی هم هست - کیشمیش دم داره یه آقا مهدی چیزی - همون آقای روزگار - الهام تو واقعا خجالت نمی کشی ؟ فکر کردی من احمقم - نه تو فکر کردی من احمقم من و بگو که می خواستم واست توضیح بدم اما تو حتی نمی ذاری من حرف بزنم ! - باشه توضیح بده ببینم - اینجوری با این عصبانیت؟ - انتضار نداشته باش عین آدمای ببو گلابی برخورد کنم یا توضیح میدی چی تو کلته یا ... - یا چی ؟ - یا اینکه من قید همه چیو میزنم الهام چشمایش کمی درشت شد حالت صورتش عوض شد و به تشویش افتاد نمی دانم چرا خیال کردم که دارد نقش بازی میکند. - الهام: واقعا بی انصافی . انقدر خودخواهی که نمی تونی غیر خودت کسی و ببینی . میدونی که من چقدر دوست دارما اما بازم می خوای زجرم بدی و با حالتی گریان و بغض آلود از اتاق من بیرون رفت . باز من ماندم و تردید ودو دلی آخر اگر الهام مرا دوست دارد چرا پس اینکار را میکند. نکند که من اشتباه میکنم ، تازه آنها که حرف بدی نمی زدند ، مهدی داشت از خاطراتش تعریف میکرد. شاید من بی جهت عصبانی شدم . تلفن را برداشتم و شماره اتاق الهام را گرفتم مهدی گوشی را برداشت به او گفتم که به خانم صابری بگویید مجددا پیش من بیاید . اینبار الهام پس از گذشت مدتی آمد . - مانی: تاخیرتون جنبه اعتراض داره؟ - الهام: نه خیر جنبه نداره خیلی بی جنبه است . - به جایی اینکه من ناراحت باشم تو ناراحتی؟ - من از این ناراحتم که تو هنوز من و نشناختی. فکر میکنی من چه جور آدمیم - من هیچ فکری در مورد تو نکردم من میگم معنی نمیده تو با اون بگو بخند کنی - یعنی چی مانی ؟ ما اینجا همکاریم ! اون فقط یه همکاره من نمیتونم اینجا بشینم و همش اخم کنم و با هیشکی حرف نزنم - من نمیگم اخم کن من میگم با این پسره خوش و بش نکن همین - ببین مانی من بارها گفتم بازم میگم اون فقط یه همکاره و ما بعضی وقتا ساعتها هیچ حرفی نمی زنیم اما تا یه بار یکی یه حرفی می زنه و ما می خندیم سر و کله تو پیدا میشه. به خدا من از ترس اینکه نکنه تو ناراحت بشی درست و حسابی نمی خندم - معلومه از هرهر کرکر آقا مهدیتون - ببین خودت که اخلاق مهدی و میدونی الکی خوشه منم به خدا اصلا کاری نمی کنم . ساکت باشم هی میاد میگه خانم صابری چرا ناراحتی هی جک تعریف میکنه بعد تو میگی چرا این جک تعریف میکنه ناراحت نباشم باز تو میگی چرا باهاش خوش و بش میکنی! تو بگو من چیکار کنم؟ - ببین الهام این حرفایی که تو زدی تو کله من فرو نمیره اگه منو دوس داری باید با این مهدی شوخیو خنده نکنی حالا میخواد رفتارم منطقی باشه یا غیر منطقی تو هم هر اسمی می خوای روش بذار - باشه هرچی که تو بگی اصلا از همین الان من تو این شرکت لال میشم خوبه و با عصبانیت از اتاق من بیرون رفت. خیالم کمی راحت شد می دانستم که الهام خاطر مرا می خواهد و به خاطر من هم که شده با مهدی حرف نمی زند. چند ساعتی گذشت و الهام با من قهر بود البته با همه شرکت قهر بود چون هیچ حرفی با هیچکس نمی زد و من هر از گاهی برای منت کشی به اتاق آنها می رفتم و پرونده ها را مرور می کردم. مهدی 2 ساعت آخر را مرخصی گرفت و رفت و الهام ماند و یک همکار زن دیگر که پرونده ها را به جای الهام برای من می آورد . گوشی تلفن را برداشتم و به موبایل الهام زنگ زدم - الهام : سکوت - مانی: خنده هات مال کسه دیگست به ما که میرسی اخم وتخمت و بذل و بخشش میکنی - اولا خودت خواستی دوما شما جز طعنه کنایه کار دیگه بلد نیستی - چرا بلدم موقع رفتن بمون تا برسونمت - لازم نکرده می خوام تنها برم - لوس نشو دیگه بمون میرسونمت - یکی از دوستام قراره بیاد دنبالم تازشم من نیم ساعت دیر تر میرم شما برو به کارات برس - باشه پس بعد از ظهر بهم زنگ بزن - باشه خیالم راحت شد که باز اتفاق محیرالعقولی نیفتاد و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. پس از اتمام ساعت کاری من از الهام خداحافظی کردم و رفتم ، در طول راه به این فکر میکردم که چطور از دل الهام در بیاورم اما طوری نباشد که خیال کند من راضی شدم که او جلوی مهدی راحت باشد چون من دیگر به این قضیه آلرژی پیدا کرده بودم . در حال رانندگی بودم که ناگهان یادم افتاد که باید پرونده مربوط به کانون پزشکی رو با خودم به خانه می بردم و شب روی آن کار میکردم تا فردا صبح تحویلش دهم بنابر این دور زدم و به شرکت برگشتم. به خیابانی که شرکت در آن بود رسیدم جلوی درب شرکت یک سمند زرد رنگ پارک بود و غیر از راننده یک مرد هم در صندلی عقب نشسته بود . از دور نمی توانستم تشخیص دهم که آن مرد کیست . من با فاصله صد متری از شرکت ترمز کردم تا همانحا پارک کنم . درب شرکت باز شد و الهام از شرکت خارج شد و به سرعت آمد و در صندلی عقب کنار آن مرد سوار شد و تاکسی حرکت کرد. من کنجکاوانه و با کمی دلهره و اضطراب و تشویش و ناراحتی به دنبال آنها حرکت کردم و باز آن حس لعنتی به سراغم آمد همان حس خیانت اما شاید برای قضاوت زود بود تاکسی کنار پیتزا شب ایستاد و آنها پیاده شدند خوب که نگاه کردم آن مرد را شناختم مهدی بود ... ادامه دارد تقریبا به دوران ثبات عشقی رسیده بودیم . از همان زمان هایی که احساس می کنی طرف مقابلت کاملا متعلق به تو است و به خودت اجازه می دهی در هر تصمیم او مداخله کنی و او باید نظرت را در هر موردی قبول کند. در این مدت من به روحیات خاص الهام پی برده بودم ، اخلاقیاتی که کمتر از خودش بروز می داد و تنها کسانی که به او نزدیک بودند از این روحیات اطلاع داشتند. این اخلاقیات شامل یک سری رفتاری میشد که از نظر من بعضی از آنها منفی و بعضی دیگر هم ثبت بودند که البته از نظر او تمامشان مثبت بود معاشرتی بودن بیش از حد، مهربانی زیادی ، دلسوزی ، کمی خجالتی و... اما از میان تمام اخلاقیات یک رفتار بود که من را آزار می داد و این ایام سوژه بیشتر اختلافات ما شده بود. شوخی کردن یکی از همکاران الهام با او و راحت بودنش در ارتباط بینشان مسئله ای بود که من نمی توانستم بی تفاوت از کنارش رد شوم. مهدی یکی از همکاران ما که در اتاق الهام کار میکرد جوانی پولدار با لباسهای اتو کشیده . کمی چاق و دارای شکم بایک ریش پرفسوری که با عینک روی صورتش چهره اورا حالتی بین جذابیت و مسخره گی قرار میداد. مهدی بی نهایت بذله گو و خوش مشرب بود و اکثر اوقات صدای خنده های بلندش از روبرو شنیده می شد و البته این درحالی بود که اتاقش روبروی اتاق من بود و او سعی میکرد کمی خودش را جلوی من کنترل کند. نکته دیگر اینکه مهدی تبحر خاصی در چرب زبانی داشت و محال بود که با زبانش نتواند کسی را خام کند نشان به آن نشان که خود من بارها هنگامی که می خواستم به خاطر تخلفات اداری اش جریمه اش کنم خام زبان چرم و نرم او شده بودم. من و الهام درون شرکت طوری رفتار میکردم که به عقل جن هم نرسد که بین ما ارتباطی وجود دارد و این از تبحر من در نحوه برخورد هایم بود . اما رفتار مهدی با الهام و متعاقب او الهام با او طوری بود که هرکسی به آنها شک میکرد حتی چندین بار خود من مجبور به تذکر علنی شدم. اوایل برای من قضیه عادی بود و فقط در دیدارهای ما چندین بار به این نکته اشاره کرده بودم اما الهام به من اطمینان میداد که روابط آنها در حد همکار است . یک روز زمستانی درست ۶ ماه پس از آغاز دوستی : وارد سالن شرکت شدم ساعت ۷:۱۵ دقیقه صبح بود شروع ساعت کاری شرکت ۷:۳۰ بود اما من معمولا ۸ گاهی هم ۸:۳۰ به سر کار می آمدم به نزدیکی اتاقم که رسیدم متوجه شدم که درب اتاق الهام نیمه باز است و صدای حرف زدن می آید به کنار درب رفتم لازم نبود گوشم را تیز کنم به خاطر سکوت صبح گاهی صدایشان به خوبی شنیده میشد. - الهام : خوب بقیش ؟ تو چیکار کردی؟ - مهدی : هیچی ! چیکار می خواستم بکنم منم یه پا داشتم یه پای دیگه هم قرض گرفتم زدم به چاک (صدای خنده هر دو بلند شد ) - واقعا که به تو هم میگن مرد ؟ ( همچنان با خنده) - پس چی ؟ فکر کردی من مثل این آقا مانی خول و چلم که خودم و واسه هیچ و پوچ تو دردسر بندازم - خب هرکسی یه اخلاقی داره مانی هم اینجوریه - تو از اون دفاع نکنی کی دفاع کنه؟ - من از هیچکس دفاع نمیکنم - از من چی ؟ از منم دفاع نمی کنی؟ - از تو که اصلا و باز صدای خنده شان بلند شد . ضربه ای به درب کوبیدم و فوراً درب را باز کردم الهام در پشت میزش در روی صندلی نشسته بود و مهدی هم بصورت نیمه نشسته روی میز الهان لمیده بود با دیدن من مهدی سریع از روی میز بلند شد و ایستاد و الهام هم کمی حول شد اما همچنان لبخند روی لبانش بود .پس از احوال پرسی به الهام گفتم که پرونده مربوط به رابطین استان خراسان رو بیاره که من مطالعه کنم. ... ادامه دارد پی نوشت بدون پست : ۱. خدا حافظ تهران ! با اینکه خیلی ازت دور نیستم اما دلم برات تنگ میشه . واسه شلوغیت. واسه دود و دمت . واسه اعصاب خوردکنی هات . واسه شیطنت های بچه ها و مردم آزاریها واسه گشت ارشادت . ۲. این روزا به خاطر یه تحول یه کم سرم شلوغ شده واسه همین ادامه داستان و نتونستم بنویسم و قول میدم ( آیکن به ذرث قاطع) خیلی زود ادامشو بگم البته فعلا سریالهای ماه رمضان و نگاه کنید سرگرم میشید. ۳. حسین رضا زاده ۴. هیچکدام اون روز همه چیز به خوبی و خوشی گذشت بالاخره بعد از مدتها و کشمکشهای فراوان ما توانسته بودیم حرفهایمان را به همدیگر بزنیم بدون اینکه دعوایمان شود یا مشکلی پیش بیاید. بعد از آن ایام آسمان و زمین رنگ دیگری داشت و همه چیر برایم بوی عشق می داد . کم کم من و الهام روابطمان خیلی نزدیک و صمیمی شد دیگر یک روح بودیم در دو بدن . حتی یک دقیقه هم بدون خبر از هم نبودیم . هر روز که می گذشت ما به هم وابسته تر می شدیم . بدتریم لحظات، لحظات جدایی بود گرچه خیلی زیاد طول نمی کشید . از شرکت که خارج می شدیم و تا به منزل برسیم چندین بار الهام به من زنگ می زد و ما با هم صحبت می کردم و هیچوقت هم حرف هایمان تکراری نمیشد. شبها انقدر اس ام اس می دادیم تا اینکه خود بخود خوابمان می برد . صبح اولین کسی که به من صبح به خیر می گفت الهام بود . و من دیگر ساعت را روی زنگ نمی گذاشتم . بلکه با صدای زنگ الهام از خواب بیدار می شدم . روابط مان آنقدر نزدیک بود که الهام حتی به من می گفت که امروز کدام لباسم را بپوشم و کدام ادکلن را استفاده کنم. در این دوره از زمان ما تقریبا همه جور روزها را گذرانده بودیم . روزهای شاد در کنار هم بودن . روزهای افسرده گی به خاطره دوری از هم . گاهی قهر و گاهی آشتی و گاهی در حال کل کل کردن . صبح زود یکی از روزهای آغازین ماه بهمن 1385 من طبق معمول با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم الهام بود گوشی را برداشتم و صدایم را کاملا عوض کردم. - الهام : الو سلاااام صبح بخیر خواب آلو خان - الو بفرمایید . شما؟ ( با صدای کاملا متغیر) - آخ ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم . - نخیر درست گرفتید با آقا مانی کار داشتید ؟ - بله بخشید شما ؟ - من از دوستاشم مانی فعلا نمی تونه با شما صحبت کنه - چرا ؟ چی شده مگه اتفاقی افتاده ؟ ( با صدای لرزان) - نه اتفاق که نه ! - راستشو بگید خواهش می کنم . مانی الان کجاست؟ - باشه شما اصلا حول نشید من براتون توضیح می دم - باشه فقط بگید مانی چش شده ؟ کجاست ؟ حالش چطوره ؟ ترو خدا - صبر کنید بابا اجازه بدید من توضیح بدم . شما که اصلا مهلت نمی دید - باشه بگید! مانی الان کجاست ؟ - ببین الهام خانم دیشب مانی آخر وقت اومد خونه ما . اولش خیلی سر حال و شاد بود - خوب - بعدش یه کم ناراحت شد . - برا چی ؟ - به خاطر اسارت - اسارت چیه ؟ - نمی دونم دیشب هی می گفت من اسیرم و در بندم و قل و زنجیر و اینا... ! من که چیزی نمی فهمیدم - مانی این حرفا رو می زد؟ - آره - خوب بد چی شد؟ - بدش دوباره سر حال شد اما بازم می گفت من اسیرم بعد بازم یه کم ناراحت شد . بعد دوباره سر حال شد . هی ناراحت شد هی سر حال شد - آقای محترم منو مسخره کردی ؟ من دارم از دلشوره می میرم شما شوخیت گرفته؟ - نه شوخی نمی کنم - یعنی چی هی سر حال شد بعد ناراحت شد - یعنی مانی دیوونه شد همین - آقای محترم اولا درست صحبت کنید دوما گوشی و بدید به مانی من زیاد وقت ندارم زود باشید - خانم آقا مانی الان تیمارستان هستن ! - آقای محترم من هیچ شوخیی با شما ندارم . اگرم تا الان احترامتونو نگه داشتم به خاطر اینه که گفتید دوست مانی هستید والا ... - باشه خانم خودتون خواستید من مجبورم حقیقت و بهتون بگم - حقیقت ؟ چه حقیقتی؟ - ما مانی و گروگان گرفتیم . الانم مانی تو چنگ ماست. نه یعنی رو صندلی نشسته !! الان گوشی و میدم تا صداشو بشنوی گوشی را به دست دیگرم دادم و با صدای گرفته و لرزان گفتم : - الهام نگران نباش من نجاتت میدم یعنی خودمو نجات میدم تو نمی خواد نگران بشیییییی! آخخخخ! بعد دوباره گوشی را به دست دیگرم دادم و باز صدایم را عوض کردم - خب الهام خانم اگه می خواید مانی زنده بمونه باید کارایی رو که ما می گیم انجام بدید. - شما کی هستید ؟ چی از جون مانی می خواید هان ؟( با فریاد) - ببین خانم شما اگه با ما همکاری نکنید براتون گرون تموم میشه پس بهتره عاقل باشید و به حرف ما گوش بدید - باشه بگید چی می خواید! - ببینید شما اگه کارایی که ما می گیم و انجام بدید . ماهم مانی رو آزاد می کنیم - باشه هر کاری بگید می کنم فقط ترو خدا کاری به مانی نداشته باشید. بگید چیکار باید بکنم - باشه الان میگم اما شما باید قول بدید وسط حرف های من نپرید و هی سئوال هم نکنید .باید همه حرف ها رو گوش بدید بعدا اگه سئوالی داشتید بپرسید . اگرم زیادی نق و نوق کنید دیگه باید با مانی خدا حافظی کنی! - باشه قول میدم - خب و اما کار های شما اولا شما روزی 300 بار باید به مانی بگید دوست دارم - بله؟!!!!! - گفتم بین حرفام حرف نزنید . دوما هی به مانی نگید کت و شلوار بپوش سوما با اون همکارتون که اسمش مهدیه شوخی نکنید و الا حالشو می گیرم . چهارما هر موقع مانی و می بینید زود باید بگید سلام ارباب پنجمن ... - ببخشید آقا می تونم یه درخواستی بکنم ازتون - آره اما من هنوز حرفام تموم نشده ها - من بهتون پول می دم شما همین الان مانی رو بکشید - هان؟ - یا الان شما می کشیدش یا من خودم خفش می کنم - ااا الهام تویی سلام نشناختمت - به به ! آقا مانی صبح شما بخیر - خیلی ممنون عزیزم . صحبح عالی متعالی - خیلی بامزه بود . کلی خندیدم - خوشحالم که سر صبح شادی و به لبت آوردم . من کلا اهل بذله گویی هستم . میشناسی منو که بچه ها به من می گن مانی خنده رو - لوس ! به جای اینکارا مانی خان امروز کت شلوار می پوشی تا تنبیه بشی که دیگه منو سر کار نذاری! - من کت شلوار بپوشم عمرا و ساعت 30 / 8 صبح با کت و شلوار مشکی جلوی در شرکت حاضر بودم. ... ادامه دارد سرش را انداخت پایین . اهل خجالت نبود و شاید هم من تاکنون خجالت کشیدنش را ندیده بودم . سریع برگشتم و بطرف ماشین حرکت کردم . جلوی پایش ترمز کردم و اشاره کردم که سوار شود اما او برای اینکه بگوید هنوز از دست من دلخور است عقب ماشین سوار شد . من از این حرکتش کمی ناراحت شدم اما حق را به او دادم و سعی می کردم به اوضاع مسلط باشم. - مانی : خب کجا تشریف می برید؟ - مستقیم برو - دربست تشریف می برید یا مسافرم سوار کنم - نه دور بزن بریم دوتا رفیقتون هم سوار کنیم . خوب نیس تنهایی برن - اونا رفیق من نیستن - ببخشید ، دلبراتون ، دوست دختراتون - ببین الهام من اصلا اونا رو نمیشناسم - آهان پس از آسمان یه دفعه دوتا حوری افتادن تو دامنتون - اه اه به اونا می گی حوری . بلا بدور - سلیقه خودته دیگه ، تازشم همچین هم زشت نبودن . ماشاالله هرکدوم فرشته ای بودن واسه خودشون ( با حالت مسخره کردن) - اگه خوشگل بودن که سراغ من نمیو مدن - ماااااااااااانییییییی . دیگه شورشو در اوردیا یعنی منم زشتم که سراغ تو اومدم - من کی همچین حرفی زدم بابا چرا هی جو سازی می کنی . تازشم من که نمی بینم تو سراغ من اومده باشی فعلا که من دارم نقش یه مرد زن ذلیل و بازی می کنم - من به اندازه کافی دنبال شما اومدم . بیشتر از اونچیزی که هر دختری انجام میده - پس الان پشیمون شدی - آره . من اصلا فکر نمی کردم شما اهل اینجور کارا باشید چقدر هم زود تونستید با رفیقاتون هماهنگ کنید - به جون خودم اینجور که فکر می کنی نیست و شروع کردم به تعریف کردن ماجرا و اینکه اون لحظه خنده من برای چه بود . الهام پس از شنیدن ماجرا کمی آرام شد و خوشبختانه باور کرد که من اینکاره نیستم - پس الان آشتی هستی؟ - نخیرم . هیچم آشتی نیستم - پس بریم یه جا مراسم آشتی کنون راه بندازیم - من زیاد وقت ندارم باید زود برم خونه - باشه یه جایی همین جاها یه بستنی سنتی بزنیم تو رگ و بعد می رسونمت خونه - مانی اصلا بهت نمیاد جوادی صحبت کنی - باشه کرتیم به مولا همشیره - من همشیرتون نیستم آق جواد - فعلا چون عقب ماشین نشستی همیشره ای وقتی اومدی جلو تازه می شی زید ما - پس نگه دار بیام جلو بشینم تا کس ِ دیگه زیدتون نشده و ما همچون دو کبوتر عاشق سوار بر مرکب عشق به طرف بستنی گل یخ حرکت کردیم ادامه دارد ... پی نوشت : ۱. تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی. خودش می دونه با کی هستم همونی که همش میاد داستان و می خونه اما نظر نمی ذاره و ۵ شهریور هم تولدشه. ۲. نظرهاتونو تو پست قبلی بذارید ۳. تولد تولد... خوشحالم خب چیه! حسابی اوضاع خراب شده بود از سویی من با دهانی باز مانده و نگران، دو تا دختر جلف که مثلا داشتن مخ من را می زدند و صدای خندها شان بلند بود و از سویی قیافه برافروخته الهام . آن لحظه دلم می خواست زمین باز کند و مرا ببلعد با اینکه مقصر من نبودم اما بی نهایت خجالت کشیده بودم . همینطور که با دهان باز داشتم نگاه می کردم الهام به طرف ما آمد و به پشت کژال رسید . روژان و کژال هم که متوجه نگاه مبهوت من شدند به پشت برگشتند تا علت قیافه متعجب من مرا ببینند. واقعا صحنه عجیبی بود . هر 4 تا مان قیافه های جالبی به خود گرفته بودیم . الهام به پشت آنها رسید اما قبل از اینکه حرفی بزند کژال گفت: - کژال: وای بچه ها صاحابش اومد - روژان : ساکت باش طرف نامزدشه - الهام : ( در حالی که بغض کرده بود و چشمانش پر از اشک شده بود) آقای مانی من که از شما معذرت خواهی کرده بودم ، لازم نبود انتقام بگیرید ، من گفتم که اگه جوابت منفیه لازم نیست بیای دیگه این ادا اصول چیه در آوردی . - رژان : ببینید خانم من باید واسه شما توضیح بدم - الهام : شما خفه شو لطفا - کژال : شما دارید اشتباه ( الهام حرفش را قطع کرد) - الهام : به شما هم باید بگم که لال شید - مانی : الهام این چه رفتاریه - الهام : چیییه بهتون بر خورده . به دوستای نازنینتون بی احترامی شده. چشم خانما ازتون معذرت می خوام ببخشید محفل انستونو به هم زدم و بهتون گفتم خفه شیدا . منظوری نداشتم . - مانی : الهام بسه دیگه - الهام : واقعا خیلی بی انصافی مانی، خیلی نامردی ، اشکش در آمدو برگشت و به سرعت حرکت کرد تا از کافی شاپ خارج شود . من بر گشتم و به روژان و کژال نگاه خشمگینانه ای کردم و گفتم : - مانی : همینو می خواستین؟ - روژان : شمارشو بده من خودم درستش می کنم - مانی : لازم نکرده . دیگه فکر نکنم درست بشه - کژال : وای بچم افسرده شده - روژان : کژال الان موقعش نیست . (رو به من ) زود باش شمارشو بده تا داغه من باهاش حرف می زنم - مانی : شمارشو ندارم - روژان : آدرسشو بده - مانی : آدرسشم ندارم - کژال : وای چه شانسی تازه داشته مخشو می زده . ببین آق مانی ، درست گفتم اسمتو ، من شوخی کردم اصلا نامزد ندارم ، تازه انقدر خوش اخلاقم . مثل این الهام عقده ای نیستما دیگه داشت کفرم در میومد . اعصابم خورد شده بود . نمی دانستم باید چه حرکتی انجام دهم . به آنها با حالتی از خشم نگاه کردم و می خواستم عقده ام را سر آنها خالی کنم که روژان گفت : - روژان : به جای عصبانی شدن پاشو برو دنبالش تا دیر نشده! بلند شو من انگار تازه فهمیدم چکار باید انجام دهم. سریع بلند شدم و از درون کیف پولم یک اسکناس 5000 تومانی روی میز گذاشتم و به سرعت از کافی شاپ خارج شدم . شروع به دویدن کردم الهام را از دور می دیدم که انگار داشت دوان دوان می رفت . سرعت خودم را بیشتر کردم تا به نزدیکی او رسیدم و صدایش کردم. ایستاد صدای هق هق گریه اش می آمد . دلم بی نهایت سوخت . برگشت . پهنای صورتش خیس شده بود از اشک هایش . مثل رگبار اشک می ریخت . - مانی : داری گریه می کنی؟ - الهام : چیه فکر نکن واسه تو دارم گریه می کنما تو اصلا ارزش گریه کردن و نداری . دلم واسه دوستات می سوزه که نمی دونن با چه هیولایی رفیق شدن . حالا کدومشون نامزدته؟ - مانی : تو اجازه می دی من حرف بزنم یا نه - چیزی واسه گفتن نداری . الکی می خوای ماس مالی کنی - تو اگه به من اعتماد نداری واسه چی قرار می ذاری؟ - چه ربطی به اعتماد داره تو برای اینکه تلافی کنی این کا رو کردی . - من غلط بکنم بخوام تلافی کنم - لازم نکرده اینجوری حرف بزنی اصلا بهت نمیاد - خیلی خب حالا آروم باش بریم تو کافی شاپ تا برات تعریف کنم - من دیگه نمیام الانم حالم خوب نیست باشه یه روز دیگه . می خوام برم خونه - باشه پس بمون برسونمت ... ادامه دارد پی نوشت : می دونم کم نوشتم اما امروز سرم یه کم شلوغ بود . مطمئن باشید همین امروز یه قسمت دیگشو می ذارم قول میدم
نامردا قربون صدقه که نرفتین! واسه چی آمین میگین دیگه ؟ نزدیک بود واقعنی بی مانی بشین ها
از هم اکنون میتوانید حدس بزنید که قربانی بعدی کیست
) .
و ناگهان متوجه میشود که ای داد بیداد دیگر همه چیز عریان شد
با دستپاچگی و هیجان زیاد به سمت تلوزیون حمله میکند،جلوی تلوزیون می ایستد و با دستانش تلوزیون را بغل میکند تا جلوی دیدن این صحنه های مستهجن را بگیرد اما خوب صداهای ناموزون و محرک را چه کند به ناچار فریاد بر آورد که: پتـــــــــو بیـــــــاریــــــــــــــــــــــد * پتـــــــــو بیـــــــاریــــــــــــــــــــــد.
به جون خودم من باردار نیستم ! بذار چک کنم ببینم! لگد که نمی زنه!![]()
![]()
![]()
البته این داستان کوتاهه زود تموم میشه ![]()
![]()
خجالت نمی کشین ![]()
با عصبانیت تمام درب اتاق را به هم میکوبد. از شدت ناراحتی نفسش بالا نمی آید . چشمان درشت و گردش برافروختگی صورتش را دو چندان کرده است. دستانش را مشت میکند و با حرص تمام میگوید :
نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت
20:49 توسط مانی | |
نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت
22:49 توسط مانی | |
نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت
8:22 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/10/24ساعت
15:36 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/10/10ساعت
15:47 توسط مانی | |
نوشته شده در شنبه 1387/09/23ساعت
15:25 توسط مانی | |
نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت
12:30 توسط مانی | |
نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت
14:44 توسط مانی | |
نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت
9:53 توسط مانی | |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت
8:5 توسط مانی | |
نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت
10:46 توسط مانی | |
نوشته شده در یکشنبه 1387/07/21ساعت
15:25 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/07/16ساعت
12:30 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت
14:17 توسط مانی | |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/04ساعت
12:19 توسط مانی | |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت
10:28 توسط مانی | |
نوشته شده در شنبه 1387/06/23ساعت
11:23 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/06/19ساعت
8:47 توسط مانی | |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت
9:25 توسط مانی | |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت
8:49 توسط مانی | |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/07ساعت
13:18 توسط مانی | |
... باشه پس بمون برسونمت
نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04ساعت
1:30 توسط مانی |
نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت
11:23 توسط مانی | |
