تبليغاتX
ابسولوت با طعم خنده
ابسولوت با طعم خنده

انقدر عصبانیم که دلم میخواد به زمین و زمان گیر بدم

گوشی تلفن و برمیدارم و شماره اتاق معاون رو میگیرم،

چندبار زنگ میخوره اما جواب نمیده تلفن و قطع میکنم

هنوز عصبانیم

شماره موبایلشو میگیرم

چندبار زنگ میخوره اما جواب نمیده تلفن و قطع میکنم و دوباره و سه باره میگیرم  

 اون هرطور شده باید جواب بده  

برای بار چهارم گوشیو بر میداره

من : میشه بگی الان کجایی؟

اون : ببخشید یه لحظه اومدم بیرون

من : الان موقع بیرون رفتنه مگه ؟ چند دفعه گفتم تا زمانی که من اینجا هستم کسی بیرون نمیره ! واسه چی هارد و نفرستادین اسلوونی؟ چرا اینجا هیچی سر جاش نیست ؟ مگه نگفتم قرار با پیمانکار و بنداز آخر هفته ؟ تو دهات شما ۴ شنبه آخر هفته است؟

اون : الان توضیح میدم شما آروم باشید فقط

یک سری صدا های مشکوک همراه با صدای آب میاد

من : صدای چیه؟

اون : صدای بدی نیست به خدا صدای آبه ؟

من : قسم نخور صدای آب و میدونم اون یکی صداها چیه؟

اون : چیزه !صدای لوله است که هوا میکشه  اینجوری قیژ قیژ میکنه

من : تو کجایی مگه؟

اون : (با التماس) آخه آقا شما مهلت نمیدین که آدم از دستشویی بیاد بیرون

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 22:49 توسط مانی | |

دوپ دوپ دوپ    بنگ!   دوپ دوپ دوپ    بنگ!

۹۹  سال پیش در چنین روزی در کوچه پس کوچه های یکی از محله های  شلوغ و فقیر نشین  ماداگاسکار نوزادی به دنیا آمد که بعدها با زبان خود جهانی را تحت الشعاع خود قرار داد.

این نوزاد که از همان بدو تولدش به عنوان یک نوزاد زیادی (همان نون خور اضافی) بشمار میرفت را خانواده ای با فرهنگ و اصیل و هنرمند و هنر دوست ایرانی از یتیم خانه ماداگاسکار گرفته و به عنوان فرزند خوانده اورا مورد شفقت و تربیت قرار دادند گرچه بعدها این خانواده با فرهنگ از کرده خود پشیمان شده و اعلام کردند که اگر یک پنگوئن از قطب شمال می گرفتند تا اکنون آدمش کرده بودند اما این نوزاد هرگز آدم نشد که نشد .

مورخان تاریخ دقیق تولد این نوزاد را ۱۷ آبان ۹۹ سال پیش اعلام کرده اند گرچه خود ذات خرابش این تاریخ را تکذیب کرده و بارها به دروغ خود را ۱۴ ساله  معرفی نموده و از این رو اسباب  جلب چندین خواستگار پیر و پاتال را فراهم نمود تا اینکه یک موری قشنگه بینوا به دام افتاد و انگ همسر او بودن را تا اکنون بر پیشانی خود حمل میکند (آیکن وا اسفا ) 

این پنگوئن جیز جیزی نه ببخشید  این نوزاد ماداگاسکاری بر خلاف همه نوزادان -که از زمان تولد تا بزرگسالی روند رو به رشد و تکامل مغزی دارند - هیچگونه روند رشد مغزی در او مشاهده نشده بلکه تمام رشد و نمو او در دو قسمت بدنش جمع شد یکی دوماغ و دیگری زبان  (آیکن من یک چیزی میگویم شما یک چیزی میشنوید اوه اوه اوه)

درطول عمر وبلاگ نویسی او القاب در خور توجهی به او نسبت داده شده است که تماما بر گرفته از واقعیات رفتاری او میباشد القابی همچون : جیزجیزی- پنگوئن دیسکی - گمج - هاله خطر- خواهر دالتونها - قورباغه سبز و...

از فعالیتهای این نوزاد زبان دراز می توان به  عضویت دائمی در بین رهبران مخالف گروه بزرگمرد تاریخ مانی کبیر نام برد که هم اکنون این جنبش متلاشی شده و دیگر هیچ صوبتی واسه گفتن نآرن داش شیفهم شد ؟(آیکن چی داداش؟) ببخشید هیچگونه حرفی برای گفتن ندارند .

از سوتی ها و فجایع رفتاری او هیچ نگوییم بهتر است زیرا که  پستهای مستهجن و ضد اخلاقی او گواه بر همه چیز است .

همچنان سالروز تولد این نوزاد به عنوان روز زبان درازهای کته کله نامگزاری شده و هر ساله در چنین روزی در وبلاگ ایشان مراسم شیرینی خوران برقرار است پس بشتابید که فرصت از دست نرود

با این توصیف دیگر لازم به توضیح نیست که امروز روز تولد  هاله جیزجیزی طنز نویس برتر بلاگفا است (کف مرتب! شله شله شله ! اون دس قشنگه کووووووووووو؟!  آ ماشالله )

خارج از شوخی : هاله از جمله افراد نادریه که میشه به عنوان یه انسان با فرهنگ و با جنبه زمانه ازش یاد کرد به  طوری که جز محدوده دوستان بسیار نزدیک من حساب میشه و من از معاشرت با این انسان شاد و با شعور خدارو شاکرم .

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 22:32 توسط مانی | |

و اما سیزدهمین قربانی به قربانگاه خودم بودم شرمنده که زحمت ذبح شدن ما گردن دوستان افتاد (آیکن مگه دوباره نبینمت)

به دور از شوخی انقدر مصطفی زیبا نوشته بود که تصمیم بر آن گرفتم که برای یادگاری هم که شده پستش و اینجا بذارم تا در در دفتر خاطراتم ثبت بشه بقیه دوستان هم خیلی به من لطف کردن  نوگل عزیز-  امید جنتلمن - هاله با صفا (خودمم از این تعریفم خندم گرفت ) هدیه بانوی هنرمند بلاگفا - بهار مهربان ( دروغ به این بزرگی تا حالا دیده بودین) ستاره عزیز - مهتاب سرخ - ناهید که کلی بابت پست قصابش خندیدم - نسرین گودزیلا -سمیه خوش صدا -  ملیحه دندونه - پرگل - حمید رضا - محسن - ادمین - اعظم- و همه دوستان و بستگان آن مرحوم کمال تشکر را داریم( هرکی و یادم رفت  چماق هست اینجا میدم خدمتشون ار خجالتم در بیاد ) 

القصه این پست فقط جنبه ثبت وقایع دارد و هرگونه خندیدن  و سو استفاده ابزاری و همچنین ایجاد آشوب و رعب و وحشت در بین اذهان عمومی و برگزاری تجمع های غیر قانونی ، اجتماع بیش از ۳ نفر ، برگزاری میتینگ های سخنرانی و هرکامنت مرتبط با پست ممنون (ممنوع موکد) است  

چیه ؟ وبلاگ خودمه گردنمم کلفته ، سعی کنید در مورد آب و هوا کامنت بذارید یا در مورد آنفولانزای نوع خفنش ، بحث شیرین ترشیدگی دختران هم هست ، اینهمه بحث های جذاب برای کامنت گذاشتن حیف نیست در مورد قربانی شدن یه بنده خدا کامنت بذارید ( آیکن مصطفی + مو کشیدن)

اگرم این مباحث براتون جذابیت نداره  در مورد پنگوئن ، هاله ، دیسک کمرو اینا هرکی جک بلده تعریف کنه ما بخندیم.

http://kaviretanha01.blogfa.com/post-24.aspx

این لینک مطلبه چون تو مدیریتم لینک نمیشد آدرس و همینجا می ذارم شما هم سعی کنید به هیچ وجه نخونیدش چون بد آموزی داره

 زت زیاد

 ( استفاده از این کلمه موجب پیگرد خیلی قانونی میشود )

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 22:22 توسط مانی | |
از همه دوستان به خاط پست ها و تبریکاتشون بی نهایت سپاسگذارم

شرمنده که تشکرم خشک و خالی است

در یک سفر چند روزه اداری بسر میبرم که به محض برگشتن حتما  از شرمندگی همه در میام

بازم میگم شرمندم کردین

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 20:15 توسط مانی |
با عصبانیت تمام درب اتاق را به هم میکوبد. از شدت ناراحتی نفسش بالا نمی آید . چشمان درشت و گردش برافروختگی صورتش را دو چندان کرده است. دستانش را مشت میکند و با حرص تمام میگوید :

- مرتیکه بی شعور! فکر کرده با یه بچه طرفه! خوب حقشو گذاشتم کف دستش

(صدای باز و بسته شدن درب حیاط می آید )

+  زهرا جان خونه ای مادر؟ بیا این هندونه رو از من بگیر

صدای مادر تلنگری بود برای فروکش کردن عصبانیتش، نفس عمیقی میکشد گره روسری آبی اش را سفت کرده و به طرف حیاط میرود

- سلام ننه ! باز هندونه خریدی؟

+ ننه باباته! صد دفه گفتم بهم نگو ننه 

- باشه مامی  

+ به جای این خل و چل بازیا بیا این هندونه رو بگیر که از کت و کول افتادم !

- خب خودت میگی نگو ننه میگم مامان هندونه خونمون سر به فلک کشیده ها این عباس آقا مگه میوه دیگه ای نداره ؟

+ به من چه به بابات بگو اون خریده

هندوانه سنگین تر از آن چیزی است که تصور میکند کمی زور خود را بیشتر میکند تا هندوانه را بلند کند، خمیده خمیده در حالی که سنگینی هندوانه  بر زورش غالب شده است به طرف اتاق میرود و زیر لب میگوید :

- حالا که بابا جونم گرفته دستش درد نکنه

مادر در حالی که چادرش را روی طناب کنار دیوار آویزان میکند میگوید:

+ نه ماه آزگاز زحمت بکش با هزار کوفت و گرفتاری بچه بدنیا بیار  بعد تا زبون باز کنه بگه بابا! من نمی دونم این بابا ها چرا انقد شانس دارن آخه

ـ وا ننه! به باباجونیه بیچاره من چیکار داری آخه ؟ 

+ هندونه رو نص کن بذا تو یخچال خنک شه! فاطی هنو نیومده ؟ 

- نه امروز تا ۲ کلاس داره تا برسه خونه ۳ میشه

+ بچم تا ساعت ۳ که ضف میکنه! این چه دانشگاهیه که سر ظهرم کلاس میذارن

زهرا سر خود را از پنجره آشپزخانه به بیرون میکند و با دهن کجی میگوید :

- یه وقت بچت نمیره از گشنگی ؟ اون ساندویچی که صبح به زور دادی با خوش برد که نمیشه غذا

+ حسودی نکن بچه تو هم بابات به اندازه کافی نازتو میکشه

- پس اعتراف میکنی که فاطی و بیشتر از من دوس داری ؟

+ وا چه حرفایی میزنی ها! من هر جفتتون و یه اندازه دوس دارم

- ننه میگم فاطی که وقت شوهر کردنشه و یه چند وقت دیگه میره خونه بخت  اونوقت من میمونم ور دلتون فقط ! خلاصه از ما گفتن با ما به از این باش ننه جان

+ ننه باباته بچه! اولا که بگو ایشالله دوما مگه من می خوام تورو ترشی بندارم؟ تو هم به موقش میری و من میمونم و بابات، اونوقته که یه نفس راحت از دست تو می کشیم

- حالا بابا جونم کجاست ؟ چرا نیومد خونه ؟

۰۰۰ادامه دارد

پی نوشت :

۱- خب معمولا چون قسمتهای اول داستان خوب از آب در نمیاد کوتاه نوشتم که خسته کننده نشه

۲- داستان سراسر خنده و عشق در فارسی وان! چیزه نه ببخشید در وبلاگ ابسولوت با طعم خنده  (تبلیغ همین داستانه)

۳- از قربون صدقه رفتناتون واقعا ممنونم  نامردا قربون صدقه که نرفتین! واسه چی آمین میگین دیگه ؟ نزدیک بود واقعنی بی مانی بشین ها

۴-  در پست بعدی سیزدهمین قربانی به قربانگاه خواهد رفت از هم اکنون میتوانید حدس بزنید که قربانی بعدی کیست

نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 20:49 توسط مانی | |