تبليغاتX
ابسولوت با طعم خنده
ابسولوت با طعم خنده

امسال سال عجیبی بود یه سال کاملا متفاوت و چقدر خوبه که ما هیچگاه نمیتونیم آینده رو پیشبینی کنیم .

 امسال از نظر مالی سخت ترین سال عمرم بود به خاطر گامهای بلندی که برداشته بودم بی نهایت تحت فشار های مالی قرار گرفتم  که الحمد لله این فشار ها رو به اتمامه و کم کم نفسی می کشم  

از نظر کاری و شغلی سال خوبی بود با توجه به اینکه حجم کاری هم پراکنده شد و زیاد اما اواخر سال تونستم به مسایل کاری و شغلی سر و سامانی بدم  و ضمن موفقیت در کار ثابت و صبحم   به لطف خدا مدیر یکی از شبکه های ماهواره ای شدم  که قراره ۱۳ رجب برنامه هاش رو روی انتن بفرستیم که این برای خودم یک موفقیت محسوب میشه

در زمینه تحصیل سال خوبی رو پشت سر نذاشتم و به دلیل مشغله های کاری نتونستم برای دکترا خیز بردارم و فعلن به همین فوق لیسانس بسنده کردم تا به امید خدا برای سال آینده روش زوم کنم   

اما همه اینها باعث نشده بود که امسال تفاوت زیادی با سالهای دیگه بکنه تنها چیزی که کفه ترازوی تفاوت ها رو سنگین تر می کرد بلاگفا بود! من قبل از امسال نیز وبلاگ داشتم اما هیچگاه فکر نمی کردم  این دنیای مجازی و این دوستان به اصطلاح مجازی تا اینقدر بر روابط ، اخلاقیات ، الگو برداری و تفریحات  من تاثیر بذاره تا جایی که بودن در کنار اونها شیرین ترین لحظه های سالم رو رقم بزنه دوستانی که دیگه مجازی نیستند بلکه یک همراه و همفکر هستند.

تمام کسانی که وبلاگشون رو می خونم و یا کسانی که مطالب من رو دنبال میکنند جزو دوستان من هستند و بی نهایت دوستشون دارم و به گمانم الان بهترین فرصت برای قدر دانی از لطف و محبت آنها باشه بنابراین باید اقرار کنم که جلوی صفا و محبتتون سر تعظیم فرو میارم و به آستانه  مهربانی تون بوسه میزنم.

بعضی دوستان نیز به واسطه نزدیکی  شوخی هایی که گه گاه انجام میدادم عذر خواهی میکنم و امیدوارم کدورت و رنجشی از من وجود نداشته باشه دوستانی مانند :

هاله عزیز که با جنبه بالا و شیرین زبانیش دل همه رو شاد میکنه، هاله از دوستان بسیار نزدیکه منه که واقعا به بودنش افتخار میکنم و اگر گاهی حرفی از طرف من زده میشه مطمئنا جنبه شوخی داره و در دل ما جز ارادت چیز دیگه ای نیست

نوگل عزیز که همگان به مهربانی و عزیز بودنش اذعان دارند و لازم نیست که بگویم چقدر این انسان نازنین است و  چه قلب مهربان و صاف و زلالی دارد ، همصحبتی با ایشون از افتخارات منه و لحظه لحظه ی زمانهایی که درکنارش بودم برای همیشه در ذهنم به عنوان شیرین ترین لحظات حک شده. امیدوارم سفرت بی خطر باشه عزیز

ادمین از عزیزترین و با معرفت ترین دوستانم کسی که بی نهایت به بودنش و همراهیش عادت کردم و چقدر ممنون و شاکرم به درگاه باری تعالی که برادری همچون او نصیب من کرده و همینطور همسر با محبتش که همچون خواهر واقعیم دوستش دارم

بهار عزیز و با محبت که در این مدت انقدر اذیتش کردم که هرچقدر هم بخوام تلافی کنم می دانم که فایده ای نداره. بهار انسان فوق العاده ایه و لقب ماه دختر واقعا برازندشه هرچقدر از خوبی هاش بگم کم گفتم .

سمیه،انسانی شوخ و خوش اخلاق و یک همکار فوق العاده درامور انجمن که تمام زحمت ها و کار های انجمن به دوش ایشونه ، انسانی با شخصیت و با شعور و پشتکار و فوق العاده دوست داشتنی که اگه مصطفی بتونه مخشو بزنه قول میدم خوشبخت میشه

امید دوست و همپای همیشگیه مهمونی ها که همیشه در کنار هم می نشینیم انسانی جذاب و شوخ که هیچگاه از مصاحبت با او خسته نمی شوید و من واقعا خوشحالم از دوستی با این انسان عزیز

فاطی عزیز که سرشاره از انرژی با کامنت ها و شوخی های زیباش لحظات خوشی رو در ذهن من یادگار گذاشته  دوست خوب و هم صحبت درد و دلهای گاه گاه من،ببخش اگه گاهی جسارت کردم

مودی عزیز و مهربان  کسی که بیشتر از همه اذیتش کردم اما اون همیشه با صبر و حوصله و جنبه بالا  تحمل کرده و همشه خنده بر لبانش بوده یه انسان چقدر میتونه مهربان باشه آخه و اینکه ایشون بنیانگذار مهمانی های دوستان هستند  ممنونم به خاطر همه چیز

بقیه دوستان نیز هر کدومشون به یه گوشه از زندگی من وصله شدن و همه با هم بهترین سال عمرم رو رقم زدن : خانومی - عمو حمید رضا - هدیه هنرمند  - عمو علی ـ مونا - الی - هستی - سیری- مدام- زشت بانو - سیلویا- دریای عزیز - زابیل مهربون- محسن عزیز - ستاره استقلالی - مهتاب سرخ - جو جو  و آست عزیز  اعظم بانو و اعظم جونی و ...

یه چندتا از دوستان هم هستند که وبلاگ ندارند و حتی کامنت هم نمی ذارن اما همه رو میشناسن و گه گاهی به آی دی من پی ام میدن و من رو مورد لطف قرار میدن  ممنونم ازتون

هر کسی هم که اسمش و نیووردم بذاره به حساب حافظه خسته و پیر من اگه یادم اومد حتما اضافه میکنم  مهم اینه که من بی نهایت دوستون دارم

در ضمن ادامه ماجرا رو هم اگه زنده موندم بعد تعطیلات تعریف می کنم  و فعالیت گسترده و ایده های نو برای انجمن هم از سال جدید آغاز میشه

دیگه هیچی نمونده تو دلم جز هزاران سبد شکوفه بهاری که هدیه میکنم به شما و موقع تحول سال حتما یادتون می کنم  دیگه ما رفتیم تا بعد تعطیلات

سال نو مبارک و دلتون شاد یا حق

نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 12:5 توسط مانی | |

خلاصه همی هاجستید و همی واجستید از خونه همی بیرون جستید  و تا اینکه ساعت همی ۳ عصر گل پسر درون مترو  مشغول چرتیدن بود که یهو دیلینگ دیلینگ صدای موبایل(قبلن ها توضیح مبسوط دادیم اسباب بازیه آیندگان است) بغل دستی همی چرت نازنینش را به هم زد آنگاه گل پسر  با نگاهی خشم آلود  گفت : ای تو روحت البته در دلش و دوباره همی چشمهایش را بر هم گذاشت که بغل دستی  سقلمه ای به او زد و گفت:

- داش موبایلتو جواب نمیدی واسه چی با خودت میاری بیرون ؟ د خاموشش کن سرمون رفت و

 گل پسر همی  نگاهی به هیبت سیبیل بغل دستی که کرد گفت :

+ سرتون کجا تشریف بردن ؟

که آن مرد هیبتی باز گفت :

 - تعطیلی ها ؟

و گل پسر گفت :

+  خیر در مرخصی همی بسر می برم و آنگاه بود که گل پسر نفهمید چرا همگان خندیدند 

در آنسوی خط بانو گل گلی همی هوار کشان و همی فریاد کنان گفت : ( همچنان به این مکالمه نیز توجه کنید )

+ تو کجایی تا شوم من چاکرت چرا انقدر دیر کردی هان هان هان؟ تو خجالت نمی کشی که من و اینهمه معطل میکنی ؟ الان مهمونا میرسن تو هنوز نیومدی؟ اصن ببینم مانی تو الان کجایییییییییییی؟ ( صدای جیغ)

ـ من الان همی در مترو هستم و تا نیم ساعت دیگر میرسم  تو کجایی ؟ سر قرار معطل شدی ؟

+ نه من هنوز آماده نشدم دارم آماده میشم که آژانس بیاد دنبالم تو رسیدی میدون کاج بمون تا من برسم

ـ

القصه از گل پسر همی هی تماس بود  که کجایی از گل گلی هی من الان شیرینی فروشیم هی دوباره تماس که کجایی هی مانی رو کیک چی بنویسم ؟ هی دوباره تماس که کجایی ؟ هی من الان از شیرینی فروشی اومدم بیرون  و این شد که گل پسر یه لنگه پا در میدان کاج همی منتظر بود تا زیر پایش همی کاج در بیاید که بالاخره نوگل بانو  تشریف همی فرما شدند و این دو جوان با ۱۰ دقیقه تاخیر به رستوران صفا در یک جای دنج و زیبا همی رسیدند که به محض ورود نوگل بانو همی افاضه فرمودند: ببخشید ترو خدا همش تقصیر مانی بود که ما دیر کردیم   و چون دیفالی کوتاه تر از گل پسر همی نمی باشد همه کاسه کوزه ها بر سرش هوار شد عینهو الان بهار که زیر پرونده ها همی گیر فتاده است.

مهمانهای گل و نازنینی که همی زودتر از میزبان رسیده بودند همانهایی بودند که در مهمانی های دیگر  هی تماس میگرفتیم که چرا دیر کردید و آنها با همی تاخیر می آمدند که اینبار از شانس گل پسر ۱۰ دقیقه هم زودتر آمده بودند و  یه بسته سیگار راه هم به ته همی رسانده بودند

عمو علی مرد نازنین و خنده رو و جذاب بلاگفا که صفا شو عشقه

عمو حمید رضا که جشن تولد برای او بود اما خودش نمی دانست دم نوگل داغ  

مدام  : دوست محجوب و سر بزیر و آرام و هم محلی که توفیق اولین دیدار ایشان نصیب ما شد "بچه محل با صفا"

و این بود که همگی نشستند برای شروع غیبت نه ببخشید دید و بازدید و در و گوهر همی گفتن و گل پسر مشغول کشیدن یه نقشه حساب شده بود برای تناول سالاد های روی میز که طی اقدامی نا جوانمردانه گل بانو همی  دستور دادند که گارسون ها سالاد را بردارند و بجایش چای و نبات همی بدهند آخر یکی نیست بگوید مادر من!  چای نبات واسه سیگاری هاست ما که در جمعمان سیگاری نداریم اصلن

... ادامه دارد

پی نوشت :

۱- بقیه ماجرا رو فردا یه دفعه می نویسم

۲- پیشا پیش سال نو رو تبریک میگم

۳- موقع تحویل سال نیازمندا و مریضا رو فراموش نکنید دعای خیرتون خیلی کمک می کنه

۴- لبتون پر شکوفه دلتون شاد

۵- یا حق

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/26ساعت 15:14 توسط مانی | |

راویان اخبار و طوطیان شکر شکن مرض قند گرفته آورده اند که روزی بانویی محترمه از دیار از ما بهتران قصد فرمودندی که مهمانی همی برپا کند تا شاید جمعیت به گل نشسته بلاگفا تکانی خورده و از این رخوت درآمدن کند و شور و حالی چند که از این دیار مجازی رخت بر بستن کرده است  دوباره برگرداندیندونده شود.

باری از آن رو طی نقشه ای شوم و با اقدامات قبلی زمان مهمانی را با گل پسری چند  هماهنگی نموده و راهیه پیدا کردن مکانی مناسب از جهت این گرد همایی یا مستطیل همایی یا  خیلی شکل عجیب غریب همایی شد.

از آنجا که همه را برق همی گیرد و گل پسر  را خود ادیسون این بانو هم کل شهر تهران را ول همیکرد و نه گذاشت و نه برداشت صاف مهمانی را گذاشت درکه آن هم در بین خیل از ما بهتران یعنی بچه محل های خودشان و گل پسر هرچه گفت که عزیز من مگر  تهران میدان شوش ندارد مگه جگرکی های میدان شوش چه اشکالی دارند اما انگار همی نرود میخ آهنین در سنگ

القصه روز موعود فرا رسید و گل پسر که ایام کاری از کله صبح تا بوق سگ کار می کند و عرق جبین میریزد و (اصن هم نت استفاده نمیکند) ناچار به گرفتن مرخصی شد به این مکالمه توجه بفرمایید :

- سلام رئیس

+ سلام

-مرخصی میخوام

+مگه طلب داری؟

-نوچ

+پس برا چی مرخصی میخوای؟

-برا دیدن بچه های بلاگفا (این رئیس اصن از اینترنت سر در نمیاره)

+خدا خیرت بده ما رو هم دعا کن واقعا دیدار با این بچه ها خیلی ثواب داره

- مگه کجا دارم میرم؟

+ مگه نمی خوای بری دیدن بچه های معلول و کم عقل ؟

-  همشون که معلول نیستن توشون آدمای عاقلم هست  واقعا خدا خیرم بده

خلاصه پس از گرفتن همی مرخصی  گل پسر قند عسل بقچه بقل راهی دیار از ما بهتران همی  شد  اما غافل  همی بود از مصیبت هایی که قرار بود همی برسرش نازل شود

... و این ماجرا ادامه دارد  

پی نوشت :

۱- هاله که نیست  گویا مرحوم شدن  بهارم که لای پرونده های گیر افتاده و نیستش  فاطی هم که سرش گرم شاگرد تنبلاشه و نیست  سمیه هم که مصطفی خدا خیرش بده راحتمون کرد و نیست! یهو بگین اینجا کویته دیگه!  بچه ها خوش باشین که هیچ مزاحمی نیست  

۲- به چند عدد مصطفی برای کم کردن شر یه چندتا دیگه از مزاحمان برای همیشه نیازمندیم فعلن با دوتا مشکل تا کمی حل میشه (بهار و زلزله)

۳- ماجرای درکه پاتی ویژه ایام نوروزیه که تا شروع نشدن تعطیلات هر روز با یک قسمت کاملا مفرح با شما خواهیم بود

۴- خودتون بگید وزغ آبی قشنگتر و برازنده تره یا ماه دختر 

۵- چقدر خوبه که درختا بازم بیدار شدن و روح تازگی و به همه جا منتشر می کنن اما تو این هاگیر واگیر دلتون بهاری تنتون سلامت لبتون شکوفه بارون!    یا حق

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/22ساعت 11:52 توسط مانی | |

کشف یک خانه فساد از اهالی بلاگفا

طبق گزارش یکی از خبر گزاریهای معتبر  خانه فساد بلاگفایی ها کشف شد این خانه که در آن روابط نا مشروع و مراسم های مختلط زن و مرد برگزار میشد کشف و کلیه افراد آن دستگیر شدند  تصاویر این لانه فساد به  همراه تصاویر تمامی متهمان آن  در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/12/19ساعت 15:40 توسط مانی | |
یک روز در مترو

مادر: شلوغ نکن بچه

بچه تقریبا ۴ ساله : نمی خوام  

مادر: شلوغ کنی  این آقاهه دعوات میکنه ها 

و بعد رو به من یواشکی و با اشاره  : دعواش کن بشینه

من : بچه بشین سر جات دهههه

بچه : مامان به این آقاهه بگو یا ساکت میشه یا از پنجره مترو بندازمش بیرون

من:

 

یک روز در خانه

پدر یکی از اقوام در حالی که مثل یک چارپا (منظورم الاغ نیست شما فرض کن اسب ) دولا شده و بچه اش را به پشت خودش سوار کرده رو به من : خدایی ما بچه بودیم بابامون محلمون نمی کرد اما من هیچوقت نمی ذارم بچم عقده ای بشه شما هم از من میشنوی مانی جان سعی کن در آینده با بچه ات رفیق باشی

و بعد رو به بچه اش : خوش میگذره بابایی ؟

بچه به پدرش: می دونی چیه بابا ؟ بابای خوبی نبودی اما خر خوبی هستی

پدر بچه :

من :

 پی نوشت :

۱- انجمن خیریه

۲- تولد هدیه

۳- صفای با صفاتون

۴-گاهی لازمه بعضی چیزا رو هم توضیح بدی شاید سو تفاهم باشه

۵- زت زیاد

نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 10:11 توسط مانی | |

باربد کچل قسمت اول

 

باربد کچل که از این همه کلمات مهربانانه مادرش متعجب شده بود گفت:  مادرجان به جای خوندن کتابای سیاسی بشین یه کم افسانه ها رو بخون شما الان باید بری سیب بخری و از اینجا بچینی تا بیرون درب بعد من واسه جمع کردن سیب ها برم بیرون تو در و ببندی رام ندی تو خونه

مادر باربد  که تازه یادش افتاد قضیه چیه گفت:

آی خدا بگم این راوی افسانه رو چیکار کنه الهی به زمین گرمش بزنه که این دم عیدی ما رو بیچاره کرد مگه کور بود نمیدید که سیب کیلویی چنده ؟

باربد کچل گفت : چاره ای نیست باید انجام بدی  تقدیر ما هم اینه

مادر باربد کچل دست های خودش را به کمرش زد و گفت : چنتا سیب زمینی میچینیم رو زمین مجبوری با همینا گول بخوری و الا همچین میزنم صدای پنگوئن نارنجی از خودت در بیاری 

و بعد خواست  که از اتاق بیرون برود اما انگار یاد چیزی افتاد برگشت و به باربد کچل گفت : ببینم حسن بالاخره این مانی محبوب قلبها  ادمین اسکروج شیرینیه خونه نده رو از وسط نصف کرد یا نه ؟

باربد کچل که از تعجب دو عدد شاخ نه ببخشید خیلی عدد شاخ رو سرش سبز شد رو به مادر کرد و گفت :  مگه تو بچه های بلاگفا رو میشناسی ؟

مادر باربد با خونسردی کامل و باد به غبغب اندودانه گفت:  پس چی فکر کردی من خودم یه وبلاگ رومانتیک دارم به اسم  زخمی   تازه عین امید نیستم که تا یکی چراغ سبز نشون بده بگم من متاهلم به این هاله جیز جیزی هم بگو یه پنگوئن نارنجی ۹۹ ساله با یه گل پسر بلاگفا مودب صحبت میکنه

باربد کچل که چشمش حلپی از حدقه  در حال در آمدن بود گفت :  یعنی تو همه بچه های بلاگفا رو میشناسی ؟

مادر باربد با اطمینان کامل گفت : زن بیقرار و که می خونم با اون پستای فمینیستیش و سوغاتی هایی که  هی تند تند کتی براش میفرسته! بهارخطر و زلزله پست بی مزه بذار و سمیه رفیق مصطفی و الخ  ( بازم به قول امید)رو  که همه مردم شهر می شناسن از بس اینا مارمولک مردم آزارن  ولی از همه اینا بگذریم این پسره جوجو خیلی با نمکه آدم دلش می خواد لوپش و گاز بگیره

باربد کچل اهم اهم کنان گفت: داره دیر میشه ها برو سیب بخر کل داستان و عوض کردی عجبا  ولی صب کن ببینم چجوری آپ می کنی تو که کامپیوتر نداری؟ 

مادر باربد در حالی که از اتاق خارج میشد گفت : مثلا ما دولت الکترونیک داریم ها نکنه فکر کردی تو اداره من کار میکنم واه واه بلا به دور

و رفت تا برای تحقق افسانه سیب پیدا کند و آن را بر سر راه حسن کچل بچیند تا شاید این کدو تنبل از جایش کمی تکان بخورد اما هرچه در آشپزخانه را گشت  نه سیبی بود نه سیب زمینی حتی کوفت هم پیدا نمیشد 

ناچار ناله کنان گفت :آشپز خونه ما هم انگار بحران اقتصادی امریکا گرفته  باز خدا پدر مسئولین مارو بیامرزه که عین یوزارسیف مارو از قحطی نجات دادن و الا همین سوسک و مورچه ها هم تو آشپزخونمون پیدا نمیشد

بار بد کچل به همان صورت لمیده بر تخت خواب گفت : مادر من چرا حرفای سیاسی میزنی می خوای وبلاگ مانی و تخته کنی؟ بعدشم مگه نمیدونی نزدیک انتخاباته قراره همه چی ارزون بشه  به قول شاعر اندکی صبر سحر نزدیک است

مادر حسن کچل زنبیل به دست چادر گل گلی به سر ( دقیقا تیپ بهار و تصور کنید)گفت: همین قدر که پول نفت و آوردن سر سفره هامون بسه ارزونی می خوایم چیکار! خدا خیر بده این فلسطینی هارو  اگه نبودن ما این همه سرمایه های مملکت و چجوری خرج میکردیم آخه ؟ مردم خودمون که همشون دیابت نوع شونصدم دارن باید گشنه بمونن دوما این سحر کیه که قراره به تو نزدیک بشه هان ؟ الهی شیرم حلالت نشه اگه دست از پا خطا کنی

باربد کچل با بی میلی گفت : بجای این حرفای سیاسی بدو یه چیزی بخر بخوریم مردیم از گشنگی

اما انگار یهویی یاد یه مطلب مهم افتاد و با هیجان  گفت :

ادامه دارد ...

پی نوشت :

۱- مطمئنم انجمن خیره رو فراموش نمی کنید

۲- این داستان ادامه داره و اسم دوستانی که آورده نشده حتما ذکر خواهد شد

۳- عمو حمید رضای عزیز

۴-................................

۵- بچه ها خوشحال باشید بهار قراره وبلاگش و خذف کنه

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 9:41 توسط مانی | |
هر هر هر واسه من بیوگرافی درست کرده افراد بخندین   چطوره با این بیوگرافی  خودم و واسه ریاست جمهوری نامزد کنم. البته کلن نامزد کردن و دوس دارما حالا واسه هر چی باشه 

 

فعلن برید این  فاطی  جیز جیزی و بخونید تا بعدن من خدمت بهار برسم .

نوشته شده در شنبه 1387/12/10ساعت 11:6 توسط مانی | |
 : تا می توانید دوست انتخاب کنید چون خداوند بی نهایت رحمان است و حیا می کند شما را جلوی دوستان نیکتان عذاب کند

رسول گلها محمد امین (ص)

 شاگرد امام صادق نقل مي کند :
در يکي از سفرها هزينه من تمام شد و يکي از يارانمان گفت: اميدت به کيست؟
گفتم: فلاني . گفت: در آن هنگام به خدا سوگند حاجتت روا نمي شود و به آرزويت نمي رسي و طلب خود را به دست نمي آوري!
گفتم: تو را چه شده ؟ خدا رحمتت کند .
گفت: امام صادق عليه السلام حديث کرد به من که به تحقيق در يکي از کتابها خوانده که خداوند متعال فرمود:

به عزتم و جلالم و عظمتم و ارتفاع مکانم بر عرش سوگند که اميد هر آن کس را که به غير من اميدوار باشد ، قطع مي کنم و آرزويش را به يأس بدل مي کنم و در ميان مردم لباس مذلت برايش مي پوشانم . و او را از قرب خودم دور مي کنم و از وصلم دورش مي سازم .

آيا در شدت ها به غير من اميد مي بندد ، حال آنکه شدايد در دست من است ؟

و به غير من اميدوار مي شود و با فکرش درِ ديگري را مي زند، در صورتي که آن در بسته است و درِ لطف من براي هرکس که مرا بخواند ، گشوده و باز است؟
پس کيست که در سختي هايش به من اميدوار باشد ؟
و کيست که در امر مهمي به من اميدوار باشد و من اميد او را قطع کنم ؟

من آمال بندگانم را در پيش خود محفوظ قرارداده ام ، ولي آنها به حفظ من راضي نيستند.

آسمانها و زمينم را از ملائکه ها پر کرده ام، کساني که از تسبيح من دچار ملال و خستگي نمي شوند و امرشان کرده ام درهاي موجود ميان من و بندگانم را نبندند، ولي آنها (بندگانم) به قول من اعتماد نمي کنند.
آيا نمي داند کسي را که من با مشکلي از مشکلاتم در رحمت بر او ببندم، کسي جز من نمي تواند مالک کشف و رفع آن شود ؟

پس او را چه شده که پس از اذن دادنم بر او، او را ناله کننده بر درگاه خود نمي بينم ؟
با جودم چيزي (نعمت) را که از من نخواسته بود برايش عطا کردم و سپس آن (نعمت) را از او گرفتم، پس بازگشت آن (نعمت) را از من مسئلت نمي کند و از غير من مي خواهد، آيا مرا اينگونه مي بيند که قبل از مسئلت با عطا آغاز کنم آنگاه آن را از من بخواهد، من جواب ندهم ؟

آيا من بخيل هستم تا بنده ام به من بخل ورزد ؟
آيا عفو و رحمت به دست من نيست ؟
آيا من جايگاه (برآورنده) آرزوها نيستم ؟

پس کيست غير از من که قطع کند ؟ آيا اميدواران به غير من نمي ترسند که به آنها (غير من) اميد مي بندند؟ پس اگر اهل آسمان من و اهل زمين من، همگي به من اميد بندند و من همه آنچه را که اميد آنهاست برايشان عطا کنم، از ملک من ذره اي کاسته نمي شود.
و چگونه کم گردد ملکي که من قيّم آن هستم ؟
پس بدا بر نااميدشدگان از رحمت من،
و بدا بر هرکس که عصيانم مي کند و مراقب من نيست !


منبع : کتاب کليات احاديث قدسي .باب امام جعفر صادق صفحه 635

پی نوشت :

۱- این حدیث و از رادیو شنیدم

۲- انجمن خیریه رو فراموش نکنید

۳- پست بعدی باربد کچل خواهد بود

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/07ساعت 10:38 توسط مانی | |

می خوام یه کار جدید بکنم یه داستان جدید با یه روش جدید که حداقل خودم تا حالا انجامش ندادم

می خوام یه داستان طولانی تمام دیالوگ بنویسم بدون هیچ توضیح اضافه ای فقط و فقط دیالوگ محض نمیدونم چند قسمت و یا اینکه خوب در میاد یا نه اما موضوعش رو به عهده شما میذارم که طنز باشه یا درام

پس تو بگو عزیز طنز یا درام ؟

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/05ساعت 14:55 توسط مانی | |
خواهران غریب و که میشناسین ؟به نظرتون این دو خواهر بعد از ۱۵ سال  چه شکلی شدن؟    در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04ساعت 10:38 توسط مانی | |
طبق گفته کارشناسان :

"زنان بیشتر از مردان عمر می کنند و علت آن هنوز کشف نشده است"

 

اما به نظر من علتش کاملا مشخصه زنان بیشتر عمر می کنند چون زن ندارند

 

اینگونه نیست آیا؟ 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/01ساعت 10:51 توسط مانی | |