خب به نام خدا شنوندگان عزیز توجه فرمایید. شنوندگان عزیز توجه فرمایید خرمشهر آزاد .... نه چیزه ! بنا به درخواستهای مکرر شما که با نامه ها و اس ام اس های زیادتون از ما خواستید که قربانی ها رو از سر بگیریم پس ما هم از سر میگیریم . یه کف و یه هوراااااااااااااااا خب الان تو این کسادیه بازار طنز به نظرتون کی و قربانی کنم خیلی حال میده و کر کر خنده میشیم؟ بهار؟ بسه دیگه بابا دلایل مردان برای عشقی که به زنها ابراز میکنند چیست؟
ما مردها زنها را دوست داریم چون:
- چون همیشه احساس میکنند جوانند، حتی وقتی پیر میشوند. - چون هر وقت کودکی را میبینند لبخند میزنند. - چون وقتی مسیر مستقیمیرا طی میکنند همیشه مستقیما” روبرو را نگاه میکنند و هرگز به طرف ما مردان که با لبخند راه را برایشان باز کرده ایم برنمیگردند تا تشکر کنند. - چون در همسرداری به گونه ای رفتار میکنند که ذهن هیچ غریبه ای به آن راه ندارد - چون همه ی توان خود را برای داشتن خانه ای زیبا و تمیز بکار میگیرند و هرگز برای کاری که انجام میدهند توقع تشکر ندارند. - چون هر آنچه که در زندگی خصوصی افراد مشهور اتفاق میافتد را جدی میگیرند. - چون سراغ مسائل غیر اخلاقی نمیروند. - چون نسبت به زجری که برای زیباتر شدن تحمل میکنند شکایتی نمیکنند. حتی هنگام استفاده از وسایل خطرناک در سالنهای ورزشی - چون آنها ترجیح میدهند سالاد بخورند. - چون فقط عاشق پیش غذاها ی متنوع و رنگارنگ و آرایش ملایم و زیبا هستند در حالیکه ما عاشق نوشیدنیهای مخرب هستیم. - چون آنها با همان دقت و ظرافتی که میکل آنژ تابلوی Sistine Chapel را کشیده است، به زیبا ساختن خود دقت میکنند. - چون برای حل مشکلات، روش های خاص خودشان را دارند؛ روش هایی که ما هرگز درک نمیکنیم و همین ما را دیوانه میکند. - چون دقیقا” وقتی دیگر خیلی دوستمان ندارند، با ترحم به ما میگویند: ” دوستت دارم” ؛ تا ما متوجه بی علاقگی آنها نشویم. - چون وقتی میخواهند در مورد ظاهرشان چیزی بپرسند ترجیح میدهند این سوال را از خانمی بپرسند و خلاصه با این مدل سوالات ما را عذاب نمیدهند. - چون گاهی از چیزهایی شکایت میکنند که ما هم آن را احساس میکنیم مثل سرما یا دردهای رماتیسمی، به این ترتیب ما میفهمیم که آنها هم مثل ما آدم هستند! - چون داستانهای عاشقانه مینویسند. - چون ساعتها وقت خود را با فکر کردن در مورد اینکه چگو نه میتوانند با دیگران سر صحبت را باز کنند، تلف نمیکنند . - چون در حالیکه ارتش ما به کشورهای دیگر حمله میکند، آنها هم محکم و بی منطق میجنگند و سعی میکنند همه ی سوسکهای دنیا را تا آخرین دانه نابود کنند. - چون وقتی به آهنگ Rolling Stones با صدای Angie گوش میدهند، چشمهایشان از حدقه بیرون میزند. - چون آنها میتوانند مثل مردها بلوز و شلوار بپوشند و سر کار بروند، درحالیکه مردها هرگز جرئت نمیکنند دامن بپوشند و بروند سر کار. - چون همیشه میتوانند یک ایراد بزرگ از زنی که ما گفته ایم زیبا است بگیرند و به ما بقبولانند که بی سلیقه هستیم و اشتباه میکنیم. - چون ما از آنها متولد شدهایم و به سوی آنها نیز باز میگردیم. - و پائولو میگوید: ما عاشق آنها هستیم چون زن هستند…..به همین سادگی. و یکی دیگر از نظرات خوانندههای ما که بسیار زیبا گفته است : این پاسخ های تعدادی از مردان در سراسر جهان است که در یک نظر سنجی شرکت کرده بودند پی نوشت : ۱- هر هر هر فکر کردین من الان مهمونی و نوشتم آره ؟ الان جوجو حالش گرفته شد ای جااااان ۲- همه با هم یک صدا جیز جیزیه بلاگفا ۳- به محض اینکه مبلغ انجمن به ۶۰ هزار تومان برسه خبرای خوشی از سازماندهی انجمن خیریه خواهید شنید ۴- عکس فرشته رانده شده ولی باور نکینید این خرافات هارو ها 1 2 3 ۵- هوووووووووشت هوووووووووشت فووووووووووووت هوه هوه اه آخر این سوت زدن و یاد نگرفتم آنگاه که نسیم مژده صبحگاهان را بر شانه دشت تنهایی ام شانه میزد و انگشت سرد خورشید گونه سرخم را نوازش می داد آنگاه که بر باد نشستم و تا خود آبی بی کران رهسپار شدم آنگاه که من دستهایم پژمرده از دیار بی کسی بود آنگاه که مرغکان حریم مخروبه دلم غمناله هجر تو بر بام سکوت را سر می دادند آنگاه که نفسی نمانده بود تا برساند مرا به اولین تشعشع از مهتاب نگاه تو آنگاه که بار هجران نهادم تا قامت خم شده از کوله خستگی را استوار کنم تنها طروات شبنم یک نگاه تو می توانست رهایم کند پی نوشت : ۱- دست من تهی است امادلی همچون دریا دارم ۲-هرگونه شایعه عشقی رماتیکی را از همین ابتدا تکذیب میکنم فقط این پست برا اینکه حس میکردم مدتیه به خاطر طنز نویسی از حالت رمانتیک خارج شدم نوشتم تا این سبک نوشتاراز ذهنم بیرون نره همین ! ۳- من اونقدر ها هم که فکر می کنی آدم بدی نیستم درسته کم اومدم بهت سر زدم اما این بخاطر این بود که تو متوجه رفتارت بشی! اما تو این و به حساب کم لطفی من گذاشتی ! تو یه دوست خوب برا من هستی و من هرگز فراموشت نمی کنم اما گمونم باید به خودت رجوع کنی که باعث این جدایی چی بوده ! بازم حرف هایی تو دلم هست که بهت میگم ( مخاطب خاص) ۴- تا سه میشمرم اگه سیری و مودی بر نگشتن دوباره میشمرم والا دیگه نمیشمرم گفته باشم ۵- اینم برا اینکه هاله نگه از من ننوشتی و دلخور نشده و دلش تنگ نشه مینویسم : هاله جیز جیزی ۹۰ ساله است ۵- خودتون بگید پست بعدی چی باشه : ۱- تعریف وقایع مهمونی ۲- قربانی ۳- داستان ۴- چرت پرت دعوت به همکاری به یک خانم به اسم نیلوفر جهت نجات جان خودمان نیازمندیم توضیح نوشت : از سوی یک فرد خاص و خیلی خشن که هم اکنون خون جلوی چشمش و گرفته تهدید به مرگ شدم که اگر تا ۲۲ بهمن ازدواج نکنم از وسط نصف که چه عرض کنم ربع میشم تازه اسم زنم هم باید نیلوفر باشه بنا بر این بشتابید بشتابید و فرصت را از دست ندهید شرایط نوشت : متعهد قوی و با دوام - لاغر و بلوند باشه بهتره البته چشم و ابرو مشکی هم بد نیست از رنگ بنفش و صورتی هم خوشم میاد البته در شرایط سخت دیگه کر کور و کچلم باشه قبوله محرم و عزاداری و هیئت و سینه زنی گوسفند قربونی هر سال عید قربون حتی بچه گداهای سر چار راه اما نه همه اینا بهانه است دلم برای تو تنگ شده اسفند اسفند دونه اسفند سی و سه دونه ایشالله دامادی تو ببینم پسر و دست نوازش بر سرم و بوسه به عمق مهربانیت بوی اسفند میاد اما تو نیستی در هر کشوری عشق چگونه اتفاق می افتد؟ :: فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال![]()
سمیه ؟
امید ؟
جوجو ؟
آیناز ؟
اعظم؟ ![]()
خانم مارپل ؟
اروین وندرسار
سباستین لو؟
اسو شیتت پرس ؟
آقا و خانم اسمیت ؟
دسته بیل ؟
فرقون ؟ ![]()
خودتون تو ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
زندگی و افکار ما همیشه حول محور آنها میچرخد، تفکر و روح لطیف آنها، ما را با قدرت به دنیایی دیگر میکشاند که ما هرگز به آن راه نداریم. خندهی آنها و دیدن اشک شادی یا غم آنها، روح ما را نوازش میکند. زنها، از نظر مردها اعجاب انگیز ترین موجودات خلقت هستند و همیشه هم خواهند بود
خودتون گفتین چرت و پرت بنویس
وای خدا چقدر من بد جنسم ![]()
درست فهمیدین شعار امروزمون اینه آفرین حالا با هم بگید : همه با هم یک صدا نه نه بلند تر!! "همه با هم یک صدا جیز جیزیه بلاگفا "
بهتر باشد به هر حال همانطور که مشغول حرافی و عربده کشی و خط و نشان کشیدن هستند من میگویم![]()
من اگه آدم بشم تو تنها میشی
کلیه مردان عزیز از این به بعد به جای واژّه غریب و نامانوس حرفای خاله زنکی بگویید حرفای خاله نوگل دوغکی تا درس عبرتی باشد برای سایرین![]()

رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان را از دست بدهند. 
ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود. 


رشید قدش کوتاه بود، سبیل پهنی داشت، چشمانش قهوه ای بود و ابروهای پرپشتی داشت، زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کند که قدی بلند داشته باشد و چشمانی سبز و موهایی بور، زلیخا از سبیل پهن مردان متنفر بود. زلیخا اصلا دوست نداشت با اعضای خانواده اش ازدواج کند. رشید تصمیم گرفت برای همیشه به دبی برود و در آنجا راننده یک خانواده ترک بشود. رشید به زلیخا که دختر عمویش بود، گفت: من هفته آینده برای همیشه به دبی می روم. در یک لحظه زلیخا احساس کرد رشید قدش بلند شده، چشمهایش سبز شد، موهایش بور شد و دیگر پسرعمویش نیست. عشق در دلش شعله کشید و همه جایش را سوزاند. آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامی سالم، جاسم، عبود، زیدعلی محمد ابراهیم حسن و چند نام دیگر دارند. 

لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد.
جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت.
لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد. 

ترکیه: اورهان و عایشه
اولین بار اورهان در کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی می خواند. احساس کرد یک دل نه صد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی لیوان در دستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوع عصبانی شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایش بشکند و بعد او را به خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند، بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، به شکلی که فقط دستش از خاک بیرون بود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمی گشت دستهای اورهان را دید که از خاک بیرون است، دست هایش را در دست گرفت و در حالی که بشدت می گریست یک ساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر خاک بیرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند. 
رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند.

آن دو همدیگر را دیدند و بقیه چیزها طبق سناریو پیش رفت.
عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار بیست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی تصادف کرد و کشته شد. 
توماس با وجود اینکه احساس زیبایی در مورد آنا داشت، اما هنوز نمی دانست که رابطه دو ساله اش با آنا عشق است یا نه، به همین دلیل با دوستش بارتل مشورت کرد. بارتل از همسرش ماری خواست تا در یک مراسم شام با توماس و آنا شرکت کنند. مراسم شام در رستوران کوچک و زیبایی در آمستردام برگزار شد. وقتی چشمان آنا به ماری افتاد، احساسی عجیب آنها را فراگرفت، آنها عاشق همدیگر شدند. و سالها با هم زندگی کردند. 
کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او ملاقات کند، پانته آ هم تصمیم گرفت کامی را سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر خوششان می آید. کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد، پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با هم دوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری به اسم داریوش ازدواج کرد.![]()
![]()
پی نوشت
![]()
نوشته شده در یکشنبه 1387/11/27ساعت
10:14 توسط مانی | |
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت
7:51 توسط مانی | |
نوشته شده در شنبه 1387/11/19ساعت
10:49 توسط مانی | |
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت
13:12 توسط مانی | |
بوی اسفند روی زغال من و یاد خیلی چیزا میندازه
نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت
11:7 توسط مانی | |
مکان: چت شاپ بر وزن کافی شاپ
فرد مورد نظر که هویتش بنا بر مسایل امنیتی لجستیکی فاش نمی شود مشغول صحبت کردن با شخص شخیص خودم می باشد و هی مانند دارکوب یه ریز حرف میزند البته همه زن ها در یک خصیصه مشترکند و آن پر چانگیشونه البته دارکوب لقب خوبی نیست برای ایشان شاید وزغ
مانی : وزغ جان یه سوال مهم دارم
وزغ جان: بگو
مانی:الان جدی هستی دیگه سوال من خیلی مهمه
وزغ جان : اوکی جدی هستم بگو
مانی: قول میدی درست جواب بدی
وزغ جان : آره اگه سوالت درست باشه
مانی:راستشو میگی بهم دیگه دروغ که تو کارت نیست
وزغ جان : ببین چرت و پرت نپرسی ؟
مانی:شوخی و برای یه لحظه بذار کنار و جدی باش لطفا
وزغ جان :باشه
مانی:ببین میدونیکه بعضی سوال ها خیلی مهمه و از همه مهمتر جوابیه که تو میدی
وزغ جان : آره میدونم
مانی: ببین بعضی جوابها سر نوشت آدم ها رو رقم می زنه با اینکه یه کلمه میتونه باشه اما ممکنه یک عمر و تحت شعاع خودش قرار بده
وزغ جان : درسته
مانی: پس قبول داری آدم باید عاقلانه جواب بده
وزغ جان : خب آره قبول دارم
مانی: پس خوب سوال من و گوش کن بعد جواب بده
وزغ جان : باشه بگو
مانی: البته میتونی الان جواب ندی خوب فکراتو بکن و با خانواده هم مشورت کن بعدا جواب من و بده
وزغ جان : مانی باشه حرفتو بزن
مانی: بعضی وقتا حرف زدن خیلی سخت میشه من الان خیلی سختمه حرف دلمو بزنم
وزغ جان : ببین مانی راحت باش من دارم گوش میدم سعی کن حرفتو بزنی
مانی:باشه ولی دلم می خواد یه جواب قانع کننده بدی بهم
وزغ جان : باشه
مانی: جواب ی که پشتش کلی تفکر و منطق قرار گرفته باشه
وزغ جان : حتما
مانی: قول بده که زود قضاوت نکنی
وزغ جان : باشه قول میدم میگی حالا حرفتو یا نه
مانی:آره میگم اما حواست باشه جو گیر نشی و هول هولکی جواب ندی تا بعدن پشیمون نشی که ممکنه دیگه ممکنه همچین شرایطی برات پیش نیاد
وزغ جان : باشه چشششم قول میدم خوب فکرامو بکنم بعد جوابتو بدم حالا سوالتو بگو
مانی: باشه ببین سوال من اینه اما خیلی سخته برام گفتنش
وزغ جان : مگه بچه شدی مانی به هر حال باید حرف دلتو بزنی
مانی: باشه ببین وزغ جان سوال من ! چیزه اصن ولش کن بزار یه وقت دیگه
وزغ جان : نمیشه همین الان باید بگی والا دیکه نه من نه تو
مانی: باشه میگم من ! من می خواستم بپرسم که تو ! تو ! تو کی آدم میشی آخه وزغ دون دون جیز جیزی
وزغ جان :
مانی :
پی نوشت :
۱- شما به جای وزغ چه گزینه ای رو حدس می زنید : الف- نوگل بانو دوغکی ب- هاله جیزجیزی ج- بهار خطر د- زلزله بی ریشتر ه- سمیه حاج خانوم مشدی
۲- انجمن خیریه داره به پایان مرحله آزمایشی اول میرسه باید بیشتر تلاش کنیم
۳- خدمت جمعیت مردان عزیز سلام عرض می کنم آیییییییی ایها الناس به داد آبروی ما برسید حرفای دایی مردکی یعنی چی ؟ هان هان هان ؟ اصن حالا که اینحوریه حرفای خاله نوگل زنکی
۴ - کی گفته که هاله میاد مهمونی هان ؟ خوشبختانه هاله نمیاد سهم خوراکی هاشم قراره من بخورم
۵- خدمت جوجوی عزیز سلام عرض میکنیم و می گوییم خیلی مخلصیم هرچی این بهار میگه دروغه
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07ساعت
11:24 توسط مانی | |
آمریکا: جیم و فیبی
جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.
شوروی سابق: ناتالیا و الکسی
انگلیس: استنلی و سوزان
استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی می کردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پای شان می گذاشتند. بعد از سه سال سوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند.
جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا
ایتالیا: ورساچه و والنتینو
آلمان: رالف و هانا
هند: نقش اول زن و نقش اول مرد
عربستان سعودی: عبدالله و یک زن
هلند: آنا و آنه ماری
ایران: کامی و پانته آ
نتیجه گیری اخلاقی : عشق هرگز نمی میرد، ولی ممکن است هیچ وقت هم به دنیا نیاید
نه اونی که هاله میگه و اینکه این متن از من نیست
۱- چون حس و حال مناسبی نداشتم ادامه حسن کچل و ننوشتم تا از اونی که هست بدتر نشه بعدا شاید دوباره کلشو بازنویسی کنم
۲- من اگه حوصله نداشته باشم انگار کل بلاگفا سوت و کور میشه ها
۳- اگه مــامــان مونـای منو نخونید نصف عمرتون بر فناست
۴- فکر نکنید که هاله هم جیز جیزی است.
۵- در مورد انجمن خیریه هر حرفی هر کسی داره بهتره به خودم بگه تا جوابشو بدم نه اینکه رای بچه ها رو بزنه و هی مخالفت کنه
۵- چقدر ایام به کام میشه وقتی بهار خطر دون دونی نیست
نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت
10:47 توسط مانی | |