روزی روزگاری باربد کچل که قدیم ندیما اسمش حسن کچل بود و به خاطر کلاس گذاشتن تو نت اسم خودش را باربد گذاشته بود همچون همیشه لمیده بود و با لب تاب خودش مشغول چت کردن بود. مادر حسن کچل ببخشید باربد کچل از در که وارد شد دید باز لنگ ظهره و بار بد هنوز از تو رخت خوابش بلند نشده رو کرد به باربد و گفت :حسن تو خجالت نمیکشی تا لنگ ظهر خوابی آخه بچه اینهمه مسخره ات میکنن حیا نمیکنی این همه افسانه ات کردن از رو نمیری ده پاشو برو دنبال یه لقمه نون باربد کچل قیافه گرفت و گفت آخه مادر من من کجا تا لنگ ظهر خوابم من که از دیشب تا الان هنوز نخوابیدم همش تو نت داشتم با بچه های بلاگفا کل کل می کردم بعدشم یا تو کنفرانس شبانه سر به سر هم می ذاشتیم خدایی اینهمه فعالیت باز میگی تنبلی؟ مادر حسن کچل که خیلی عصبانی شده بود و از طرفی هم نمی فهمید بلاگفا چیه و کل کل و کنفرانس یعنی چی و اصلا هم بانوی طناز بلاگفا یعنی هاله رو نمی شناخت گفت : این قرتی بازیا رو بذار کنار یا بلند شو برو بیرون یا با جارو مثل بچه های غزه از وسط نصفت میکنم باربد کچل گفت آخه مادر من من اگه از جام تکون بخورم که افسانه خراب میشه تازشم همه جا گفتن باربد کچل به خاطر مهربانی مادرش بوده که اینقدر تنبل بوده شما چرا انقدر خشانت داری ؟ مادر حسن کچل دست هایش را به کمرش زد گفت مگر این امریکا و اسرائیل میذارن آدم مهربون باشه هرچی این رئیس جمهور محبوب احمدی نژاد سعی میکنه با اصلاحاتش روحیه مردم رو شاد کنه نمیشه که این همه کشت و کشتار غزه رو مگه نمی بینی روحیه واسه آدم میذاره ؟ حسن کچل یادش افتاد که از دیشب تا الان هیچی نخورده پس دستش و رو شکمش گذاشت و گفت : آخه با شکم گرسنه که نمیشه بحث سیاسی کرد مادر من یه چی بیار بخوریم بعد در موردش صحبت میکنیم مادر حسن کچل هم گفت کوفت هم بهت نمیدم بلند شو نره غول حسن کچل که از این همه کلمات مهربانانه مادرش متعجب شده بود گفت: مادرجان به جای خوندن کتابای سیاسی بشین یه کم افسانه ها رو بخون شما الان باید بری سیب بخری و از اینجا بچینی تا بیرون در بعد من گول بخورم برم بیرون تو در و ببندی رام ندی تو خونه مادر حسن کچل که تازه یادش افتاد قضیه چیه گفت: ... ادامه دارد پی نوشت : ۱- حتما میری اینــــــجا من مطمئنم رو تبلیغاتشم کلیک میکنی ۲- ممنون از همه دوستانیکه حمایت همایت حمایط همایط کردن ۳- آخ جون یه جوجو کباب مجانی افتادیم ۴- هاله خیلی بانوی مهربانی است و به راه راست هدایت شده است ۵- یادتون باشه کل کل کردن ممنوع است . ممنان صندلی را به عقب میکشد و بر روی آن مینشیند . دستهایش بر روی دکمه های پیانو قرار میگیرند. نوازشی نرم و آهسته که صدای گرم و دلنشین آهنگی زیبا را در فضای سالن پر کرد. سالنی بزرگ انباشته شده از صندلی های زیاد و دیوار های تزیین شده با سقفی بلند و لوستر های آویزان زیبا که بر روی دیوار ها پرده های بلند قرمز آویزان شده است.صدای آهنگ سر تاسر سالن را پر کرده است و جمعیت به وجد می آیند. تمام صندلی ها پر است. رقص انگشتها بر روی کلیدها حس درونی افراد را به قلیان می اندازد. تمام سالن مملو از تماشاگر است حتی اتاقک های خصوصی طبقه دوم نیز پر است.انگشتها همچنان می رقصند و نوای زندگی است که نوازش میکند رویاهای تماشاچیان را. پرده اتاق ویژه کنار میرود و ملکه و همراهان ظاهر می شوند، استاد جوان سر خود را از روی نت بر می گرداند و به آن سو نیم نگاهی می اندازد و لبخندی از رضایت بر لبانش نقش می بندد و با سر به ملکه تعظیم می کند. ملکه نیز از حضور در این کنسرت خوشحال است و چهره اش به شادی نقش بسته است . نت به پابان میرسد و صدای موسیقی قطع میشود . جمعیت شروع به تشویق و کف زدن می کنند . استاد جوان از جای خود بلند میشود و رو به مهمان ویژه تعظیم میکند و ملکه نیز با لبخند سری تکان میدهد. جوان دوباره به طرف صندلی میرود دنباله کتش را به عقب زده و بر روی صندلی مینشیند پاپیون مشکی خود را صاف میکند و دوباره شروع به بازی با کلید ها میکند. اما اینبار انگار کلید ها آواز غم سر میدهند و حزن و اندوه سرتاسر سالن را فرا میگیرد. انگشتان استاد جوان هرچه هنرمندانه تر حرکت می کنند چهره تماشاگران اندوهگین تر میشود. از بعضی صورت ها اشک جاری است و حزن خود را با احساس فراوان آز چشمهای غم آلودشان جاری میکنند گویی در غم عزیزی به سوگ نشسته اند.صدای اندوه سرتاسر سالن را می فشرد و امتداد حرکت آرام انگشتان استاد جوان صدای ممتدی است که پایان بخش یک نت دیگر است. صدای هلهله و تشویق تمام سالن را پر میکند و گل های سرخ و سفید و زردی است که به سمت استاد پرتاب میشود حتی بعضی ها اسکناس پرت میکنند با این اسکناسها می توان گل های زیادی خرید . ملکه از شدت هیجان می ایستد و شروع به تشویق میکند. دوباره شروعی دیگر و نتی دیگر اینبار با صدای بلند و ریتم تند آغاز میشود و از همان ابتدا شادی و نشاط فراوانی منتقل می کند . اشک ها هنوز از روی صورت ها پاک نشده که لبخند بر لبها نشانده میشود. تقابل اشک و لبخند بر روی یک چهره چه مضحک است و این کلیدها و انگشتهای استاد است که معجزه میکند. دست ها به سرعت خیره کننده ای بر روی کلیدها حرکت موزونی دارد گویی رقاصان حرفه ای مشغول هنر نمایی هستند . صدای وجد آور و در عین حال آرام و متین پیانو همه را مست و مدهوش کرده و انگار طنین هنر با احساسات تماشاچیان مخلوط شده است که از نت های استاد جوان بیرون می تراود. تمام حرف ها در همین نوا هاست و آهنگ زندگی نیز همین گونه است. سرعت گرفتن حرکت انگشتان استاد خبر از انتهای نت میدهد و دوباره هلهله و تشویق و اینبار پرتاب کلاه ها به سمت سن . استاد جوان غرق لذت و خود شیفتگی است . احساس میکند تمام دنیا برای او شادی می کنند و او اکنون خوش بخت ترین انسانهاست . به جلوی سن می رود لباس گران قیمت و شیک خود را مرتب کرده و با پرستیژ کامل تعظیم میکند و چشم هایش را برای مدت کوتاهی می بندد و باز میکند تمام سالن غرق سکوت است . چشمانش به پینه روی زانویش می افتد و کفشهای پاره اش حباب رویایش را می ترکاند . چقدر سکوت سرد است و باز فاصله بین شادی و غم به یک چشم به هم زدن پر میشود باید سریع نظافت اینجا را انجام دهد تا بتواند امروز گلهای بیشتری بفروشد . مادرش هنوز مریض است کاش یکی از آن اسکناسهای خیالی بر روی سن باقی می ماند . پی نوشت : ۱- دست هایت را به من بده شاید گرمی دستانم برف های زندگیت را آب کند هرچند من خود آدم برفی ام ۲- این داستان همان پیانیسته که در آخرین لحظه اسمش تغییر کرد ۳- ممنون هستم از کسی که به جای من و به اسم من برای دوستانم کامنت میذاره شما به من لطف داری اما به اسم خودت بذار اون همه صفا و مهربونی دلت رو، و مطمئن باش بیشتر اثر میذاره ۴- از همه دوستان عزیز که به من لطف دارن هم سپاسگذارم شما بی نهایت برای من عزیز و دوست داشتنی هستید ۵- حمیــد رضـــای عزیز دلم یهویی خواست اسمتو بیارم همینجوری گاهی فکر میکنم مظلومیت تا چقدر آخه یعنی یک نفر به تنهایی وسط یه لشکر چقدر می تونه مقاوم باشه تا نترسه و به مبارزش ادامه بده شما واقعا دلتون نمی سوزه؟ یا به اینهمه شهامت آفرین نمیگید ؟ به هر حال مبارزه همچنان ادامه داره قسمتی از صحنه نبرد رو اینـــــــــــجا میتونید ببینید و به مظلومیت تنها ترین سردار بلاگفا پی ببرید روز انتقام فرا خواهد رسید و آن روز بسیار سخت روزی است فعلا مشغول نوشتن داستان کوتاه جدیدی هستم به نام "پیانیست" مجله همشهري جوان، در شماره اخيرش ،191 ، ليستي حيرت انگيز از اسامي ايرانيان منتشر کرده که صاحبان اين اسامي، از سال هفتاد به اين سو براي تغيير نامشان، به ثبت احوال مراجعه کرده اند. در بين اسامي دختران اين اسم ها به چشم مي خورد: آشفته، آبجي مار، آواره، آفت، ادامه، ارزان، بانک ناز، آمريکا، برنج، خواننده، زابل، رادار، عرعر، غم انگيز، قيطان، کشمش،. در بين اسامي پسران: ببر، باقالي، عادي، سنجاب، کافر، ستم، کلاغ، مزاحم، مسکو و ... ! پی نوشت : ۱- ثبت احوال اسامی زیر را نیز خیلی خنده دار اعلام کرد و گفت کر کر خنده هستیم همش دوغ بانــو - وزغ - سوسک خواهر- اجق وجقی جیز جیزی - سوسک برادر- زلزله ۲- به من چه ثبت احوال اعلام کرده ۳- انجمن خیریه ۴- سمیه در مشهده زیارتش قبول ایشالله ۵- کی میگه من به ۵ تا پی نوشت علاقه دارم هان؟ دیروز یه دختر اومده بود واسه میمون خونگیش خرید لباس بکنه دقیقا ۴۷ هزار تومان لباس خرید برای میمون خونگیش مادرش می گفت این میمونش بیشتر از خودش برای ما خرج داره . راستی همه مادرا واسه آینده بچه هاشون آرزو دارن؟ پی نوشت: ۱- ۲- یخچال خونه ما حتما پره از غذاهای نذری! از امام حسین خجالت میکشم دوستان میتونید کد بنر انجمن رو از سایت انجمن بردارید صدایی که شنیدنی نیست سالهاست که نشسته است و سکوت تمام وجودش را گرفته آرام است و می خواند با صدایی که شنیدنی نیست تنها باید سکوت صدایش را بخواند چقدر بی تاب است وقتی که پرتابش کنی و خروشی است شکننده انگار سالهاست که نعره میکشد و درونش طوفانی است از سکوت آری سکوت نعره سنگ است! ۶/۷/۸۳ ساعت ۱۱ شب واله و شیدا و مستم کامیابی هم که نیست چنگ می اندازد به من دیو خبیــــث خوب رو دیده ام رود است اما جویباری هم که نیست دام گستردی و من افتــــــــاده ام در دام تو پاره کردم دامــها اما تـــــوانی هم که نیست چیست نوع چشمتان ای مست های جام نوش جام از سر میکشیـد اما شـرابی هم که نیست قاصـــــــدک هایی که از دست زمانه خفتـه اند راه می رفتنـــد اما بـال و پر ها هم که نیسـت بعد از آنهم چشمها درحسرت یکجرعه عشق دیده ها بستیم اما پلک هـــایی هم که نیست عمر هـا دادیــم از دست و زمــانه هم گذشت وارث مــوی سپیدیــم و جوانی هم که نیست عاقبـت دادیـــم از دست گوهـــر ناب وفـــــــــا از شقایق هم بریدیم شعر نابی هم که نیست من به یاد عشـــــــق بودم سالــــهای عمر خود عشق هم فریاد بود یاری رسانی هم که نیست گشتــه ام من بار ها دلتنگ از دست زمــــــــان رو به خود کردم و گفتم آه فلانی هم که نیست تاریخ سرودن: ۱۹/۱۱/۸۳ ساعت ۱۱ صبح در اتوبوس هنگام مسافرت به شمال پی نوشت : ۱- تـــــــــــو بارور خواهی شد با دستان من ۲- تا آخر دهه محرم من فقط شعر های خودم و می نویسم ۳- شاید رویه وبلاگ و عوض کردم و یه سبک خاص رو به طور حرفه ای دنبال کردم شما نظر بدید که فقط طنز بنویسم یا فقط داستان و یا همین حالت خوبه انتخاب با شماست در نظر سنجی سمت چپ وبلاگ شرکت کنید ۴- تا آخر دهه محرم برای هیچکس کامنت شوخی نمیذارم فکر نکنید که ناراحتم یا بهم بر خورده فقط به احترام ایام عزاداریه ۵- موفق باشید همین! کوچک و ریز و زلال بر سر گونه عشق یا که بر دامن یک مادر پیر که زعشق پسرش سالهاست میگرید من همان شوق وصالم که به شیرینی یک خواب لطیف بر لب فرهادم من همان بغض پر از ناله آن کودک ده ساله فقرم من همانم که ز من قصرها ویران است در گلو خواهم خفت ولی در بستر این رود بزرگ که زمن سیراب است خاطره میگذرد من نه آن قطره کوچک! بلکه یک فریادم! سروده شده در ۴/۱۰/۱۳۸۲ساعت ۳ بعد از ظهر جلوی آینه ایستاد دستی به موهایش کشید دیگر نمی توانست تعداد موهای سپیدش را بشمارد حالا دیگر موهای سیاهش قابل شمارش بودند شاید به تعداد انگشتان دست. "تق تق تق" صدای کوبیدن درب آمد و پس از آن درب باز شد. دختری ۲۰ ساله سینی به دست با یک استکان چای وارد شد، لبخند بر لبانش بود و در چشمان درشتش آرامش و مهربانی موج می زد. موهای بلند مشکیش روی دوشش را براق کرده بود . سینی را به روی میز چوبی کنار تخت خواب گذاشت و روی تخت نشست و رو به پیر مرد کرد و گفت : خب اینم چایی حالا باید بقیشو بگید پیر مرد به کنار دختر آمد و شروع به خوردن چایی کرد و گفت : یاد آور این خاطرات برای خودمم جذابه وقتی یاد اون موقع ها میفتم خیلی خندم میگیره من و محمد واقعا صمیمی بودیم با وجود محمد من دیگه هیچ نیازی به رفیق جدید نداشتم . دختر دستش را گذاشت روی دست چروکیده پدر بزرگش و گفت : زودتر آخرش و بگید دیگه من طاقت ندارم. بالاخره به محمد گفتید که شوخی میکردین باهاش یانه؟ پدر بزرگ گفت : مدتی همینجوری محمد و سر کار گذاشتم. البته من نمی دونستم که محمد عاشق آرزو شده والا به هیچ وجه همچین شوخی نمی کردم اونم با محمد که خیلی عاطفی بود . اما بعد یه مدت دیدم محمد از من دوری می کنه و رابطش با من سرد شده تا اینکه یه روز وقتی محمد و قسم دادم بهم گفت دوس نداره که وجودش بین منو آرزو فاصله بندازه من که اون موقع نفهمیده بودم محمد چه ربطی به آرزو داشت اما مجبور شدم همه حقایق و به محمد بگم و حتی برای اینکه محمد باور کنه اونو پیش خواهرم بردم و اون هم همه چی و قبول کرد و دوباره شد همون محمد سابق، اما من هنوز نمی دونستم که محمد عاشق آرزو شده . یک سال از اون ماجرا گذشت و محمد هیچ حرفی به آرزو نزد و از عشقش به اون چیزی نگفته بود و همه چیزش خلاصه شده بود در دیدار موقع رفتن به مدرسه و برگشتن به خونه، گه گداری هم که می فهمید آرزو خونه ماست فوری جلوی خونمون سبز میشد ، تا اینکه یک روز من موقع برگشتن از مدرسه به محمد گفتم : پارسا: محمد جمعه چیکاره ای ؟ محمد: هیچی مثل همیشه پارسا : میای بریم عروسی ؟ محمد :دیوونه تو مگه نمیدونی من از مراسم عروسی متنفرم؟ پارسا : من اگه از اخلاقای مسخره ت خبر نداشته باشم کی خبر داشته باشه منیژه؟ محمد : پس چی میگی ؟ پارسا : هیچی ولش، خودم تنها میرم محمد : تو که همیشه به خاطر من نمی رفتی عروسی پارسا : اولا قبلنا دیونه بودم الان عاقل شدم، دوما این یکی و نمی تونم نرم از هر دو طرف آشناییم . هم عروس هم داماد محمد : خب پس خوش بگذره ، یه روزم از دست تو آسایش داشته باشیم خودش غنیمته . حالا داماد کی هست ؟ پارسا : یکی از فامیلامون که اتفاقا تو محلمون هم میشینه محمد : عروسی تو کدوم تالاره ؟ پارسا : تو تالار نیست. تو همین باغ ظهیر* پشت خونمون میگیرن محمد :مگه عروسم هم محلیه ؟ پارسا : آره بابا میگم که دوطرف آشنان نمیشه نرم محمد : خب خدا رو شکر که باید حتما بری من نگران بودم نکنه یه وقت بمونی دختر جوان رو به پیر مرد کرد و گفت : آقا جون یعنی واقعا محمد هیچوقت عروسی نمی رفت ؟ و پیر مرد گفت : نه دخترم محمد از مجالس عروسی خیلی بدش میومد . می گفت عروسی مال خانماست به درد مردا نمی خوره و هیچوقت تو عروسی فامیلاشون شرکت نمیکرد حتی اقوام نزدیکش ، دختر: خب بعدش چی شد ؟ محمد درست یک روز قبل عروسی اومد در خونمون و گفت که می خواد با من بیاد عروسی، من از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم، محمدی که حتی عروسی پسر عموش هم نرفته بود حالا می خواست با من بیاد عروسی کسی که حتی نمی شناختش، انقدر تعجب کرده بودم که تا چند دقیقه همینجوری بهش خیره مونده بودم . بهش گفتم چرا می خوای بیای عروسی ، هیچوقت یادم نمیره بادی به غبغبش انداخت و با لبخند گفت : می خوام اولین عروسی عمرم آغاز یه زندگی جدید باشه! گفتم چه ربطی به تو داره ؟ محمد باز فیگور حسی به خودش گرفت و گفت : مگه نمی گی که عروسی تو همین محله ؟ منم می خوام تو عروسی یه نفرو ببینم و بهش پیشنهاد دوستی بدم. آره! محمد تصمیم خودشو بالاخره گرفته بود و می خواست به آرزو بگه که چقدر دوسش داره، اونشب من هرچی به محمد اصرار کردم که بهم بگه که دختره کیه محمد نگفت . اما من اون شب یه شام شیرینی ازش گرفتم و تو ساندویجی هم قسمش دادم اما بازم محمد نگفت و قرار گذاشت بعد عروسی اگه دختره بله رو بگه اونوقت به من بگه . روز عروسی نمی دونی محمد چه تیپی زده بود ، انگار می خواست بره خواستگاری، انقدر شاد و سر حال بود که سابقه نداشت یه دسته گل بزرگ خریده بودیم برای عروس و داماد هر کاری کردم محمد دستش نمی گرفت می گفت من خجالت میکشم تا اینکه رسیدم دم در باغ ، رفتار محمد خیلی خنده دار بود هر 5 دقیقه یه آینه شکسته از تو جیبش در می آورد و یه دستی به موهاش می کشید ، هیچوقت به اندازه اون روز از کارای محمد نخندیده بودم. خلاصه با هزار بدبختی وارد باغ شدیم. او موقع این باغ ظهیر بزرگتراز الان بود الان خیلی از زمینشو آپارتمان ساختن ، عروس و داماد اون ته باغ بودن و بقیه مردم رو میز و صندلی های وسط باغ نشسته بودن و جلوی عروس داماد هم یه فضای خالی بود واسه جشن و پای کوبی و رقص و آواز. محمد وقتی وارد شد اولین کاری که کرد دنبال آرزو می گشت. من بهش هرچی گفتم بگو کیه تا منم دنبالش بگردم نگفت که نگفت تا اینکه خسته شد اما پیداش نکرد منم دیگه گفتم اینجوری بده بریم گل و به عروس و داماد تقدیم کنیم بعد میشینیم یه جا تو قشنگ بگرد ببین پیداش میکنی و اونم قبول کرد. وقتی به نزدیکی های عروس و داماد رسیدیم یهو محمد خشکش زد همونجا مثل مرده ها مونده بود و داشت به روبه رو نگاه میکرد . من هرچی بهش گفتم چی شده حرفی نزد . کشیدمش کنارو رو یه صندلی نشوندمش و گفتم معلومه تو چته؟ یه امروز دست از این دیونه بازیات بردار . اگه دختره رو دیدی که این ادا ها واسه چیه قشنگ میریم پیشش باهاش حرف میزنیم دیگه. بذار این دسته گل و به این عروس داماد بدیم به خدا زشته مردم دارم نگامون میکنن! محمد گفت : داماد و میشناسی؟ گفتم اره باز گفت : عروس و چی؟ گفتم آره ! گفت عروس کیه؟ گفتم : تو هم میشناسیش! دوست آبجیمه دیگه! آرزو همونی که پارسال کلی با اسم اون سر به سرت گذاشتم. محمد دسته گل و از من گرفت و به طرف عروس و داماد رفت گل و به اونا تقدیم کرد و به سرعت از باغ رفت بیرون من حتی فرصت اینکه دنبالش برم رو هم پیدا نکردم. محمد یک هفته ای تو بیمارستان بستری شد و کم کم تونست روحیشو بدست بیاره بعد ها از خواهرم شنیدم که آرزو هم از محمد خوشش میومد اما به خاطر رفتار محمد خیال میکرد که محمد نسبت به اون هیچ علاقه ای نداره واسه همین به اولین خواستگارش بله داده بود. دختر از جایش بلند شد و گفت پس واسه همینه که عمو محمد تا این سن پیری هنوز ازدواج نکرده * : اسم باغی شخصی در جنوب تهران پی نوشت : ۱- بازم مثل همیشه انجمـــــــــــــــن خیریــــــــــــــــــــــــه فراموش نمیشه ۲-اینجــــــــــــــا رو نبینید چون تلخه ۳- حس و حال داستان نویسی نداشتم یه نفر مجبورم می کرد بنویسم دیگه به خوبی خودتون ایراداش و ببخشید ۴- محرم رسید ۵- هیچی تموم شد برید خونه هاتون کلاس دوم ابتدایی بودم ریزه میزه و شیطون، تمام فکر و ذکرم فوتبال بازی بود به من می گفتن مارادونای کوچک و به خاطر استعدادم تو فوتبال همیشه با بزرگترا بازی میکردم . محمد علی از بچه های محله جاده سوم بود که نتنها سه سال از من بزرگتر بود و تو کلاس پنجم درس می خوند بلکه هیکل درشت و چاقی هم داشت. یک روز سر بازی فوتبال با اون هیکل گندش من و دریبل زد و من که بهم بر خورده بود از پشت، ضربه ای بهش زدم و او با هیکل چاقش مثل توپ بادی کوبیده شد به آسفالت، بلند شد و چنتا فحش آبدار نثارم کرد ، فحش هایی که تا حالا کسی بهم نگفته بود و من مونده بودم و یه رگ باد کرده از غیرت، قیافه بچه های محل هنوز تو یادمه وقتی اون فحش می داد و اونا هم می خندیدن، دویدم طرفش و با دستای کوچیکم یقه بزرگشو گرفتم و دعوا شروع شد، اون روز انقدر کتک خوردم تا از حال رفتم. البته تقصیر خودم بود چون هربار که ما رو سوا میکردن من دوباره حمله میکردم و کتک می خوردم. فرداش وقتی جلوی مدرسه محمد علی و دیدم دوباره رگم باد کرد و دویدم طرفش و باز دوباره یه کتک سیر ازش خوردم . "زنگ آخر وایسا نشونت میدم" این جمله ای بود که وقتی ما رو جدا کرده بودن به محمد علی گفتم و اون فقط خندید چقدر از خندش متنفر بودم . زنگ آخر هم شد و من تا محمد علی و دیدم کیفم ول کردم و حمله کردم طرفش اینبار تونستم دو سه تا مشت بهش بزنم اما فایده نداشت چون ضربه اون انقدر رو من اثر می کرد که برق از چشام می پرید اگه بچه ها ما رو سوا نکرده بودن اون روز من حتما زیر مشت و لگد محمد علی میمردم. عصر همون روز تو صف نونوایی بودم که محمد علی اومد و من انگار به قیافه محمد علی تیک گرفته بودم دلم نمی خواست کتک بخورم آخه دردم میومد اما این رگ و چیکار میکردم تو همین فکرا بودم که محمد علی بازم لبخند زد و من بی درنگ حمله کردم طرفش و چندتا مشت و لگد خوردم نامرد هر دفعه انگار کارش بهتر میشد و ضربه هاش بیشتر تن و بدن من و کبود میکرد دیگه یه جای سالم هم تو بدنم نبود تمام کمرم کبود شده بود این و شب تو آینه خونمون دیدم شانس اورده بودم که هوا سرد بود و من می تونستم تو خونه با لباسای پوشیده بمونم والا حتما بابام می فهمید البته گمونم از راه رفتنم فهمیده بود اما به روی خودش نمی اورد چون وقتی از جلوش رد میشدم یواشکی نگام میکرد. کار من همین شده بود نمی تونستم لبخند محمد علی و تحمل کنم درسته که خیلی درد میکشیدم و واقعا از مشتایی که به گوشم می خورد می ترسیدم اما هر بار که اونو می دیدم نا خدا گاه بهش حمله می کردم و مثل همیشه یک کتک مفصل می خوردم . توی خیابون، زنگای تفریح، جلو در مدرسه، تو محل و هرجایی که میدیدمش بهش حمله می کردم و کتک می خوردم. یکی دو هفته ای گذشته بود و من انقدر این کا رو کردم تا دیگه محمد علی خودش و از من قایم می کرد دیگه زنگای تفریح بیرون نمی اومد و تو محل هم هرجا من بودم اون نبود نه اینکه از من بترسه ها نه اما دیگه خسته شده بود اما من از رو نمی رفتم . یه روز صبح قبل از مدرسه رفتن در خونشون کشیک دادم و تا اومد بیرون حمله کردم طرفش و با مشت زدم تو صورت تپلش و اونم با لگد کوبید به ساق پام و من محکم خوردم زمین و چنتا لگد دیگه هم خوردم و اون فرار کرد. اولین بار بود که از دستم فرار کرد اما من گوشه لبم پاره شده بود و داشت خون میومد . ظهر وقتی به خونه بر گشتم بابام رو دیدم که گفت امروز بابای محمد علی اومده اینجا شکایت کرده و گفته به پسرت بگو اگه دست از سر پسر من بر نداره میرم کلانتری شکایت میکنم گفته که محمد علی شبا کابوس می بینه و چند بار هم اسم تو رو تو خواب اورده حال روحیشم اصلا خوب نیست مگه تو چیکار کردی باهاش؟
پی نوشت : 1- انجمن خیریه ۲-وقتی ماجرای غزه رو از اخبار شنیدم یاد خودم و این ماجرا افتادم خب مبارزه یا رسیدن به هدف طبعاتی هم داره ! بابام میگه بازنده اونیه که خسته بشه! ۳- دیدن صحنه های کشته شدن انسانهای بی گناه دردناک ترین چیزیه که قلب من و به شدت آزرده میکنه ۴- میدونم حرفم منطقی نیست و یا با عقاید محافظه کارانه بعضی ها جور نیست خب چیکار کنم من همه چیم متفاوته حتی عقایدم ۵- تا ساعت ۳ امروز دوشنبه فرصت دارید آخر داستان آرزوی محال و حدس بزنید از داستان آرزوی محال یک قسمت دیگه بیشتر نمونده . اما می خوام حدس شما عزیزان رو بدونم شما دوس دارید آخر داستان چجوری تموم شه ؟ از امروز تا روز دوشنبه فرصت دارید حدس بزنید و به کسی که درست حدس بزنه یه جایزه خوب داده میشه پس ادامه داستان و شما بگید آورده اند که روزی گذشت پادشهی از گذر گهی فریاد شوق بر سر هی کوی و بام خواست! یادتونه قبلنترا آورده بودند روزی موجودی دو پا عزم مهمانی همی نموده بود ؟ همون موجود دوپا اینبار عزم جشن تولد همی نمود از جهت دیدار تازه همی نمودن و تبریک جشن ۹۰ سالگیه یک موجودی بس دوپاتر که نه چارپا هم که عیبه شونصد پا! یا همان مودی مودیانیه معروف حال چرا شونصد پا همی خواهم گفت : در ادامه مطلب با شما هستیم 

![]()
نه این نبود![]()
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1387/10/29ساعت
10:7 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/10/24ساعت
15:36 توسط مانی | |
نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23ساعت
10:55 توسط مانی | |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت
13:37 توسط مانی | |
نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16ساعت
12:42 توسط مانی | |
بنر وبلاگ انجمن خیریه توسط آقا رضای عزیز طراحی شده در سمت چپ وبلاگ میتونید ببینیدش
نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16ساعت
10:31 توسط مانی | |
صدایی می آید
نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت
11:59 توسط مانی | |
دلم از درد بسیار است دوایی هم که نیست
نوشته شده در شنبه 1387/10/14ساعت
7:48 توسط مانی | |
قطره اشکی هستم
نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/12ساعت
9:9 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/10/10ساعت
15:47 توسط مانی | |
نوشته شده در دوشنبه 1387/10/09ساعت
10:27 توسط مانی | |
خب و اما ادامه داستان آرزوی محال
نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت
15:32 توسط مانی | |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت
3:45 توسط مانی | |