اگر گفتيد فرق ما چيه؟!!!! اگر گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟ در انگلیس شما يك كيف اسکناس مي بريد و با اوون ماشين مي خريد....اما در ايران شما يك ماشين اسكناس مي بريد و با آن يك كيف مي خريد. اگر گفتيد فرق گردش در تهران و پاريس چيه؟ در پاريس هر وقت خواستيد گردش كنيد از ماشين پياده مي شيد و در تهران هر وقت خواستيد گردش كنيد سوار ماشين مي شيد. اگر گفتيد فرق يك تخم مرغ در تهران و در مسكو چيه؟ در مسكو اگر تخم مرغ را زير مرغ بگذارند بعد از 21 روز احتمالا يك جوجه از تخم بيرون مي آيد....اما در تهران ممكن است از تخم مرغ هر موجودي بيرون بيايد...مثلا يك شتر. اگر گفتيد فرق محل كار ايراني ها و امريكايي ها چيه؟ مردم امريكا در خانه استراحت مي كنند...در اداره كار مي كنند و در خيابان تفريح...اما مردم ايران در خانه تفريح مي كنند...در اداره استراحت و در خيابان كار. اگر گفتيد فرق يك نويسنده ايراني با يك نويسنده آلماني چيه؟ يك نویسنده آلمانی وقتی نوشته هايش چاپ شد معروف مي شود و يك نويسنده ايراني وقتي جلوي چاپ نوشته هايش گرفته شد معروف مي شود.. اگر گفتيد فرق يك تاجر ايراني با يك تاجر عرب چيه؟ تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت مي شه.... اما تاجر ايراني از وقتي شناخته شد ناموفق و بد بخت مي شه. اگر گفتيد فرق پليس راهنمايي و رانندگي ايران با جاهاي ديگه دنيا چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي ترافيك ايجاد بشود سرو كله پليس راهنمايي و رانندگي پيدا مي شود...اما در ايران وقتي سرو كله پليس پيدا مي شود ترافيك ايجاد مي شود. اگر گفتيد فرق يك آدم موفق در ايران با ساير نقاط جهان چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي كسي موفق شود همه به او نزديك مي شوند و با او شريك مي شوند و به او كمك ميكنند ...اما در ايران وقتي كسي موفق شود همه از او فاصله مي گيرند و رابطه شان را با او قطع مي كنند و جلوي كارش را مي گيرند. اگر گفتيد فرق يك زنداني در ايران با يك زنداني در اروپا و امريكا چيه؟ در اروپا و امريكا وقتي كسي زنداني مي شود اعتبارش را از دست مي دهد...اما در ايران وقتي كسي زنداني مي شود اعتبار به دست مي آورد. اگر گفتيد فرق سيستم اداري ايران با سيستم اداري كانادا چيه؟ سيستم اداري كانادا چون كار مردم را راه مي اندازد و به آنها كمك مي كند از مردم پول مي گيرد....اما سيستم اداري ايران چون جلوي كار مردم را مي گيرد از آنها پول مي گيرد. اگر گفتيد تفاوت دشمن در ايران و جاهاي ديگر دنيا چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي آدم دشمن داشته باشد جلوي كارش گرفته مي شود....در ايران وقتي آدم ها دشمن داشته باشند تازه انگيزه كار پيدا مي كنند. اگر گفتيد فرق يك ماشين در تهران با بلژيك چيه؟ در بلژيك وقتي شما يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن كم مي شود....اما در تهران شما وقتي يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن زياد مي شود. اگر گفتيد فرق موسيقي در تهران با موسيقي در جاهاي ديگر دنيا چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي موسيقي در مكان عمومي پخش مي شود صداي آن زياد مي كنند و وقتي در خانه پخش مي شود صداي آن را كم مي كنند....اما در ايران وقتي موسيقي در خانه پخش مي كنند صداي آن را زياد مي كنند و وقتي در مكان عمومي آن را پخش مي كنند صداي آن را كم مي كنند. پی نوشت : ۱- وقتی دستهایمان را به هم بدهیم تنها یک یاعلی فاصله می افتد تا شادی آفرینی ۲- صدای من را از مدینه فاضله میشنوید دستهایش را فشردن و تبریک گفتند همان پیمان شکنان بزرگ تبریک این عید بر شما سروران ميتوانيد از طريق سه رنگ، سرنخ های شگفت انگيزی بدست آوريد! رنگ مورد علاقه خود را انتخاب کنید و انجمن خیریه را فراموش نکنید : جواب را در ادامه مطلب ببینید و انجمن خیره را هم فراموش نکنید پارسا به خانه محمد رسید و کمی با پایش برف جلوی خانه محمد را تکاند تا راه باز شود . دستکش سبز خود را در آورد و زنگ خانه را زد . مادر محمد با همان مهربانی همیشگی و پارو به دست درب را باز کرد . پارسا : سلام مادر جان خوبی ؟ مادر محمد :به به پسر گلم . بیا تو عزیزم پارسا : محمد کجاست ؟ مادرمحمد : مگه با تو نبود ؟ شما دوتا که همش با همید پارسا : چرا با هم سینما بودیم من کار داشتم گفتم میرم انجام میدم میام پیشت . فکر کردم تا الان برگشته! مادرمحمد : والا من که از کار این پسره سر در نمیارم ! واسه خودش میره واسه خودش میاد ! ببینم پارسا نکنه با رفیقای ناباب میگرده ؟ پارسا : نه مادر خیالت راحت از من نا اهل تر و نا باب تر پیدا نمیکنه ! مادرمحمد :تو که گلی ! والا این قیافه های جوونای مردم و آدم میبینه وحشت میکنه ! من که همش دعات میکنم که با این محمد من دوستی ! پارسا : ای مادر جان کجا رو دیدی حالا فکر کردی این پسرت خیلی خوبه ؟ مگه نمیگی که جدیدا مشکوک شده ؟ مادر محمد : خب چطور مگه ؟ پارسا : خب مادر من، پسرت ازدست رفته دیگه! عاشق شده مادر محمد از درب حال وارد میشود و چراغ گردسوز را بلند میکند و کنار پشتی می گذارد به پارسا می گوید : بیا گرم شو مادر بیا جلو تا یه چایی بریزم واست دل رودت گرم شه . محمد من گله این وصله ها بهش نمی چسبه پارسا دستانش را روی چراغ گرفت و گفت : از ما گفتن اگه میخوای این پسرت از دست نره زودتر زنش بده . تا اینجوری نترشه و رو دستت نمونه مادر محمد خنده کنان به آشپزخانه رفت و با یک استکان چای برگشت . پارسا مشغول چایی خوردن بود که صدای درب حیاط آمد و محمد وارد خانه شد . پارسا گفت بیا حلال زاده هم هست . اومدش مادر محمد از درون آشپزخانه گفت مادر قربونش بره پارسا جون سر بسر پسرم نذاریا خسته است و پارسا همانطور که چایی را سر میکشید گفت : حالا ببین کی سر به سر کی میذاره ؟ محمد یا الله گویان وارد حال شد و پارسا را که دید گفت : تو کار و زندگی نداری مگه ؟ پارسا : به تو چه اومدم به مادرم سر بزنم . بعد به طرف آشپزخانه گفت : مادر جان چایی بهش نده ها پر رو میشه مادر محمد از آشپزخانه گفت: محمدم اومدی خسته نباشی پسر! بشین یه چایی بیارم برات محمد : سلام مادر نگفتم کنه ها رو راه نده تو خونه؟ مادر : محمد جان این چه حرفیه مادر زشته ! محمد رو به پارسا میکند و می گوید : چایی تو خوردی زود رفع زحمت میکنی من می خوام استراحت کنم . پارسا: عمرا خودت گفتی بیام کار داری . اول ناهار میخوریم بعد میشینیم حرف میزنیم ببینیم تو چته ؟ محمد انگار دوباره یاد همه گرفتاری ها افتاد و دوباره غم چهره اش را فرا گرفت . سرش را پایین انداخت و گفت هیچی ؟ مشکلی نیس پارسا : نه باید بگی چی شده ! در مورد چی می خواستی حرف بزنی ؟ محمد : در مورد همون رفیقت که با هاش دوستی پارسا : من جز تو با کسه دگه رفیق نیستم که تو هم از سرم زیادی هستی . هر روز یه ادایی در میاری محمد : پارسا قبلانا انقد خنگ نبودی ها آرزو رو میگم پارسا : بابا تو هنوز تو نخ اونی ؟ گفتم که مسئله شخصیه به تو هیچ ربطی نداره محمد : داره خیلی خوبم به من ربط داره! مگه من رفیقت نیستم نباید بدونم چه غلطی داری میکنی؟ پارسا : غلط زیادی دارم میکنم حالا دونستی ؟ برو کمک مامان ناهار و بیار که گشنمونه محمد : تا قشنگ حرف نزنی از ناهار خبری نیست پارسا :ببین باز دست گذاشتی رو نقطه ضعف منا! من به عشق دست پخت مادرجان اینجا اومدم والا فکر کردی عاشق چش و ابروتم محمد :همین که گفتم یا میشینیم درست حرف میزنیم یا ناهار بی ناهار مادر محمد با یک سینی بزرگ وارد حال شد . درون سینی بشقابها و غذا چیده شده بود . سفره را از سینی برداشت و روی زمین پهن کرد و باز به طرف آشپزخانه برگشت . پارسا گفت : به به به موقع بود من که از بوی دست پخت مادر جان مستم . مادر محمد گفت : نوش جان مادر . محمدم غذا رو بچین تا من بقیش و بیارم . پارسا بلند شد و شروع کرد به چیدن سفره و گفت : اول ناهار می خوریم بعد میشینیم حرف میزنیم . محمد کنار چراغ گردسوز به پشتی تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود و دفتر خاطراتش بر روی پاهایش بود و تند تند مینوشت . پارسا هم کنار چراغ دراز کشیده بود و چرت میزد . پارسا : حالا چی داری مینویسی ؟ محمد: خاطراتم و پارسا : که چی بشه ؟ بعد بدی نوه نتیجه هات بخونن بگن عجب پدر بزرگ خولی داشتیما! گرچه مسلما اگه ببیننت خودشون می فهمن محمد : مهم نیست دیگرون بخونن یا نه مهم اینه که من بنویسم پارسا : از من بیشتر بنویس! می خوام همه بدونن که عمرم بیهوده به پای تو تلف کردم محمد : ببین هر کسی یه رازی تو زندگیش داره که نمی خواد کسی بفهمه! راز زندگی منم تویی! دوس ندارم کسی بفهمه که من با تو رفیق بودم و الا آبروم میره پارسا :خیلی نامردی! محمد : نامرد تویی که تنها تنها می پری و واسه خودت عاشق و معشوق میشی ؟ پارسا :(با لبخند) آخ که یادم انداختی مقوله عشق و... پدر این عاشقی بسوزه که آروم و قرار آدم و میگیره! میبینی من چطور عین مرغ پر کنده جلیز ولیز میکنم محمد : چند وقته ؟ پارسا : محمد : شد یه بار ما عین آدم بشینیم حرف بزنیم ؟ پارسا : گمون نکنم ! شایدم، من آدم بودم بعضی وقتا ولی تا اونجا که یادمه تو هیچ وقت آدم نبودی محمد : چقدر آرزو رو میشناسی ؟ چند وقته باهاش دوستی ؟ اراجیف بگی این دفتر و می کوبم تو سرت پارسا : خودتو خسته نکن بکوب تا خیال جفتمون راحت شه چون من خودمم نمی دونم کدوم حرفام اراجیفه! از بس تو گیر سه پیچ میدی محمد : اول تو پیشنهاد دوستی دادی یا اون ؟ پارسا : خریا ! من پیشنهاد دوستی به خودمم نمیدم ! محمد : جدا اون اول پیشنها داد؟ پارسا : آره یه روز که اومده بود خونمون تا غروب موند بعد خواست بره مامانم گفت تا سر کوچه برسونمش اونم همون شب بهم یه نامه داد گفت چند وقتی هس که این نامه رو می خواد بده به من فرصت پیدا نکرده بوده محمد : پس اونم مثل تو دیوونه است دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید پارسا : درست صحبت کنا تو اینجور مقوله ها شوخی ندارم محمد : تو نمیخوای بری خونتون من می خوام برم قدم بزنم پارسا : پایه ام سه سوت حاضر میشم . ... ادامه دارد پی نوشت : ۱- درسته یه قلک کوچیکم اما من و دسته کم نگیر کارای بزرگی می تونم انجام بدم ۲- کامنتای پست قبلیم ۴ رقمی شد با توجه به اینکه هیچگونه کامنت تکراری یا شکلکی توش وجود نداشت و این لطف و مدیون دوستان عزیزم که اون روز شرمنده ام کردن هستم پس ازشون قدر دانی میکنم ۳- جناب آقای علیرضا شیرازی مدیر محترم سایت پارسیک - بلاگفا و حومه دهم شدم سمندمو ندادی الانم که رکورد کامنتام تو کتاب گینس به ثبت رسیده بازم نمی خوای حقمو بدی؟ ۴- یه نفر بود گفت چهار رند تر از پنجه ها کی بود ؟ ۵ - خدایی ۵ هم رنده ها ۶- یه جایی تبلیغ جشنواره فرهنگی مرکبات کرده بود من که تاحالا مرکبات فرهنگی نخوردم شما خوردین ؟ جلسه دوم دادگاه نیز در ادامه قرار گرفته شده لیدیز اند جنتلمن!!! مقدم مدعوین عزیز را گرامی نداریم چیکار کنیم ! اولندش که عید قربان و خیلی تبریک میگم به همه شما دوستان گرام و همچنین گوسفندانی که در این روز جان سالم به در میبرند( خدایی شانسم شانس گوسفنی) دومندش به افتخار یک چنین روزی بنده در این وبلاگ یک مراسم بسی یعنی خیلی بیشتر از بسی ویژه ترتیب دادم و چون هیچکدوم درست حدس نزدید جایزش ۱۹۰۰ دستگاه خودروی ملیتی امتی ولایتی بود (آخ که یاد سمندم افتادم هیییی علیرضا خدا بگم شبا ایشا.. خواب سمند ببینی) سومندش خب توضیح بسه بریم سر مراسم و برنامه های در نظر گرفته شده که به شرح ذیل میباشد الف- مراسم با تلاوتی آیاتی چند آغاز می گردد صلوات ختم کنید ب- خیلی خونسرد و آرام اول خودتان با زبان خوش یک لیوان آب میل کنید (گفتم زبان خوش بخور دیگه دههه ) و بعد با کمال آرامش به ادامه مطلب میروید ج-پس از بر گشتن از ادامه مطلب بدون هیچگونه اعتراضی نظر خود را بیان میکنید یعنی فقط از من تعریف میکنید و غیر از آن حذف میگردد. قابل توجه دارو دسته هاله چ- اگر جنبه ندارید خوب برید بخرید یا قرض بگیرید چرا فحش میدید (پیام اخلاقی) ه- من اگه همینجوری حرف بزنم شما هم همینجوری میخونید عجبا برید ادامه مطلب دیگه د- رنگ یاسی هم قشنگه ها به نظرت دور سمندم و یاسی کنم بهتر نیست سر و صدای اطرافیان و پشت سری آنها در آمد چون محمد ایستاده بود و جلوی دید آنها را میگرفت . محمد خداحافظی کرد و از سالن خارج شد کمی بعد پارسا نیز از سالن خارج شد. پارسا دوان دوان خود را به محمد رساند و نفس زنان گفت : - کجا با این عجله ؟ - میرم خونه - باشه بریم - تو کجا ؟ - فیلم و که کوفتمون کردی لااقل بریم خونتون یه چایی به ما بده - مثل اینکه تو حالیت نیس من سرم داره میترکه - خب به سلامتی بریم ببینیم چطوری می ترکه می خوام ببینم تو او کله پوکت قرمه سبزی بوده که بوی قرمه میده - من نمی دونم این دختره عاشق چیه تو شده ؟ - کدوم دختره؟ - همین آرزو دیگه - آهان اولن آرزو نه و آرزو خانم دومن نمیدونی که واسم میمیره هردیقه زنگ میزنه اگه شب با من حرف نزنه نمی خوابه که غم بزرگی در دل محمد سنگینی کرد نمی دانست باید متنفر باشد یا متاثر یا خوشحال اما به هر حال حال خوشی نبود. متنفر بود از خود به خاطر تعللش به خاطر اینکه چند ماه بود آرزو را دوست داشته اما هرروز به نگاه کردنش اکتفا میکرده و جرات حرف زدن نداشته . متاثر بود از اینکه نزدیکترین و صمیمیترین رفیقش، کسی که حاضر است برای او بمیرد اکنون رقیب عشقی او است و خوشحال از اینکه دوستش لذت میبرد از زندگی عشقی خود . - پارسا: رنگ روت پریده ها امروز اصن حالت خوب نیست - محمد: ببین پارسا من می خوام تنها باشم باید یه تصمیم مهم بگریم، احتیاج دارم تنها باشم - بیخود ما از این سوسول بازیا تو مرام رفاقتمون نداریم ادای بچه های بالاشهر و واسه من در نیار - من میرم خونه بعد بهت زنگ میزنم - صب کن ببینم اول بریم خونه ما من یه کار دارم بعد باهات میام تا دم خونتون - لازم نکرده!، بابا ولم کن، حوصله ندارم، حالیت نیس، تو برو با اون آرزوت خوش باش، من و می خوای چیکار - آهان! عین این دختر بچه ها حسودی کردی؟ دیوونه ! محمد با شدت عصبانیت و دلخوری به راه افتاد و پارسا نیز با پررویی تمام دنبالش راه افتاد و با فاصله کمی از محمد پشت سر او حرکت میکرد . محمد گویی که مطمئن بود پارسا دنبالش می آید سر جای خود ایستاد و بدون اینکه سرش را برگرداند گفت : - محمد: تو نمی خوای آدم بشی؟ - پارسا: کنه آدم مگه وجود داره ؟ - مگه نگفتی خونه کار داری لااقل برو کارت و بکن بعد بیا خونه ما - من نگران احوالاتتم نکه داری میمیری تا خونتون میام که مرده رو زمین نمونه یه وقت، زود غسل و کفن و این حرفا رو انجام بدم بری پی کار خودت - نترس من نمی میرم تو برو خونه - از همین ناراحتم میخوام اگه نمردی من خودم بکشمت محمد بغض گلویش را گرفت اشک در چشمش حلقه زد ، میدانست که پارسا نگران اوست ، ناراحت بود که چطور پارسای عزیزش که اینهمه به فکر اوست باید دشمنش باشد . برگشت و گفت : - محمد:من حالم خوبه تو برو کارتو بکن نگران نباش - پارسا: من و نگرانی عمرن - برو به کارت برس زود بیا کارت دارم - ای ول این شد یه چیزی هی اصرار میکنی بیا خونمون باباجان من باید انگیزه داشته باشم الکی که نمی تونم بیام خونتون. پس من رفتم ، تو هم زود برو خونه تا بدتر نشدی محمد رفت اما نه به طرف خانه بلکه به طرف پارک شاید آنجا بتواند کمی فکر کند پارسا نیز به طرف خانه رفت به درب خانه که رسید زنگ زد و به مادرش از آیفن گفت که به نیلوفر بگوید بیاید پایین . نیلوفر دختر آرام و بی نهایت احساسی با کلاه و شالگردن و چکمه جلوی درب ظاهر شد پارسا با نگاهی متعجبانه گفت : - پارسا: داشتی برف بازی میکردی؟ - نیلوفر : آره مگه چیه ؟ - هیچی فکر نمیکردم به جز خط خطی کردن کار دیگه هم بکنی - داشتم آدم برفی درست میکردم تابعدن از روش تابلومو بکشم پارسا دست کرد در کیفش و همان پاکتی که آرزو به او داده بود را در آورد و جلوی نیلوفر گرفت - پارسا: بیا اینو بگیر - نیلوفر: این چیه ؟ - این نامه رو رفیقت داده بدم بهت - رفیقم کیه ؟ - آرزو دیگه ! شما خجالت نمیکشید هی با هم قهر میکنید بعد نامه مینیویسد - این مسایل شخصیه شما به ما کار نداشته باش - من نمیدونم چرا از این دختره خوشم نمیاد خیلی لوسه با اون تیپای مسخره اش - تو نباید خوشت بیاد که در ضمن در مورد دوستای من حق نداری اینجوری حرف بزنی - اول برید آشتی بکنید بعد ازش دفاع کن پارسا برگشت و به طرف انتهای کوچه را افتاد و در همان حال گفت به مامان بگو من پیش محمدم ناهار هم نمیام ... ادامه دارد پی نوشت : ۱- در راستای پیشبرد اهداف انجمن اقداماتی قرار است انجام شود که در لینک ذیل آن را خواهید دید ۲- برای روز عید قربان مراسم ویژه ای در دست انجام شدن است و از الان تا آن موقع وقت دارید حدس بزنید عید قربان چه کار قرار است بکنیم و یا چه کسی قربانی میشود ۳- داستانم از این به بعد همینقدر کم می نویسم دلم می خواد ۴- رئیس جون(مدیر بلاگفا علیرضا شیرازی و میگم نه این رئیس بزرگ خودمونا ) سمند من مغز پسته ای با حاشیه های آبی آسمونی و سپر قرمز باشه لطفا نکه می خوام متفاوت باشه از اون لحاظ ۵- هان؟ می خواستم ۵تا بشه تا رند باشه ۱- دوستان عزیز سلام ۲- غیبت صغری ما هم تموم شد و ما سرحال و شاداب و با کلی انرژی وارد گود شدیم ۳- ممنون از همه کسانی که بهم تبریک گفتن و تشکر ویژه میکنم از کسایی که بهم رای دادن بعدن کامنت خصوصی بذارید بدونم کیا بهم رای دادن تا جایزه شونو بدم ۴- اونایی که از من امتیاز بیشتری آِوردن مواظب باشن چون تصمیمات بدی براشون دارم یه بلایی سرشون بیارم که تا دفعه آخرشون باشه که از من بیشتر امتیاز میارن ۵- رفیق رفاقی خودمون که حله اونا از خودمونن (سیرترشی و نوگل و بقیه دوستان) که جولوتر از ما هستن حقشونه جون واقعا لیاقتشون بیشتر از این حرفاست ۶- رئیس مون (علیرضا شیرازی مدیر) هم که با ما همکاسه شده بعد جراتشم که نداریم پس اونم حله ۷- با بعضیا هم که شوخی نداریم چون اصن نمیشناسیمشون پس اونا هم حله ۸- موند فقط خودم پس من حتمن یه بلایی سر خودم میارم ۸- خدایی دلتون تنگ شده بودا نه ۸- مثلن هشتمیا هم امتیازن که شمارشون یکیه (آیکن هنوز تو جو آمار) ۹- آمار و که دیدم اول گفتم دهم بودن که خوشحالی نداره اما بعدن به دو دلیل افتخار کردم به این مسئله . یک اینکه شما من و انتخاب کردید و چون دوستی با شما افتخار داره پس منتخبتون شدن بیشتر افتخار داره دوم اینکه حدود 37497 وبلاگ شخصی در بلاگفا وجود داره که از بین اینها من رتبه دهم رو مشترکا با آقای رئیس کسب کردم که این هم افتخار داره ۱۰- اعتراف می کنم نظر سنجی برام مهم بود چون می خواستم نحوه عملکردم و بسنجم و این اولین محک و آزمون وبلاگم بود و امیدوارم دفعه بعد رتبه اول رو بدست بیارم البته مشترکن با دوستان و الجمله رئیس شیرازی (خدایا اینجا هم رئیس ها هستن) ۱۱- رئیس جایزه ما رو بده که کار داریم می خواییم بریم راستی شنیدم به رتبه دهم یه خود رو سمند میدن از بقیه هم قدردانی میشه درسته ؟ من سمندم و با شما تقسیم نمی کنما به فکر یه سمند دیگه باش ۱۲- يکي از هم ميهنان در پيشنهادي جالب با توجه به مسائل اخير پيش آمده و گستاخيهاي امارات نوشت: چرا اسم خيابان ظفر را به "خليج فارس" عوض نميکنند تا امارات مجبور بشه براي آدرس سفارتش از اين اسم استفاده کنه ؟ در ضمن يه بخشنامه هم به پست بدهند که هر نامه اي به اين آدرس بود اگر اسم خليج فارس را ننوشته بود با ذکر علت به فرستنده ارجاع بدهند. به به عجب روزیه امروز! روز قربانی کردن و قربانی شدن و معرفی کردن و این حرفا آما آما آما یادتونه گفتم قرار نیست قربانی کردن ما همش طنز باشه ! اینجا نمود پیدا میکنه ( نمود و حال کردی؟) قربانی امروز کیست ؟ اونیکی که شغل جذابی داره ! مهربون و احساساتیه! زیبا می نویسه و باید بهش احسنت گفت به خاطر تلاشی که میکنه و زحماتی که تو شغلش می کشه ! دوست خوب و قابل اعتمادیه که من بهش افتخار میکنم و از جمله کسانیست که من هیچوقت دلم نمیاد اذیتش کنم چون خیلی خوب و با احساسه مونای عزیز در سفر نوشته عنوان وبلاگ : سفر توشته تیتر : گاهنوشت های یک مونای مهماندار عکس لوگو : متن لوگو : ( درسته یه ذره با مونا شوخی داریم اما با سهراب که دیگه شوخی نداریم) پست : الان که دارم این و می نویسم ساعت ۷ شبه و من هنوز خوابم نبرده نمی دونم چه بلایی سرم اومده با اینکه باید ساعت ۷ صبح ماشین بیاد دنبالم ها تا برم برا پرواز یعنی درست ۱۲ ساعت دیگه و من الان باید تو رختخواب باشم اما اصلا خوابم نمی بره واقعا نمی دونید چه احساسی دارم ولی چون خیلی دوستون دارم می خوام از احساسم براتون بگم و احساسم و تقسیم کنم باهاتون . من دختری از تبار هستم و جنسم آفتاب سوخته است و الان نه خوشحالم نه ناراحت یه کم ناراحتم و یکم خوشحال یعنی خیلی ناراحتم از دست این ماموران اراذل و اوباش محترم که شورشو در آوردن پس مجبورم برم ترانه تحقیر شادمهر و گوش کنم البته اسم آهنگش فکر کنم تقدیس باشه اما تدبیر می ذاشت بهتر بود به هر حال من از آهنگ تردید شادمهر خیلی خوشم میاد مخصوصا اونجاش که میگه : "کی می تونه ؟ " واقعا که قشنگ می خونه و صداش خاطره سازه کامنت دونی : مانی : سلام تبار جون خوبی می بینم که شادمهر و آهنگ تقدیرش و گوش میدی؟ مونا : ... جواب نمیده معمولا کامنتارو پی نوشت : ۱- از آدمایی که قول میدن و حتی پای حرف خودشون وای نمیستن چه انتظاری میشه داشت؟ من اگه تنها هم بشم بازم این انجمن خیره رو به یه جایی میرسونم ۲- تو به حرف خودت اعتقاد داری؟ (عطف به بالایی) ۳- از مونای عزیز بابت شوخی کردنام معذرت خواهی میکنم پارسا به طرف محمد برگشت و با لبخندی حاکی از رضایت و فخر فروشی تمام گفت : - بریم - این خانومه کی بود ؟ - هرکی به تو چه محمد حالت خشم به خود گرفت و با اخم به پارسا گفت : - میگی کی بود یا همینجا خفت کنم ؟ - بابا جان همسایمونه یقه رو ول کن دیوونه شدیا - با تو چیکار داشت ؟ اون پاکت چی بود ؟ - راه بیفت بریم تو راه بهت میگم - همینجا بگو بعد میریم - بابا الان فیلم شروع میشه ها بریم تو راه بهت میگم دیگه! عجب فضولیه ها آنها به راه افتادند خش خش خورد شدن برفها به زیر پای آنها دیگر آهنگ دلنواز و دوست داشتنی برای محمد نبود ، گویی هیچ چیزی نمی شنید . از طرفی اصرار برای بازگویی ممکن بود پارسا را مشکوک کند و از طرفی هم نگرانی از محتویات پاکت، آشوبی به دلش انداخته بود که حتی مجال فکر کردن به اینکه چرا تاکنون نفهمیده بود که آرزو همسایه پارساست را نداده بود تازه حتی هنوز فرصت اینکه خوشحال باشد از اینکه اسمش را نیز فهمیده است را پیدا نکرد . - پارسا: تو یهو چت شد ؟ - محمد: هیچی یهو شوکه شدم آخه ! بیخیال بگو موضوع چیه کلک ؟ - این آرزو خانم همسایه ماست یه جورایی بللللل....ه دیگه؟ - بله دیگه یعنی چی؟ - یعنی اینکه چیزه ! - جون بکن دیگه دوکلمه می خوای حرف بزنی هی چیزه چیزه میکنی - واااااااا دارم هیجانیش میکنم خب - هیجان بخوره تو سرت زودتر بنال ببینم چه خبره - وای چه خشانتی تمام تنم داره میلرزه نکنه فکر میکنی از سرماست نه به جون منیژه از ترسه - منیژه کیه ؟ - بابا اون پیرزن خوله هست دور و بر مدرسه ! بچه ها بهش میگن منیژه - ببین یه سوال من پرسیدما هی صغری کبری میکنی منیژه رو بیخیال بگو این دختره باهات چیکار داشت - اولا دختره نه و آرزو خانم دوما لات شدی ؟ منیژه رو بیخیال یعنی چی درست صحبت کن از یه آدم متشخص مثل شما بعیده - لااله الا الله - خب بابا حال واسه من ذکر میگه! - بنال ببینم - گفتم که همسایمونه بعدشم یه جورایی ما بگی نگی آره دیگه ! - با این کلاسور میکوبم تو سرتا اگه بازم اراجیف بگی عین آدم حرف بزن - باشه اصن هیجان میجان و بیخیال بدون هیجان بگم خوبه ؟ محمد اخم می کند - پارسا : بی هیجانش اینه که بگی نگی من و اون همدیگه رو دوس داریم محمد ایستاد دیگر فرمان مغزش به پاهایش نمی رسد و یا برف ها همچون مرداب چسبناک و کشنده محمد را به خود میکشید و توان حرکت را از او گرفته بود! صورت یخ زده اش همچون مرده ها کبود شد و خیره به صورت پارسا نگاه میکرد پارسا نیز از چهره محمد تعجب کرد و با نگرانی گفت : - حرف بدی زدم؟حالت خوبه؟ نکنه داری میمیری ؟ یه ذره زنده بمون ما بریم سینما بعد خواستی بمیر - راست گفتی این حرف و یا داری خالی بندی میکنی - به جون خودم راست میگم یه ذره که زنده بمونی بعدش راحت بمیر اگه من حرفی زدم - بابا این دختره رو میگم - آهان اولا دختره نه و آرزو خانم دوما آره مگه شوخی دارم باهات من با هرکی شوخی داشته باشم عمرا با تو شوخی کنم میشناسیم که ؟ - ببین پارسا الان وقت شوخی و مسخره بازی نیست . لودگی و بزار کنار و عین آدم حرف بزن - عین آدم یعنی الان مثل تو؟باشه ! خب مرگت بگیره تا خفت نکردم بگو من عین ادم جوابتو بدم کنه جان - تو دختره رو دوس داری یا اون تورو - اولا دختره نه و آرزو خانم دوما من که اونو دوس دارم هیچ اونم که من و دوس داره هیچ به تو هم که ربطی نداره هیچ ! راه بیفت فیلم شروع شده هیچ! خیلی هیچ های دیگه - اون چیزی که بهت داد چی بود ؟ - نامه بود - واسه کی ؟ - واسه رفتگر محلشون نوشته بود روش نشد داد به من بدم بهش - میگم این نامه واسه کیه ؟ - اصن به تو چه که دخالت میکنی یه موضوعه خصوصیه چیکار داری به دختر مردم که آمارش و میگیری ببینم نکنه میشناسیش ؟ - من ؟ نه از کجا بشناسمش ! به منچه فقط می خواستم کمکت کنم خام این دخترا نشی - تو غصه من و نخور من می دونم چیکار کنم اگه فیلم شروع شده باشه مجبورت میکنم یه سانس دیگه بشینیم دل محمد همچون کوره آجر پزی پر شراره بود نمی دانست چکار کند و چگونه از پارسا اصل قضیه را بپرسد . سراسر زمان پخش فیلم محمد به فکر آرزو بود و افسوس می خورد که چرا همان موقع که او را دیده بود با او حرف نزده بود اما آیا هنوز فرصت دارد یا اینکه آرزو به فکر پارساست . اگر آرزو و پارسا با هم ارتباط داشته باشند او چکار باید بکند چگونه می تواند این را تحمل کند حتی فکرش نیز آزار دهنده بود . سردرد عجیبی پیدا کرده بود از روی صندلی بلند شد و به پارسا گفت - من سرم درد میکنه میرم خونه - اه امروز اصن تو یه مرگت هست اگه می خوای بمیری دیگه این ادا اصول چیه همینجا بشین بمیر دیگه - دیونه سرم درد میکنه این سر و صدا ها اذیتم میکنه - تنت سالم باشه سر درد و بیخیال سر و صدای اطرافیان و پشت سری آنها در آمد چون محمد ایستاده بود و جلوی دید آنها را میگرفت . محمد خداحافظی کرد و از سالن خارج شد کمی بعد پارسا نیز از سالن خارج شد ادامه دارد... پی نوشت : ۱- فرصت نکردم بازخوانی کنم خودتون بخونید غلطاش و بگید من درست کنم ۲- در مورد انجمن بزودی خبر های جدیدی را اعلام خواهیم کرد ۳- کجا کم نوشتم آخه هان ؟ اینهمه تفاوت از اینجا تا خیلی رئيس شوراي عالي جوانان ايران مارا كارفانيا وزير جوانان ايتاليا میدونم تکراریه مشغول نوشتن ادامه داستان هستم گفتم سرتون گرم شه فعلا ادامه مطلب هم داره ها تا سرتون بیشترترتر گرمشه
![]()

آيا تا بحال ميدانستيد که رنگهای سبز و بنفش و نــارنجی (رنگ های فرعی) میتوانند نشان دهنده آرزوها و نیازهای شما در روابط عاطفی باشند؟ اگر یکی از این رنگ ها را انتخاب کنید می توانید از روی آن تشخیص دهید که شخصیت شما جذب چه تیپ مردهایی می شود، که البته شامل مرد ایده آل شما نیز می شود!
به رنگ های زیر نگاه کنید، و هر یک را که بیشتر از سایرین دوست می دارید انتخاب کنید : (البته لازم نیست رنگی را انتخاب کنید که در لباس پوشیدن و آرایش خود به کار می برید لحاظ قرار دهيد
![]()
ادامه مطلب
به جون خودم من باردار نیستم ! بذار چک کنم ببینم! لگد که نمی زنه!![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب![]()
البته این داستان کوتاهه زود تموم میشه ![]()
وای چقدر من محبوبم ![]()
رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است...![]()
![]()
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت
8:53 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت
8:33 توسط مانی | |
نوشته شده در شنبه 1387/09/23ساعت
15:25 توسط مانی | |
نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18ساعت
9:35 توسط مانی | |
نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت
12:30 توسط مانی | |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/13ساعت
9:10 توسط مانی | |
بهترین چیــــــــز
نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07ساعت
12:56 توسط مانی | |
نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت
14:44 توسط مانی | |
نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت
11:40 توسط مانی | |
