خیلی ممنون از دوستان بسیاری که در طول این مدته قربانی شدن ما از ما حمایت بی شائبه کردند و بسیار در جهت حمایت ما جان خودشان را نیز به خطر انداختند . ممنان (خیلی نامردین همتون) اما بحث شیرین قربانی قرار نیست قربانی کردن ما همش طنز باشه که من قرار بود فقط دوستانم رو معرفی کنم بنابراین یه وقت سوء تفاهم نشه که ما قصد جسارت و یا لودگی داریما نه ما قصد مسخره بازی داریم قربانی امروز خیلی باحاله آدم یه جورایی بهش میچسبه اذیت کردنش آما آما آما ایشون داماد ما یهنی شوهر خواهر ما هستندا نبینم بخندید فقط من و آیناز حق داریم بخندیم بله درست حدس زدید ادمین عزیز که خیلی مطالبش به روزه و بیشتر حول و حوش مسایل اجتماعی و سیاسی می نویسه و در ضمن خیلی هم طرفدار صلحه و اصلا هم با هیچکس دعوا نداره! کامنتاش خیلی مثبته و همیشه سعی میکنه حس خوبی رو انتقال بده در ضمن میگه برادر این فولاد زرهه(هاله) هم هست . عنوان وبلاگ : گزیده خاموشی از دنیای خاکی موضوع : وبلاگی برای دیدن عکس مدیر وبلاگ : متن لوگو : اینجا شاید واسه من آخر دنیا باشه . بیایید اینجا همه با هم راحت حرف بزنیم نکه تو خونه اصلا نمی تونم حرف بزنم . شما هم بهتون بر نخوره ها!!!!! وای خدا مرگم بده آیناز اومد پست : امروز که داشتم از جلوی میوه فروشی رد میشدم به پرتقال ها که نگاه کردم یادم افتاد که چطوره در مورد سیب زمینی پشندی مطلب بنویسم . میگن حاج حسین اوباما سیب زمینی خیلی دوست داشت اما من که خودم از انتخاب اون راضی نیستم چقدر مردم امریکا بد سلیقه هستند اگه به مک کین رای میدادن کلاس کاریشون بیشتر میشد اونم به خاطر معاون اولش خانم سارا پالین با اون چهره دلفریبش به هرحال تا حالا به فکر رگ و ریشه سیب زمینی افتادین ؟ من به نظرم مردایی هم هستند که از سیب زمینی هم بی رگ ترن گفتم سیب زمینی یاد مناجات معروف اون کرمه افتادم که میگفت خدایا توی این دنیای به این بزرگی و این همه موجود حالا چرا كرم؟ این همه موجود عجیب غریب، آخه چرا كرم؟ نمیشد منو زرافه یا الاغ خلق میكردی؟ خداییش این هم ایده بود كه به سرت زد!!! نه چشم داریم نه دهن داریم نه دماغ داریم فقط یه لوله درازیم. فصل جفت گیری كه میشه همه حیونا میرن حالی به حولی میكنن ما چون تك جنسی هستیم باید بشینیم سماق بمكیم. صبحها كه از خواب پامیشیم باید همینجور الكی تو خاكا لول بخوریییییم تا شب مثل احمقها خسته بیفتیم بخوابیم. خدایا ناشكری نمیكنم. چون به قول دوستام كه میگن برو خدارو شكر كن باز كرم خاكی شدی، كرم روده نشدی ولی به قول آدما آدم باید یه نگاهی هم به بالا داشته باشه دیگه! حالا نمیگم دوست داشتم آدم بودم ولی مار كه میتونستم باشم. خودم كه چشم ندارم خودمو ببینم ولی بچه ها میگن استعداد پرورش اندام دارم اگه از مكمل استفاده كنم بعد شیش ماه مار میشم ولی من دوست دارم مار واقعی باشم...هیییی چی بگم كه هرچی بگم كم گفتم، دیروز یه سری زدم به بیرون خاك دیدم یه مگسه دست دوست دخترشو گرفته بود و بهش میگفت فردا ببرمت یه جایی یه گهی بدم بخوری كه جیگرت حال بیاد، آقا ما یادمون افتاد كه تك جنسی هستیم همچی ... مون سوخت همچی سوخت كه نگو آهان راستی خدایا ما كرما چرا ... نداریم دهن كه ندادی بخوریم حداقل یه چیزی میدادی ادای ریدنو در بیاریم. ای بابا چی بگم خدا، به شتره گفتن گردنت كجه گفت كجام راسته؟ راستی خدا من به شترم راضیم ها. با این صحبت هایی که من کردم به نظر شما آیا عملکرد مسئولین ما در جهت رگدار کردن سیب زمینی درست بوده حال این سوال پیش میاد که ما برای اون کرم خاکی چیکار میتونیم بکنیم خیلی دوست دارم در مورد کرم خاکی و مارمولک و جک و جونور ها بیشتر حرف بزنیم . کامنت دونی : مانی: ببین ادمین بیا بریم کرم خاکی بگیریم ادمین : شما داداش همسر ما هستید ما همه جوره پشتیبانتیم برادر ! بعد در وبلاگ هاله میگه : زنده باد هاله زنده باد هاله پی نوشت : ۱- انجمن خیریه- انجمن خیریه- انجمن خیریه، یه وقت خسته نشیدا عیبه! جیزه ! ۲- امروز روز آخر رای گیریه ها اولا عمو علی و رای دادن به ایشون رو فراموش نکنید دوما آخرین فرصت رای دادن به منه ها بعدا نگی چرا به من شارژ ایرانسل نمیدی من فقط به کسایی که به من رای بدن شارژ میدم ! ۳- چیه ؟ دعوا داری؟ خودم میدونم رای نمیارم ولی تبلیغات که میتونم بکنم ! دوس دارم بیکلاس باشم زوره؟ ۴- مناجات کرمه از من نیستا بی ادبیش به من ربطی نداره و اینکه همه می دونن ادمین از اینجور حرفا تو وبلاگش نمی زنه این فقط یه طنزه همین برای بعضی غمها تسلیت کوچکترین و کم ارزش ترین کلمه است اما چه کنیم که واژه ها هم گاهی همسو نیستند با حس درونیمان . برایت صبر و استقامت آرزو می کنیم محمد سرش را بالا گرفت تا باز او را ببیند دختر نیز سرش را بالا گرفت و نگاهی به محمد انداخت و باز این نگاه او بود که محمد را دستپاچه میکرد و هیچگاه تاب نگاه او را نداشت . دختر آرام از کنار محمد رد شد و محمد باز خیره ماند به برفهای روی زمین . کمی مکث کرد . وبعد شروع به حرکت کرد . دختر نیز دور تر و دورتر شد ... پارسا پسر قد بلند با صورت گندوم گون و ته ریش های دوران جوانی کنار درب بزرگ دبیرستان ایستاده بود و دستانش را در جلوی دهانش گرفته بود و به انگشتانش هاه میکرد با دیدن محمد به طرف او دوید اما به محض اینکه یادش آمد که زمین لغزنده است قدمهایش را آهسته کرد پارسا : کجایی پسر؟ محمد : چیه دلت برام تنگ شده؟ پارسا : برو بابا دلت خوشه ها دلم واسه چیت تنگ شه ؟! محمد : واسه چی دم در تو برف وایسادی ؟ پارسا : مدرسه تعطیله! موندم تا بیای بریم سینما یه فیلم توپ گذاشتن! از این رزمی ها بکش بکش خفن محمد: من فیلم رزمی دوس ندارم حوصله م ندارم پارسا : بیشین مینیم با! این که کار همیشته، شد یه بار ما یه چی بگیم تو نگی حوصله ندارم ! اوندفعه هم که رفتیم فیلم هندی دیدیم من هی خمیازه کشیدم تو هم عین خاله زنکا نشستی آبغوره گرفتی ایندفعه خودم میبرمت یه فیلم نشونت میدم که گل از گلت شکفته شه محمد: من کار دارم الان نمی تونم بیام باید برم جایی پارسا: به به آقا کلاس هم میذارن کی وقت ملاقات برای ما میذارین محمد : لوس نشو اصن حوصله ندارما پارسا : عجب دور و زمونه ای ها ، دعوت که از منه پول بلیط هم که مثل همیشه با منه ، دیگه این ادا و اصولت چیه؟ محمد : کار دارم خب الان نمی تونم بیام پارسا : با هم بریم کارتو انجام بده بعد میریم سینما محمد : عین این کنه ها همینطور چسبیدی! اگه نخوام تو با من بیای چی ؟ پارسا : بی خود میکنی نخوای! مگه دست خودته راه بیفت که یخ زدم بابا پارسا بازوی محمد را گرفت و با خود کشید . باران برف را همراهی میکرد برای بارش و این باعث شده بود معابر کمی آب گرفته باشد . در جلوی درب سینما پیر مردی خمیده با زحمت زیاد کمر خود را راست کرده بود تا عکسهای درون تابلوی سینما را ببیند . پارسا جلوی درب بزرگ سینما ایستاد دستکش آبی خود را در آورد و زیر بغلش گذاشت پارسا: ببین چه فیلم توپیه! عکساشو که میبینم حال میکنم وای بحال خود فیلم محمد :حالا بریم دیر میشه! بر میگردیم میبینیمش اینبار نوبت محمد بود که بازوی پارسا را بکشد پارسا: اه خفه کردی مار رو با این کارای عجیب غریبت ! تا به من نگی نمیام محمد : بیا بریم کنه جان تو راه بهت میگم پارسا: رو که نیست سنگ پا هم که نیست من نمیدونم دلم به چیه تو خوشه درختان کنار جاده تماما سفید پوش بودند . بارش برف و باران نیز قطع شده بود . مردم همچون لاکپشت سرهای خود را در یقه هاشان فرو کرده و بخار از دهانشان بیرون می آمد انگار تمام مردم شهر مشغول سیگار کشیدن بودند و بی اعتنا به سرما درحال رفت و آمد پارسا: خب نمی خوای بگی چته محمد : هیچی چند دقیقه اینجا میمونیم بعد میریم پارسا: باز خل شدی ؟ تو این سرما اینجا بمونیم که چی بشه محمد : اگه ناراحتی میتونی برگردی و بری تنهایی فیلمتو ببینی پارسا: بیشین مینیم با ! مگه دیونه م . میمونم همینجا خل بازیاتو نیگا میکنم میخندم بلیطم نمی خواد محمد لبخند میزند و سرش را تکان می دهد و پارسا نیز زبانش را بیرون می آورد و چشمکی به محمد میزند پارسا: لااقل بگو منتظر چه شخص شخیصی هستیم محمد :کنه جان اگه صبر کنی خودت می فهمی محمد انتهای کوچه را نگاه کرد و زیر لب گفت : حتما مدرسه اونام تعطیله خدا کنه نرفته باشه خونه پارسا دستان خود را در جیب کاپشن چرمی مشکی خود کرده بود و با پا به برف ها ضربه میزد و همینطور از محمد فاصله می گرفت. دختر چادری وارد کوچه شد . اولین چیزی که محمد را متوجه کرد دستکش صورتی رنگ او بود که از راه دور نیز خود نمایی میکرد. محمد سراسیمه پارسا را صدا زد محمد : پارسا پارسا پارسا: چیه بابا محمد :بیا اینجا بدو پارسا: اومدم ( بعد به طرف محمد آمد) چی شده؟ محمد :مگه کنه نیستی ؟ همینجا بمون دیگه پارسا: وا حالت خوبه تو ! یه وقت لولو نخوردت دختر به طرف آنها نزدیک شد و باز تمام وجود محمد سرشار از هیجان و اضطراب شد . صورتش گل انداخت و ضربان قلبش تندتر شده بود محمد : خب بریم پارسا: کجا؟ محمد : بریم دیگه! چه میدونم ! از اونور بریم پارسا: سینما که اینوره ؟ محمد :اه چقدر سوال میکنی! بریم دیگه خوب نیست اینجا بمونیم، مردم مارو ببینن، میگن لابد از این لاتای سر چار راهن پارسا: کدوم مردم؟ اینجا که کسی نیست ؟ سر چاراهم نیست محمد: (دست پارسا را میکشد ) کی میخوای آدم شی میگم بریم یعنی بریم پارسا برگشت و به دنبال محمد شروع به قدم زدن کرد . دختر نیز به آنها نزدیک شده بود. محمد همچنان به دختر نگاه میکرد و چشم از او بر نمی داشت و چون دختر سرش را پایین انداخته بود جرات محمد برای نگاه به او بیشتر شده بود. پارسا متوجه دختر شد و لبخندی از روی خوشحالی زد رو به دختر کرد و گفت: سلام آرزو خانم آرزو سرش را بالا گرفت و به پارسا نگاه کرد و گفت : سلام آقا پارسا خوبین ؟ پارسا: خیلی ممنون شما چطورین؟ آرزو : مرسی (بعد با کم یمکث ) با اجازه پارسا: خواهش میکنم سلام برسونید آرزو : چشم بزرگیتونو میرسونم محمد هاج و واج به آن دو نگاه میکرد آرزو هیچ توجهی به محمد نکرده بود و به او حتی یک نگاه هم نیانداخته بود. محمد تا آمد خودش را مسلط کند و به پارسا چیزی بگوید آرزو دوباره از پشت سر پارسا را صدا کرد آرزو: آقا پارسا میشه یه لحظه وقتتون رو بگیرم ؟ پارسا : بله حتما (و به طرف آرزو حرکت کرد . ) پارسا دستانش را در جلوی خود قلاب کرده و به صحبتهای آرزو گوش میداد ، آرزو از کیف خود پاکتی را در آورد و به پارسا داد و بعد با کمی خجالت و شرمندگی فوری از پاسا جدا شد و به سرعت رفت . محمد ناگهان رنگ خود را باخت و صورتش همرنگ زمین برفی شد ... ادامه دارد پی نوشت : ۱- خجالت نمی کشین انجمن خیریه رو فراموش کردید ۲- خجالت نمی کشین من و قربانی میکنید ۳- خجالت نمی کشین به قربانی شدن من می خندین ۴- خجالت نمی کشین ... الان یادم میاد صب کن ۵- آهان هاله خجالت نمی کشی الکی میگی من و دیدی من تو عمرم به خودم کباب ندادم چه برسه به تو ۶- خجالت نمیکشین همین الان نیشتون بازه ۷- قربانی بعدی کسیست که هیچکدام شما به فکرتان هم نخواهد رسید سلام به همه دوستان شنگول خان عزیز جون ها اولندش : من اومدم با ماشین بنز اومدم دومندش : مسافرت خوبی بود اما نتونستم هیچکدوم از دوستامو ببینم امیدوارم دفعه بعد بتونم و گل کاکتوس و تقدیمشون کنم سومندش : میشینم عین بچه خوب داستان و مینویسم بعد قربانی میکنم اما قبلش کامنتاتونو جواب میدم چهارمندش: کامنتارو من تایید نمی کردم روحم بوده واسه همین از محتویاتش همبن الان با خبر شدم پنجمندش : هاله جیز جیز شده مثلحسن من و قربانی کرده برید ببینیند این چه جیز جیزه که لنگه نداره خودم خدمت هاله و همه کسایی که بخندن میرسم به طور یقین اولندش : اینترنت کلا قطع بود پس هی غر نزنید که داستان چی شد داستان چی شد اصن داستان می خواید چیکار وقتی به من رای نمیدین ( تبلیغات و حال می کنید مانی فردین می شود : به من رای ندادین باشه ولی خدایی دیگه به هاله ( تو قسمت طنز )و نوگل(شخصی) رای بدین که عجبا وبلاگ منم شخصیه یعنی حالا که نمی خواید رای بدین تو قسمت شخصی رای بدید دومندش : دعاهاتون مستجاب شد و من رفتنی شدم البته یه چند روزی خیر سرم میرم مسافرت تا تجدید فراش کنم نه یعنی تجدید معاش! نه تجدید روحیه کنم ( روحیه ام رو تجدید کنم برگردم) پس تا شنبه برید خوش باشید که از دست مردم آزاری های ما در امانید و اما وقتی برگشتم هم داستان می نویسم هم قربانی میکنم یعنی دوتا پست هم زمان . البته دورادور زاغ سیاتونو چوب میزنم زیر آب منو نزنید دلم برای همتون تنگ میشه سومندش : هی شما دوتا بدون من بهتون خوش نگذره الهی!!!! حالا زمانی میای تهران که من نیستم آره؟ نامردین اگه هرجا رفتین جای من وخالی نکنید چهارمندش : نظراتتون هم تایید میشود حالا چجوریش بماند دلم براتون تنگ میشه رسیدیم به نقطه حساس قضیه کسی که خیلی ها منتظر بودن تا قربانی شدنش را ببینند (واقعا رفیقای بدی هستین) هاله عزیز رو حتما میشناسید و از وبلاگ بی نهایت جذابش لذت میبرید حتما از نوشته های طنز و پر انرژی و منحصر به فردش نهایت استفاده رو میبرید. هاله عزیز یه انسان فوق العاده انرژیکه با کامنتای سرشار از لطف و عنایت و مهربانی ( مخصوصا مهربانیش به من زبانزد خاص و عامه). یک طنز نویس عالی و یک جواب کامن ده حرفه ای و یک مردم آزار زبر دست(البته مانی آزارگفته بشه بهتره) من از اینکه یه همچین دوست گلی دارم بی نهایت خوشحالم . راستی به خواهر گل تر از خودش هم هدیه عزیز عرض ادب میکنیم از همینجا اسم وبلاگ : اجق وجق های بی اجازه عنوان وبلاگ : هاله های ابهام عکس مدیر وبلاگ : چون امروز روز تولدشه چند تا عکس گذاشتم امیدوارم لذت ببرید متن لوگو : من هاله اجق وجقی محصول مشترکی هستم از چندین موجود موزی(موذی) و مرموز از مورچه خوار زبان دراز گرفته تا شتر مرغ و خیلی چیزای دیگه البته بعضی دوست خان جان ها هم به من میگن آب دزدک که من همینجا صراحتا محکوم میکنم . شما هم وبلاگ منو اگه نخونین به مورچه جان میگم بهتون بگه بد! بد! بد! منم میگم اییییییشششششششششش پست: اندر حکایت آن اتاق کشک یکی بود یکی نیود یک روز من تصمیم گرفتم دنبال این آقای جعفری بگردم آقای جعفری رو که مشناسید همون که من اصن دوسش ندارم و هی از این حال به اون حالی میشه ! خیلی هم فضوله البته نه به اندازه مانی (...) خلاصه بعد از اینکه چندین بار صداش کردیم یهو ؟ یکم : یهو خوردم زمین بعدن : نخوردم زمین بعدنتر: زمین من و خورد بعدنترتر: من زمین و خوردم بعدنترترتر: قلعه نویی فلک زده اییییششش! هیچکدوم اینا درست نبود بجز قلعه نویی که فلک زده است اما من یهو یه فکری به ذهنم رسید و اون این بود که این همکارخان جان ما حتما در اتاق کشیک است و آنجا حتما شوی لباس راه انداخته است بنابر این سریع حرکت کردم طرف اتاق کشیک و یهو بدون مقدمه وارد اتاق کشیک شدم یکم : هیچکس اونجا نبود بعدن: همه داشتن لباس زیر های همدیگه رو نگاه میکردن بعدنتر: وای چه صحنه های رکیکی بعدنترتر: قلعه مرغی ببخشید قلعه نویی فلک زده داشت اون وسط میرقصید و همه داشتن دست میزدن نوچ اشتباه کردید من وارد شدم به امید اینکه صحنه های جذابی ببینم اما اونجا یک نفر نشسته بود و داشت کشک میسابید . من گفتم آخه اینجا اتاق کشکه یا اتاق کشیکه که همکارمون گفت اون چیه اون چیه! من نگاه گردم دیدم وای چه جنایتی مرتکب شدم من الان مفسد فی الارضم که بدون چادر اومدم اینجا از بس هول بودم یهو ویر خندم گرفت حالا بخند کی بخند جزوه هامو دادم بهش گفتم مورچه جان شما نبین این صحنه ها رو شما خیلی گلی نازی جیگری مادر عروس : یکم : ایششششش شما همش منتظر دیدن صحنه های رکیکیدا بعدن : احتمالا آن همکار خان جان آش پشت پا داشته که می خواسته کشک بسابه بعدنتر: کشکتان را در اتاق کشیک نسابید چون آنجا محل نمایش لباسهایتان است بعدنترتر : قلعه نوعی فلک زده ...... (ادامه فحش ها حذف شده است) کامنت دونی : مانی : به به عجب کشکی هاله: تو خجالت نمیکشی میگه به به ! اصن باید پوستتو بکنم ! میام اونجا حسابتو میرسم مانیه (...) و (.......) و(....................................) بعدا خصوصی میفرسته : مانی عزیز و دوست داشتنی من خیلی دوست دارم تو را ببینم تو بهترین دوست من هستی قربانت هاله پ ن : ۱- قصد فرمودیم یه مدت بیشتر طنز بنویسیم و بنوازیم طبل بیعاری را تا چشمان آن کس که نمی تواند ما را خوشحال ببیند از حدقه حلبپی بیفته بیرون ۲- انجمن انجمن انجمن یادتون نره ۳- هاله عزیز معذرت اگه بی احترامی شده ها ( هاها هاها هاها) روز جمعه قرار بود که من با شما خدا حافظی کنم اما به خاطر آمدن مهمان یک روز به تاخیر افتاد بنابراین امروز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۷ با همه شما دوستان عزیز و این دنیای مجازی خداحافظی میکنم و یاد شما رو در صندوقچه دلم همیشه زنده نگه خواهم داشت بدرود عزیزان و اما آخرین پست رو هم در ادامه مطلب بخونید لقمه نان و پنیر را درون دهانش میگذارد کلاسور قهوه ای خود را برداشته و با جهشی از روی سفره خود را به درب میرساند. درب چوبی قهوه ای رنگ که با شیشه های رنگی لوزی شکل نمایی همچون رنگین کمان را به داخل اتاق انتقال داده است. مادر: عجله نکن محمدم بشین قشنگ صبحونتو بخور هنوز که هفت نشده محمد: دیرم میشه مامان مادر : مدرست که نزدیکه همش 5 دقیقه راهه محمد : مادر من خوب زود زنگمون میخوره ! الانم با اینهمه برف یک ساعت طول میکشه تا برسم مدرسه مادر : پس مواظب باش یه وقت لیز نخوری مادر . دستکشاتم دستت کنا کلاتم بذار محمد: چشم قربونت برم چشم دیگه امری ندارید ؟ اجازه مرخصی می فرمایید لبخند بر لبان محمد نقش بست چشمانش از دیدن صورت مهربان مادر برق افتاد ، دستکش کاموای مشکی اش را دستش کرد و کلاه کاموایی خود را که در جلوی آن آرم آدیداس بود بر سر کرد و با باز کردن درب اتاق توده سرما بصورت بخار وارد اتاق شد. محمد : عجب برفیه ها، گمون نکنم حالا حالاها آب شه. انگشتانش از زیر دستکش نیز سرما را حس میکرد خود را این پا و آن پا میکرد و دستانش را به هم میمالید تا گرم شود. زیر درختی ایستاده بود تا بارش خفیف برف بر روی صورت گل انداخته اش اثر نگذارد محمد : پس چرا نیومد ؟ نکنه امروزم نیاد! نکنه مریض شده ! لابد سرما خورده اضطراب پیدا کرده بود بی صبرانه انتهای کوچه را نگاه میکرد ! به جز چند کودک مدرسه ای کس دیگری در حال عبور نبود . مدتی گذشت اضطرابش بیشتر شده بود ! چشم از انتهای کوچه بر نمی داشت . تقریبا از آمدنش مایوس شده بود . شروع کرد به قدرم زدن مطمئن شد که امروز هم نی آید . بنابراین به طرف مدرسه به راه افتاد. هنوز به انتهای کوچه نرسیده بود که ناگهان درجای خود میخکوب شد ، آری خودش بود با همان چادر و همان کیف با همان نگاه و همان طرز راه رفتن، منتها به خاطر لغزندگی زمین کمی محتاط تر راه می رفت، محمد سریع دستکشها و کلاهش را در آورد دستی به موهایش کشید و خیلی آرام و با قدمهای کوتاه شروع به حرکت کرد . هر قدم که به او نزدیکتر میشد ضربان قلبش تند تر میزد و نفسش به شماره می افتاد . چقدر این حس آزارش میداد هر چقدر تلاش میکرد تا بتواند از هیجان خود کم کند هیچگاه موفق نمیشد با تمام تلاشی که میکرد اما به محض دیدن او تمام زحمات و تلاشش بر باد می رفت و باز ضربان شدید قلب و فشار خون بالا . اما اینبار تصمیم خود را گرفته بود باید حرفش را میزد ، مرگ یکبار شیون هم یکبار،اصلا چه لزومی دارد اینهمه پنهان کاری. نزدیک او شد سرش را بالا گرفت تا نگاهی به او بیاندازد حالا دیگر بین آنها فاصله چندانی نبود . صورت سفید دختر بر اثر سرما کرخت شده بود اما سرخی لبانش هیچ اثری از سرما نداشت دستکش صورتی کم رنگ با لبه های خزدار سفید زیبایی دستانش را دو چندان کرده بود و چون همیشه لبخند زنان به محمد نگاه میکرد . محمد تمام تلاش خود را میکرد تا به خودش مسلط شود اما ضربان قلب او هی تندتر و تند تر میشد . قدمش را آرامتر کرد تا این زمان دیرتر بگذرد . دختر سرش را پایین انداخته بود و با دستپاچگی قدم بر میداشت . هول و هراس در حرکات دختر نیز دیده میشد . محمد به او رسید دیگر قدمهایش بسیار کوتاه شده بود کمی مکث کرد دختر نیز آرام قدم بر میداشت . محمد سرش را بالا گرفت تا باز او را ببیند دختر نیز سرش را بالا گرفت و نگاهی به محمد انداخت و باز این نگاه او بود که محمد را دستپاچه میکرد و هیچگاه تاب نگاه او را نداشت . دختر آرام از کنار محمد رد شد و محمد باز خیره ماند به برفهای روی زمین . کمی مکث کرد . وبعد شروع به حرکت کرد . دختر نیز دور تر و دورتر میشد ... ادامه دارد پی نوشت : ۱- بازم مثل همیشه انجمن خیریه رو جدیه جدیه جدی بگیرید . ۲- داستانش از قبلی خیلی قشنگتره به نظر خودم اما خب اولین قسمت همیشه خوب ازآب در نمیاد ۳- شمارش معکوس آغاز شده ! جمعه عجب روزیه اولندش : یک ساعت نشستم داستان نوشتم بعد همش پرید دومندش : دوباره می نویسم خیال کردید من از رو میرم؟ عمرا سومندش: اگه گفتین جمعه چه خبره ؟ یه اتفاق مهم میفته! چهارمندش: سه روز مانده به انفجار پنجمندش : این عکس و ببینید اگه گفتین این ماشین کیه؟ ادامه مطلب رو کلیک کنید خب پس بریم سر قربانی بعدی . اینبار کیه؟ اگه گفتین ؟ بانوی زشت و زیبا (خدایی نفهمیدیم خانوم خشگله است یا زشت بانو) اما به هر حال قلم توانایی داره ! شیطون و مردم آزاره اما مهربون و بی شیله پیلست ! کامنتاش حسابی هیجان میده و پستاش هم بی نهایت جذابه ! من خیلی قلمش و می پسندم و کلی با مطالبش و نوع بازی با کلماتش حال میکنم . در ضمن یه دوست خوب و با معرفته مارینا خانم گل در وبلاگ زشت بانو اسم وبلاگ: زشت بانو ( خانوم خوشگله) عنوان وبلاگ : رادیکال گیومه و پرانتز های در بند ذهن آزاد یک اعجوبه زشت متن لوگو : آهای تو خجالت نمیکشی به من گیر میدی ! هر اسمی دلم بخواد واسه وبلاگم میذارم فکر کردی من بازم میام وبلاگت، تو غلط کردی که اصن فکر کردی! میام خفت میکنما حالا از ما گفتن تو خواه پند گیر خواه برو گم شو ! عکس وبلاگ پست : فکرکنید صبح وقتی از خواب بیدار میشوید چه حسی دارید خب معلوم است حس خواب آلودگی بعد می خواهید چکار کنید خب بازم معلوم است دلتان می خواهد بخوابید وقتی که چشمهایتان را می مالید به پدر و مادرتان می گویید سلام ! آنها چه میگویند خب معلوم است دیگر عجب خنگولی هستیدا میگویند زودتر صورتت و بشور بعد صبحونتو بخور برو سر کار ! مادر : ماری امروز که داری بر میگردی سر رات یه کم نخود سیاه بخر بیار ماری: واه مامان جان شما که تاحالا نخود سیاه نپخته بودی اصلن مگه چه خبره که میخواید من و بفرستید دنبال نخود سیاه ها ها ها مادر بچه این فضولی ها به تو نیامده زودتر برو بیرون برگشتنی هم دیر بیا خونه ماری غمگینانه در اتول نشسته است و مشغول رانندگی و به این فکرمی کند که چرا مادر به او توجهی ندارد . در همین افکار غوطه می خورد و شلنگ تخته می اندازد که یهو یک جوان خوش تیپ با یک عینک دودی برای او دست تکان میدهد . ماری هم خوشحال که بالا خره یک جوان خوشگل پیدا شده که به او توجه کند کنار جوان ژیگول می ایستد تا او سوار شود اما جوان میگوید جاج خانم برو کنا با شما نبودم که با اون یکی ماشین بودم . در آن یکی ماشین هم یه پیر زن ۵۰ ساله نشسته است و نیشش تا بنا گوشش بلکه تا بعد از بنا گوشش یعنی درست پس کله اش باز است . و ماری به خودش می گوید یعنی من از این پیر زن هم بدترم ؟ ماری غمگین در اداره ماری: ختمی به نظرت من زشتم ؟ ختمی: نه کی گفته ؟ ماری : پس چرا این پشه دیونه تورو به جای من پسندیده ختمی : خب لابد من خوشگل ترو خانم تر و خوب تر از تو ام دیگه و رئیس وارد اتاق ماری می شود کمی مکث میکند اهم اهم اوهووووم و سرفه پشت سرفه ماری : چیزی شده آقای رئیس ؟ رئیس : شما چرا وقتی من وارد اتاق میشم از جات بلند نمیشی ؟ ماری: رئیس : به هر حال شما باید دنگه همه بچه ها رو بدی تا من واسه دوست دخترم ببخشد همسرم کادو بخرم عصر همان روز ماری نالان و سر افکنده حیران پس از کلی دنبال نخودسیاه گشتن وارد خانه میشود اههههههههههم کسی نیست ؟ هست؟ نیست؟ الوووو کسی صدای منو داره؟ مثل اینکه نیستن . پس این چیه رو در اتاقم چسبیده بزار ببینم آهان ! روش نوشته ! ماری من و بابات رفتیم سینما بعدشم میریم رستوران شام میخوریم . تو هم زیاد خونه رو به هم نریزی ها غذا هم هیچی نداریم یه لقمه خودت کوفت کن ! ماری ناراحت و غمگینانه درب اتاقش را باز می کند که یهو صدای انفجار می آید نه اشتباه نکنید انفجار از مواد منفجره نبود بلکه صدای جیغ و داد و فریاد کفو صوت و هورا رقص و آواز و اوپس اوپس بود با یه عالمه از این برف الکی ها مادر: ماری تولدت مبارک ختمی : این کادو من و پشه جانه ! آقای رئیس : من و همسرم هم برات کادو اوردیم ایناهاش دکتر بیمارستان که آپاندیس ماری رو عمل کرد: اینم کلیه تون که من کندم تمیزش کنم بعد یادم رفت بذارم سر جاش خود ماری : کامنت : اینبار بر عکسه به کامنت او نو جواب من دقت کنید: خانوم خوشگله: یعنی بازم ادامه داره ؟ بابا کشتی ما رو نمیشه اول از آخر داستان بگی بعد وسطاشو بعدا برسی اول داستان ؟ اینطوری آدم دچار گرماوسرمای ناگهانی بدن نمیشه که هیچ ... مجبور هم نمیشه هر روز از تو التماس کنه که آخرشو بگی . لابد آخرش میخواد این بشه که مهدی پسر عمه یا خاله ی الهام بوده و یا یک قرار کاری بوده که در جلسه ای با هم تصمیم بگیرن که کمک خیریه برای کودکان بی سرپرست جمع کنند و مجبور شدند یه گپی هم تو پیتزایی با هم بزنن ویه پیتزا هم بزنن تو رگ .... اه دیوونه شدم مانی ی ی ی مانی : اصن من به خاطر اینکه لج تو در بیاد اینکار و میکنم و هی داستان و کش میدم آقاجان 500 قسمت دیگه مونده یعنی تا 5 نسل بعد از مانی و الهام و می خوام بگم زوره؟ پی نوشت : ۱- صبح بود هنوز خورشید سرخی خود را به زردی نسپرده بود شیشه پنجره بخار گرفته بود بی صبرانه لباس می پوشید. شتاب در تمام حرکاتش موج می زد ... این آنوس داستان بعدیه به نام "آرزوی محال" ۲- انجمن خیریه و هدف والایمان را فراموش نکنیدا ۳- الهی جیز جیز بشه هرکی وبلاگ من و تو برترینها انتخاب نکرده ! ۴- وای چقدر انسان جیز جیز شده ما هرچه وایسادیم یکی در مورد مهمونی بنویسه هیشکی ننوشت انگار نه انگار بابا جان مگه مودی کم کسیه؟ کم کسیه؟ نیست به خدا آورده اند روزی موجودی دوپا و دوگوش عزم رفتن به مهمانی همی نمود من باب تلمذ از دیدار دوستانی بس بزرگوار اما همی مجازی، حال مجازی چست ؟ نمی گویم زیرا این مقوله از دیار آیندگان است و شما را تعجبی وافر بکار شود و دست ها هنگام شنیدن این علم بجای ترنج همی خواهید برید . پس همینقدر بدانید که مجازی یعنی یک نه دو و شاید چندین سری موجودات مرموز که کاری جز مردم آزاری همی ندارندی! القصه این موجود که خود نیز همی مجازی بود دسته گل به دست دق الباب همی کرد و زمانی که میزبان آیفن (آینهم از دیار آیندگان است همان کلون زینگوله ای) را بر داشت و همی گفت: کیه ؟ این موجود همی مجازی صدایش را مرتب همی فرمود و با صدایی شخصیت گونه همی گفت : مانی هستم(اسم آیندگان هم اینطوریست) و دوباره ازآنطرف کلون زینگوله ای این صدا شنیده همی شد که : اااا مانی تویی بی بالا (این نوع حرف زدن نیز برای آیندگان است) مانی قصه ما تا آمد دستی به موهایش همی بکشد و باکلاس گونه همی وارد شود ناگهان یه عدد عجوزه چابک از کنار مانی همچون فرفره همی جستید و رفت داخل و مانی مات و مبهوت ماند در عجب که این همه چابکی از چه روست آخر . حال بماند که مانی وقتی با آن دسته گل وارد شد این پیر زن هم خیال کرد که این انسان خوشتیپ و خیلی گله(به قول مادرجان مودی) با این دسته گلش شاید به خواستگاری او و یا دخترش آمده لبخندی ملیح گونه زدندیو منتظر بود مانی دسته گل را تقدیم او کند اما مانی سلامی کردو در تاریکی محو همی شد. حال چرا تاریکی چون به جان شما که نه به جان این ملیجک دربار ناصر الدین شاه آنجا از سیاهچاله های زندان دربار نیز تاریک تر همی بود نه کور سویی نه چراغی و نه حتی بلد راهی ! پس مانی عزم خود را جزم نموده و با اینکه به درو دیوار برخورد همی مینمود حتی یک آخ هم به زبان خود همی نراند تا این که به درب ورودی همی رسید . لحظه دیدار همی بسیار جالب بود دیدن دوستان مجازی به واقعیت تبدیل همی شدندی آنقدر که مانی دست و پای خود را همی گم کردندی و نزدیک بود از پله ها همی افتادی! القصه! مانی قصه ما همچون انسانهای مودب پیشه بر روی مبل (همان صندلی) نشتن همی کرد و بسیار خوشحال بود از اینکه در جوار فرشته ای به نام مادر نشسته است و با این فرشته زمینی همی صحبت می فرمود . به نظر مانی مادر مودی بی نهایت فرق همی دارد با دختر از گل نازکترش هرچقدر او مودی است یا موذی مادرش نازنین تر مهربان تر با صفاتر با محبت تر است و در ضمن از مانی هم خیلی تعریف همی کرده است. و چقدر مادر مودی درست گفته است که مانی خیلی پسر گلی است هرچه باشد بزرگتر ها بهتر تشخیص می دهند مهمانی به خوبی و خوشی همی میگذشت اما هیچکس حرفی برای گفتن نداشت حتی گه گداری حاضران برای خالی نبودن عریضه صلواتی نیز ختم همی می نمودند تا اینکه مهمانان اصلی از راه دور همی رسیدند و چشم مانی به دیدن بزرگواران مجازی آن عموهای همی مهربان نیز روشن گشت و دیگر در دل مانی آرزویی همی نماند. از هرچه بگذریم مانی میگفت این میزبان عجب دست پختی دارد نشان به آن نشان که یک نفر انسان همی نازنین که سرش درد همی می نمود و گفت غذا نمی خورد چندین نفر داوطلبانه گفتند که سهمش را بدهید به ما و مانی هم که آز آن سالاد خوشگله خیلی خوشش همی آمده بود هی فرت و فرت سالاد می کشید و می خورد . نوش جانش گوشت تنش انشا الله. دیگر از سوتی های صاحب خانه نگوییم بهتر است فقط همین بس که اگر تا چندین روز دیگر او مدیر ساختمانشان همی بماند دیگر از ساختمانشان هیچ اثری نخواهد ماند و البته آوازه اقدامات بسیار گرانبهای او در مدت تصدی میدیریت در تاریخ همی ثبت خواهد شد. مقوله کابینت و محتویاتش به عهده جوجو جان باشد بهتر است چون ایشان بیشتر اشراف به قضیه همی داشتند. مانی هم که انگار برای شام فقط آمده بود بلا فاصله پس از خوردن شام فلنگ خود را همی بست و به همراه یکی از مهمانان عزیز که همان نوگل بانو می باشد از آنجا همی خارج شد و پس از رساندن او به منزل به خانه خود همی برگشت. پی نوشت : ۱- بیشتر از این باز کردن جرئیات مهمانی در حکم اعدام بنده خواهد بود پس تقاضای بیجا مانع کسب است. ۲- دیده نیشت هاپو خولدش ۳- واقعا ممنون از دوستانی که گفتن وبلاگ من جزو وبلاگای برتر انتخاب کردن اونایی هم که انتخاب نکردن اول داغ بودن حالیشون نبود ولی بعدا حتما اینکارو می کنن من میدونم . آهان جزو وبلاگهای شخصی بذارید. دیگه امری ندارم برای ثبت نام و شروع فعالیت در انجمن خیریه اینجا کلیک کنید هفتمین قربانی خب نوبتی هم باشه نوبت آقایونه چجوری ؟ اینجوریی! شخصی که می خوام معرفی کنم کسیست که همیشه پایه کلکل کردن من با بقیه دوستانه ! یعنی هر وقت من مورد هجوم و حمله ملخها ببخشید خانمها قرار میگیرم فوری خودشو میرسونه و در این کار زار به حمایت من بر می خیزه. حالا با این اوصاف چرا ایشون قربانی میشه خودمم نفهمیدم معرفی میکنم مرد هزار چهره (منظور هزار محله) حاج رضای عزیز در وبلاگ مرد شیراز اسم وبلاگ: مرد شیراز عنوان وبلاگ: یادداشتهای یه مرد تهرانی شیرازی و عسلویه ایی متن لوگو: من یه ایرونی هستم مهم نیست کجایی باشم هرکجا که باشم تن من مباد مهم اینه که فرهنگ و بلد باشیم و در گفتگو از فرهنگ حرف بزنیم. عکس ایشون : پست: خب من برگشتم به عسلویه چه جوری؟ اینجوووری وای نمیدونیین چقدر دل من واسه این سوسکا و موشها و گرد و خاک اینجا تنگ شده بود . این نه هزار سالی که از شما دور بودم به این فکر کردم که بد بیراه گفتنتون تقریبا واسه من اعتیاد آورده ، اگه یه روز بیام وبلاگ و ببینم شما به من فحش و ناسزا نمی دین واقعا ناراحت میشم . از شیراز واسه خودم یه سورپرایز آوردم. یه غذای خوشمزه به اسم غذای بره البته نمی دونم چرا این غذا فقط پوست هندونست ولی مامان جونم میگه چون پوست هنونه رو میدن بره ها میخورن بهش میگن غذای بره ولی به هر حال واسه کچلی خوبه. اینجا هم ناهار، ساچمه پلو داریم شام هم جوجه کباب گوساله ! داشتیم تو کافی شاپ آب انار با دوغ میخوردیم که یهو یه مرد و زن اومدن ور دل ما نشستن مرده که کلی ساک تو دستش بود شش ساعت زحمت کشید تا وسایل و بزار زمین و بعد که تموم شد خانمش گفت پاشو وسایل و جمع کن بریم! مرده گفت من که تازه نشستم چیزی نخوردم زنه گفت به درک من الان نود ساعته منتظرم که وسایل و بذاری زمین تا بهت بگم ذلیل مرده این کافی شاپ به درد نمی خوره وسایل و جمع کن بریم یه جای دیگه ! واقعا دیدین مردها چقدر ذلیلن دیگه چی ؟ آهان اسدالله میرزا خان شما چرا با بیجامه اومدی سحر جووون من به چه زبونی بگم انقد من و اذیت نکن کی گفته من عاشق شما هستم هان در هفته بلایای طبیعی یاد هاله آبدوزدک و نوگل خرجنگ وحشی و فاطی بلا زلزله رو گرامی داشتیم سمیه شما چرا انقدر شیطونی میکنی بشین سرجات مانی جان خیلی مخلصیم (ما بیشتر داداش) خب حالا جدول لیگ فوتبال جزایر مونگولستان رو مرور میکنیم طورغوز آباد سفلی ۲۵ شانتای سیتی ۲ بیجگورد علیا ۹۵ پرسپولیس مونگو ۱ دیگه چی؟ هیچی ..... دست علی پشتتون کامنت بازار: اینبار فرض کنید یکی مثلا هاله تو وبلاگ من این کامنت و گذاشته هاله : مانی میام پوستت و میکنم میذارم کف دست مورچه جانم تا باهاش کیسه بوکس درست کنه ها شیرازی بلافاصله کامنت میذاره که : هاله آبدوزدک مردها انقدر پوست کلفت هستند که پوستشان کنده نمیشه بعدشم من نمیذارم به مانی آسیبی برسه اما چون پای مورچه جان رزمی کار شما وسطه من خودم پوست مانی و میکنم تحویل مورچه جان میدم شما اصلا خودتو ناراحت نکن پی نوشت : ۱- قبل از هرچیز من باید بگم که دیشب به یه مهمونی رفتیم که خیلی خوش گذشت . دوستان وبلاگی دور هم جمع شده بودیم البته به دعوت مودی عزیز شام هم مهمونشون بودیم دلتون بسوزه ولی یه موجود نازنین اونجا بود که خیلی به من روحیه میداد و اونم کسی نبود جز مامان مودی که هرچی از نازنین بودنش بگم کم گفتم الهی من قربونش برم! در مورد این مهمونی خواهم نوشت فقط بذارید بقیه بنویسن من آخر سر میگم بعد کرکر خنده میشیم البته جزئیاتش رو تو وبلاگ مودی ببینید ۲- اون القابی که اون بالا به کار رفته به من هیچ مربوطی نیست الکی نیاید هی خط و نشون بکشید واسه من برید یقه شیرازی رو بگیرید من فقط نقل قول کردم
![]()
.
![]()
خجالت نمی کشین
می بینم که همه دلشون واسه من تنگ شده بود مخصوصا هاله اینا (آیکن بعدن به خدمت شما هم میرسیم)![]()
(خودم آزادم هرچی دلم بخواد بخندم زوره؟)![]()
![]()
![]()
) بعدشم من اینهمه تهدید کردم گفتم جیز جیز بشین الهی ! نترسیدین؟ نه ؟ خب چیزه! بابا جان من بد بخت وقتی رفیقی مثل سیری جون ندارم که بیاد تو وبلاگش تبلیغمو بکنه ( علی جون و سیری پول تبلیغات و رد کنید بیاد اسمتونو آوردم ) چه خاکی تو سرم بکنم !![]()
![]()
![]()
خب محبت بسه !![]()
![]()
اه اه چه لووووووووسس جمع کن لب و لوچتو
هاله زمانی که تازه متولد شده بود
هاله در دوران دانشجویی
آخرین عکس موجود از هاله که دقیقا دیروز در مجلس عروسی از ایشان گرفته شده است به مدل موهایش توجه کنید خیلی خفنه ![]()
اینم عکس مورچه جان ایشان که خدایی خیلی به هم میان ! خدا در و تخته خوب جور کرده! تابلوئه که رزمی کاره نه؟![]()
![]()
اگر بدی از ما دیدید حلالمون کنید!
ادامه مطلب![]()

ادامه مطلب
وا من که بلند شدم این ختمیه که بلند نشده ![]()
تولد من که امروز نیست هفته دیگست ![]()
حداقل اگه نمیخوای کسی بفهمه بیا تو کامنت خصوصی برام بنویس چی میشه آخرش 
![]()
![]()

![]()
نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/29ساعت
11:30 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/08/28ساعت
9:31 توسط مانی | |
نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت
9:53 توسط مانی | |
نوشته شده در شنبه 1387/08/25ساعت
8:35 توسط مانی |
نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21ساعت
14:5 توسط مانی | |
نوشته شده در شنبه 1387/08/18ساعت
8:58 توسط مانی | |
نوشته شده در شنبه 1387/08/18ساعت
6:50 توسط مانی | |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت
8:5 توسط مانی | |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت
10:53 توسط مانی | |
اهم اهم! هپچوم! صدامو دارین؟
نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت
14:27 توسط مانی | |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/09ساعت
7:11 توسط مانی |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/08ساعت
6:53 توسط مانی | |
نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06ساعت
7:20 توسط مانی | |
