خب پس از ماه ها و سالها انتظار باز هم رسیدیم به مقوله شیرین قربانگاهی خودمون . داستان هم که به آخر رسید، پس، از این به بعد هی فرت و فرت قربانی میکنیم تازه جدیدا به لیست قربانی ها هم اضافه شده و اما قربانی امروز کیست به نظرت آیا ؟ ایشون فردی بسیار مهربان و دوست داشتنی هستند که از کامنتهای ساده و بی ریاشون میتونی بفهمی که چه دل پاکی داره در ضمن در روز بلایای طبیعی باید به ایشون تبریک بگیم چون خود ایشون تقریبا یه دور همه بلاهای موجود در طبیعت و غیر موجود در طبیعت و بلاهایی که هنوز کشف نشده رو تجربه کردن و اینکه این انسان نازنین پشتکار خوبی دارن در ادامه روند وبلاگ نویسی چون ۴۰۰ تا بخیه و تصادف و آجرو طوفان و زلزله نتونسته ایشون رو از پای کامپیوتر کنار بکشه . من طرفدار پر و پا قرص وبلاگشم. سیری جون در وبلاگ سیر ترشی متاهل عنوان وبلاگ : سیرترشی متاهل عکس لوگو : پست : دارم از وسط بیابون که هیچ چیزی نداره رد میشم یهو جلوم حفره که گمونم سیاهچاله فضایی باشه ایجاد میشه می خوام از سمت راست رد بشم اما نمیشه چرا ؟ چون سمت راست من یه خیابون درست میشه که اگه برم ماشینا میخورن منو البته اینا مهم نیست ولی چون یه سوسک هم اونجاس دیگه محاله پامو بزارم اونور پس مجبورم مثل همه از اون یکی طرف رد بشم که یهو یه سایه روی سرم در حرکته نمیدون از آسمون چندم بود که افتاد رو سرم آخخخ اوخ وای ووی ویییییییی اوه اوه آیییییییییییییییییییی چی شد؟ پاره آجر ؟ نه یه تیکه سنگ بزرگ گمونم تیکه ای از یه سیاره بود افتاد رو سرم اولا جا خالی دادما اما اشتباهی رفتم زیرش خورد تو سرم اون آخخخ اولی واسه این بود دوما اوخ کوچیکه هم واسه این بود که خوردش به پام سوما وای واسه این بود که سنگه دید من چیزیم نشده دوباره برگشت خورد به دستم چهارما ووی هم برا اینه که خورد به کمرم پنجما ویییییییی هم به خاطر این که سنگه شیش دور دوره من چرخید و دوباره خورد به کتفم بقیشم بخاطر همون ضربات سنگه بود اما مگه من از رو میرم ؟ همینطور ادامه می دادم که یهو یه ماشین اومد و از روم رد شد و من تیکه تیکه شدم بعد بلند شدم تیکه هامو جمع کردم شمردم دیدم هنوز چنتا جون مونده واسم بعدش یهو زلزله و طوفان و تگرگ اومد و یهو کل کره زمین منفجر شد همه انسانها مردن اما من زنده موندم باور ندارید پس الان چطوری دارم با ۴۰۰ تا بخیه واستون می نویسم هان؟ اعتراف از روی سیری ( منظور شکم سیر است نه خودم ) ۱. اعتراف میکنم تمام جک و جونور ها مخصوصا سوسک از من می ترسند چون از بس تا اونا رو دیدم جیغ زدم اونا هم تا من و می بینن گوشاشونو میگیرن و در میرن تبصره : ازگربه و سگ و الاغ و احمق و کثافت ، بیشعور خجالت نمیکشی ؟ دفعه آخرت باشه ها ۲.اعتراف میکنم از موسیقی دیش دیش اوپس اوپس ماشاا... دست دست بیا وسط تبصره : وقت تبصره ندارم حرکات موزون نمیذاره ۳.اعتراف میکنم من بوشفکم ! هان؟ یعنی از بوشفک خوشم میاد تبصره : ۴.اعتراف می کنم که تنم میخاره تبصره : به یک جفت دست با ناخن های متوسط جهت خاراندن احتیاج دارم ۵. اعتراف میکنم روزی شونصد کیلو شکلات می خورم به هیچکسم نمی دم دلتون بسوزه تبصره : گفتم که نمیدم پی نوشت : ۱. وای چقدر دنبال پی نوشت بگردم ۲. الان پیدا میکنم صبر کنید ۳. آخ جون سه تا پی نوشت به کامنت ها توجه کنید مانی: اعترافات چقدر جالبه واقعا سوسکا از تو میترسن؟ سیرترشی : مانی تو ماهی تو خوبی تو گل پسر بلاگفایی..... فعلا باهات کاری ندارم ولی بعدا باید یه دوره فلفل درمانی بشی --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت : ۱- خدایی این چند وقته خیلی اتفاقات ناجوری واسه سیری عزیز ما افتاده بنا بر این پیشنهاد میکنم همگی براش صدقه بدیم ۲. دیگه از دختر کوچولو و آقا پسر و همسر گرامیشون چیزی نگفتم البته به خاطر مسایل امنیتی ۳. سه قلعه نویی فلک زده ( آخ ببخشید این واسه یه قربانی دیگه بود یک سال بعد به روی صندلی خود تکیه داده ام تکانهای صندلی آرامم میکند چشمانم را بسته ام و تک تک خاطراتم را مرور می کنم در این یکسال همه چیز تغییر کرده است نه دلی مانده نه دلداری ، تصور دیگر معنایی نداشت و فکر دیگر راه گشا نمی شد و من نیز دیگر آن مانی سابق با آن صلابت نیستم . صندلی قهوه ای چوبی تکان می خورد و با هر تکان خاطره ای را در ذهنم زنده میکند . دود سیگار در هوا پخش شده است و در میان تاریکی اتاق می رقصد، کور سوی نور چراغ برق شعاع روشنی است که از پنجره اتاق به روی دیوار، نقش پرده را نقاشی کرده است سیگار را بین دو انگشتم فشار میدهم و بر روی لبم می گذارم کاغذ را رو بروی صورتم گرفته و برای هزارمین بار نه برای صد هزارمین بار به آن خیره می شوم . تک تک کلمات آن نامه را حفظ بودم اما باز خواندمش برای هزارمین بار نه برای صد هزارمین بار هربار که نامه را باز میکردم این کلمات نبود که برایم جلوه گری می کردنند بلکه تصویر یک نگاه بود تصویر آخرین نگاه . نقش نگاهش به نامه اش ضمیمه شده بود و باز دل من بود که مرا نفرین می کرد برای هزارمین بار نه برای! صد هزارمین بار مانی عزیز سلام من نه هرزه هستم نه بدکاره مهدی دایی منه همیشه باتمام وجودم دوست داشتم اما لحظه ها دیگه تکرار نمیشن خدا حافظ و باز آن حس لعنتی و آن لحظه شوم به سراغم آمد کاش میشد مغزم تهی میشد از این تکرار . قدمهایم یادم هست که چه تند تند گام بر میداشتند، صورتم یادم هست که برافروخته شده بود به کنار کافی شاپ رسیدم همان مکان همان ساعت ، وارد شدم الهام نشسته بود روی همان صندلی که در اولین روز نشسته بود روبرویش نشستم اما اینبار دیگر نگاهش نمی کردم دیگر ولع و حرصی برای بلعیدن نگاهش نداشتم از آن سحر و جادوی چشمانش نیز خبری نبود - مانی: اومدم اینجا که حرفتو بزنی تا بعدا نگی یک طرفه قضاوت کردی - الهام : باشه! اما آروم باش - من آرومم شما نگران نباش - من نگرانم از این چهره ت یا بهتره بگم می ترسم - من نگات نمیکنم حرفتو بزن کار دارم باید برم - فکر میکنم کار همیشه هست اما این لحظه دیگه تکرار نمیشه - طفره نرو لطفا خواهش میکنم حرفتو بزن - باشه چیو می خوای بدونی ؟ من چی باید بگم؟ - بعد از اینهمه گندی که زدی تازه میگی چیو می خوام بدونم . الهام تو فکر می کنی من احمقم . تو فکر میکنی من کودنم - من هیچ فکری نکردم مانی یه کم آروم باش - دیگه چقدر آروم باشم من از کی تا حالا بهت می گفتم خوشم نمیاد با این پسره قاطی بشی اما تو هی میگفتی مانی بی خودی حساسی ! مانی حسودی! مانی الی! مانی بلی! اما دیدی درست میگفتم ؟ دیدی تو با این مرتیکه جلف سر و سری داشتی - مانی بیخودی شلوغش نکن من چه سر و سری میتونم داشته باشم فقط ... - فقط چی؟ میتونی اینو انکار کنی ؟ این عکسا رو خودم گرفتم اون دعوا رو هم خودم راه انداختم دیگه چی داری که بگی سرش را پایین انداخت و سکوت کرد - مانی : معلومه که حرفی واسه گفتن نداری نبایدم داشته باشی اما حالا که تو حرف نمیزنی من حرف میزنم پس گوش کن ، به نظر من تو یک آدم هوس بازی یه آدمی عوضی هستی یکی که با احساس و عشق یه نفر راحت بازی میکنه ، واست هم اصلن مهم نیست چه بلایی سر طرف مقابلت میاد ، فقط می خوای دو روز و باهاش خوش بگذرونی بعد یه خوش تیپ دیگه که گیر اومد می ری سراغش . از نظر من تو یه زن خرابی ! یه ... ای (بدکاره) - (چشمان زیبایش پر از اشک شد ) مانی همه پل های پشت سرتو خراب نکن - برای من فلسفه بافی نکن من دیگه ازت متنفرم ازت حالم به هم میخوره تو یه موجود کثیفی که باید از بین بری تو یه انگلی یه انگل . لازم نیست گریه کنی و نقش بازی کنی بیا بگیرش خوب نگاه کن کاغذ را از جیبم بیرون آوردم و به سمتش گرفتم . صدای هق هق گریه خفیفش می آمد بی صدا و مظلوم گریه میکرد - مانی: این نامه انتقالی منه امروز آخرین روزیه که منو اداره یا هرجای دیگه دیدی خودم خواستم هیچکس نفهمه اما اومدم تا بهت بگم حرفایی و که تو دلم انبار شده بود . فقط یه جمله دیگه بهت میگم اینه که من و همیشه از ذهنت بیرون کن چون دوست ندارم تو ذهن یه آدم آشغال یادی از من بمونه موقع رفتن تنها نگاهم کرد یک نگاهی که تا عمق جانم را به آتش کشید با اینکه خشم تمام راه های احساسم را بسته و عاطفه وجودم اسیر دیو نفرت بود اما باز این چشمهایش بود که بر هر چیزی غلبه می کرد . صندلی همچنان تکان میخورد خاکستر سیگارم روی فرش ریخت تصویر آخرین نگاه بر روی نامه اش حک شده است و من اکنون در اتاق تنهایی خود اسیرم . پایان پی نوشت : ۱- بد و براه گفتن هاتون رو به جان و دل می خرم پس اصلا محافظه کاری نکنید ۲- طرح کلی تاسیس انجمن داره تموم میشه دوستانی که یا علی گفتن فعلا هیچ کاری نکنن منتظر باشن تا من اطلاع رسانی کنم ۳- خیلی از دوستان می خوان دوستانشون رو بیارم تو انجمن اینکار خوبه اما فعلا اجازه بدین ما یک مدت بطور آزمایشی این کار رو انجام بدیم اگر دیدیم جواب داد اونوقت دوباره معرفی عضو هم می کنیم ۴- من بیگناهم به خدا پی نوشت تر: ۱- حتی فکر سیگار کشیدن هم نکنید (پیام سلامتی، اجتماعی، دینی، مذهبی، ملی، اخلاقی، پزشکی، روانپزشکی، پلیسی، جنایی،فرهنگی ) ۲- الهام به خاطر یک سری مشکلات خانوادگی نمی تونست بگه که با داییش رابطه داره یعنی اگه پدرش می فهمید که تو همون اداره داییش کار می کنه جیز جیزش میکرد واسه همین قرار بود به کسی نگه !! ۳- گیر ندید دیگه بابا که خب الهام میگفت بهت و این حرفا داستان به پایان رسیده و مثل همه فیلمای ایرانی یک نکته نا معلوم و مجهول داره همین ! این عکس ها من و تکان داد پس تصمیم گرفتم یه کار بزرگ بکنم . اگه تو هم وجدان درد داری بیا به هم یا علی بگیم و شروع کنیم چون همین حالا هم دیر شده در ضمن برای اینکار لازم نیست هیچ هزینه ای پرداخت کنیم فقط باید یه یا علی بگیم اگه هستی یا علی! اما اگه نیستی باید بگم عزیز دلم کمی صبر کن هم ادامه داستان و می نویسم هم قربانی میکنم می خواستم قربانی جدیدو بنویسم که با دیدن این عکسا خیلی حالم گرفته شد فعلا نمی تونم بنویسم و حسشو به هیچ وجه ندارم شرمنده مرا در گرسنگی ات شریک میکنی ؟ به آن لاشخور نگاه کن ! او خود من هستم خوده خودم زمانی که میخندم و شکمم سیر است. خنده ام حرامم شود ای کاش !!! پنجمین قربانی از اسم این پست باید بفهمید کیو می خوام قربانی ببخشید معرفی کنم همون که خیلی مهربونه! همون که خیلی رومانتیکه! همون که لنگه نداره! همونیکه میخواد خشن باشه اما نمیتونه! همونیکه من عاشق قالب وبلاگشم! همونیکه از سبک نگارشش و نوع قلمش محبت و عاطفه میباره! اگه گفتین کیه؟ خلوت دل عمو حمید رضای دوست داشتنی عنوان وبلاگ: خلوت دل عکس مرتبط : عکس نداره ها ولی شما اینو تصور کنید متن عنوان : کجاست خلوت دل تا زهای و هوی بگریزم خانم جان صف و رعایت کن بدون نوبت نمیشه اصن متن متحرک بالای صفحه : برای چه متولد شده ام برای اینکه بیاموزم که نیاموختم جز آموختن خاموشی راهی به سوی دیار آرزوها پست : جناب آقای مستطاب فنگلیش منگولان فرمایشی فرمودند که باید به ایشان گفت موید باشد دمتان بسیار داغ باشد فنگلیش منگولان : اگر انسانی فهمید بدانید که خیلی فهمیده است وقتی یه روز سر حال و شاد هستید و در محیط آرام و رویایی کارتان مشغول پخش محبت میباشید ناگهان به قسمتی از بدن مبارکتان فشاری وارد میشو د و شما متوجه میشود که به گلاب به رویتان احتیاج مبرم پیدا کردید و همچون کبوتری عاشق به قصد وصال معشوق به سوی دیار عشق رهسپار میشوید، اما ناگهان متوجه میشود که شخصی متشخص در گلاب به رویتان است و مخصوصا اگر آن شخص جناب اص... باشد چه میکنید؟ چرا اینطور به من نگاه میکنید خب من هم آدم هستم و تحت فشار قرار میگیرم اما لاجرم تصمیم گرفتیم به آشپزخانه رویم و یک عدد لیوان برداریم بر سر مبارک خود فرود آوریم شاید درد ناشی از ضربه ، این درد هجران را بکاهد و نا خداگاه شویم و همچون پرستویی مهاجر در گوشه ای کز کنیم تا جناب اص... بیرون بیاید اما ایشان در مسیر سفر خود نتنها دست تکان نمیدهد بلکه بوق هم میزند و ما که دیگر صبرمان لبریز شده است تصمیم میگیریم یک کاری کنیم که از بمب اتمی هم مخرب تر باشد پس در یک عملیات انتحاری و مخرب و بسیار هولناک و خشن وقتی اص ... محترم از گلاب به رویتان بیرون آمد سریع و فی الفور به طرف او حمله کردیم و گفتیم اص... جون خیلی بدی چرا منو تحت فشار قرار دادی آخه نمیگی من بدون گلاب به روتون می میرم نمیگی زدست دیده و دل خیلی فریاد آخه چرا با احساسات مخرب من بازی بازی میکنی هان؟ این تغییر ناگهانی و خشانت بی اندازه من تقصیر مانی و خلاقیت بی خودش است قطعه ادبی: من مسافرم اما تو که میدانی من بدون هیچ توام پس برایم دمی بیاسای که از مردمان دلخسته دیار صبح کمی گلایه ام چرا باید رویم به درگاهی که سجده شکر به کجا شویم تا در کوی عشق به منزل آبروی رفته ام را باید سوی کوی عشق یافته آن گوهر مردمانی بس نا جوانمردانه دیدم که چگونه بوده ای هان! این هم واسه تو: وقتی میگم همین روزا میخوام برم به یک سفر عین خیالت نیست میگی برو به درک کامنت دونی : مانی : سلام حمید جون من عاشق این نوشته هاتم عمو حمید: مانی جان سپاس شما بسیار فرد مقبولی هستید حتما یک بوق و یک تانگو به افتخار شما در مسیر میزنیم دیدی علی این اص... چقدر حسوده موبایل را در دستش گرفت بر لبانش لبخندی حاکی از فضولی و شیطنت نقش بسته بود چشمانش نیز برق میزد انگار قله ای رفیع را فتح کرده است نمی دانم از چه چیز خوشحال بود اما به یکبار با دیدن عکسها لبخند بر لبانش خشکید چهره اش سرد شد عرق به پیشانی اش افتاد . چشمانش خیره شده بود و بهت و حیرت سرتا پای هیکلش را فرا گرفته بود حتی توان آب دهان قورت دادن را نیز نداشت . از جایم بلند شدم گوشی را از دستش گرفتم و به طرف صندوقدار رفتم چیزی را که سفارش داده بود را حساب کردم و خارج شدم. نگاه نکردم که ببینم الهام در چه وضعیتی است و در واقع اصلا برایم مهم نبود اما دلم کمی برایش سوخته بود و رفتن من هم برای این بود که او بیشتر از این شرمنده نشود و جلوی من کم نیاورد به شرکت رسیدم وارد اتاق شدم فکر میکردم حتما خانم زارعی هم به اتاق خودش رفته اما اینطور نبود . خانم زارعی همچنان مشغول کار بود انگار که اتفاقی نیفتاده است . سلام کردم و روی صندلی خود نشستم. - زارعی: حالتون بهتر شد - مانی: فکر کردم رفتید تو اتاق خودتون - من اینجا اومدم کار کنم ، الانم دارم کار میکنم - اما من به شما بد کردم معذرت میخوام - من آدم کینه ایی نیستم آقا مانی واسه همین هم حرفم و رک و راست بهتون زدم . اگه من هم مثل شما بودم الان اینجا نبودم میرفتم یه جا و غصه میخوردم راست میگفت اگر من همان روز به الهام قضیه را می گفتم این اتفاقات پیش نمی افتاد و الان که عکس ها را نشان الهام دادم کمی آرام تر شده بودم انگار یک عقده از درون گلویم بیرون آمده بود و احساس راحتی میکردم - مانی: خانم زارعی شما خیلی مهربونید خیلی صادق هستید من واقعا شرمنده شما هستم . - اصلا اینطوری حرف نزنید که راضی نیستم . شما برای من یک الگو هستید من خیلی از رفتار های شما رو در برخورد با دیگران میپسندم و از شما الگوبرداری میکنم بنابر این دوست ندارم اینطوری شما رو سر افکنده ببینم - من نباید شما رو وارد این بازی مسخره میکردم اما الان دلم می خوام مثل یک مرد از شما معذرت خواهی کنم و شما هم منو ببخشید - لازم به معذرت خواهی نیست من شما رو بخشیدم حالا بهتره اصل قضیه رو بگید تا اگه ممکن باشه کمکتون کنم - لازم نیست خودم مسئله رو حل کردم - گمونم قضیه داره جنایی میشه - چطور مگه؟ - آخه شما که رفتید خانم صابری هم دنبالتون اومد اما شما برگشتید اما خانم صابری بر نگشته بعدشم که شما میگید خودتون قضیه رو حل کردین پس حتما کشتیدش - (با لبخند) آره کشتمش اما نه جسمی بلکه روحی ، ترور شخصیتش کردم - بازم یه اشتباه دیگه؟ - نه اینبار فقط اشتباه خودشو گوشزد کردم - به من مربوط نیست اما گمونم الان باید کمی نگرانش باشیدا - شما اونو نمیشناسین اون بهتر از من بلده از خودش مراقبت کنه - امیدوارم به هرحال من که نمی دونم بینتون چه اتفاقی افتاده اما امیدوارم هرچه زودتر برطرف بشه موبایلم به صدا در اومد و الهام بود . با اکراه جواب موبایل را دادم - مانی: بله - الهام : چرا صبر نکردی حرف منو هم بشنوی - اون موقع که حرفی واسه گفتن نداشتی تنهات گذاشتم تا فکر کنی و چه دروغی بسازی - خیلی بی انصافی - این به خودم مربوطه - خب که چی ؟ نمی خوای بدونی قضیه چی بوده ؟ - نه - اینجوری که نمیشه ! من باید توضیح بدم - توضیحت به هیچ درد من نمی خوره - این حرف آخرته ؟ - آره - باشه پس برو به درک - دارم میرم پیش مهدی همونجاست دیگه نه؟ - نه درک اونجائیه که الان خانم زارعی نشسته - من بهت اجازه نمی دم به کسه دیگه توهین کنی - فکر کردی من نمیدونم چی تو سرته - ببین تو الان داری اراجیف می بافی با این اداها هم نمی تونی قیافه حق به جانب بگیری - مانی تو داری اشتباه میکنی الکی داری این قضیه رو گنده میکنی - من اشتباه کردم قبول دارم اما نه الان از همون اول - الانم دیر نیست - می دونم واسه همین میگم شماره منو از گوشیت پاک کن دیگه هم به من زنگ نزن - همین کارو میکنم و گوشی را قطع کرد خجالت نمیکشید به جای اینکه من از او ناراحت باشم او گوشی را قطع کرد اعصابم به هم ریخت به روبرو نگاه کردم که دیدم خانم زارعی با لبخند به من نگاه می کرد - زارعی: فکر نمی کردم شما هم دچار همچین مشکلاتی بشین - مگه من آدم نیستم ؟ - هستید اما اصلا به شما نمیاد که ... - که چی؟ - هیچی فقط اینجور مسایل مخصوص این دوره از زندگیه و باید گذروندش. شما هم سعی کن بیشتر به کارایی که می خوای بکنی فکر کنی و تصمیم عجولانه نگیر - من یه چیز و نمی تونم تحمل کنم اونم خیانته خانم زارعی - همه همینطورن ! اما گاهی فقط یه سو تفاهمه - در مورد من اوضاع فرق میکنه همه چیز مثل روز روشنه - پس در این صورت فقط می تونم بگم متاسفم - ممنون الهام هم وارد اتاقش شد و درب اتاقش را محکم بست تا من صدایش را بشنوم من و خانم زارعی نگاهی به هم کردیم و من گوشی تلفن را برداشتم و شماره اتاق آنها را گرفتم الهام گوشی را برداشت - بله؟ - مانی : گوشی رو بدید به آقای روزگار لطفا الهام حرفی نزد و گوشی را مهدی برداشت - مهدی بله؟ - آقای روزگار هنوز شما نمی دونید وقتی تو اتاق تنها هستید نباید در و ببندید عقل و شعورت کجا رفته ؟ - به خدا من نبستم - حالا هر خری بسته چرا نمی فهمید اینجا اداره است خونه خاله که نیست - باشه بابا چرا عصبانی میشی الان در و باز میکنم - به اونی هم که در و بسته بگو اگه یه بار دیگه بخواد قانون و زیر پا بزاره من خودم نامه استعفاشو می نویسم - باشه بهش میگم محکم گوشی را کوبیدم سرجایش و دو ثانیه نشد که مهدی در را باز کرد . ادامه دارد... قربانی چهارم یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟ این یکی و دیگه گمونم بیشترتون میشناسیدش و از مطالب زیبا و طنزش بسی لذت کافی و وافی رو میبرید کسی که اصلا قصد ازدواج نداره و از اینکه یکی بهش پیشنهاد ازدواج بده بینهایت خوشحال نمیشه .یه کم زود رنجه و کامنتای مزخرف رو سانسور میکنه ( خود من چندین بار کامنتام سانسور شده). اما در نهایت قلبی پاک و ساده داره که با بقیه صفات خوبش جمع کنی میشه یکی که خیلی دوست داشتنیه در ضمن یه کم کلاس هم واسه ما میذاره ها چون کمتر میاد اینجا. آهان یادم رفت بگم مدیر ساختمونشون هم هست. این شخص شخیص کسی نیست جز مودی نازنین در وبلاگ ترشمزه گیهای مودی خانووم عنوان وبلاگ: یادداشت های یک زن سیصد ساله عکس لوگو : متن لوگو : این منم زنی مومیایی شده متولد اصن به شما چه دهههههه!!!! پست: این صحنه رو مجسم کنید که یک عدد مودی مودیانی در حالی که به شدت عصبانی است سوار تاکسی میشود یک عدد مرد شیک پوش جان جون هم بر روی صندلی عقب نشسته است و مشغول مکالمه با همسر جانش می باشد بعد که مکالمه اش تمام میشود یک نگاه به من می اندازد و لابد می گوید عجب هلوی هالوئیه یهو متوجه می شوم که کارت ویزیتش در کنار من است سریع آن را برداشته و با لخند موزیانه میگویم آقا کارت ویزیتتون اینجا افتاده . آن مرد نا جان هم میزند در ذوق ما و می گوید نخیر این کارت ملی خودته از کیفت افتاده حالا این شما و این قیافه من . وقتی آش و لاش به خونه رسیدم یهو دیدم که تو پارکینگ جلسه است بعد گفتم چطور به ما خبر ندادید گفتن ما می خواستیم تا شما نیستی جلسه بذاریم که نشد خلاصه من مجبور بودم برم و شرکت کنم وقتی چشممان به جمال همسایگان روشن شد تازه فهمیدم که ای وای من چرا تا حالا متوجه این همه مرد مجرد در ساختمان نشده بودم که ناگهان یک عدد مهندس مجرد که کچل خوشتیپی بود به من زل زد و من سریع گفتم نه! بنده اصلا قصد ازدواج ندارم برادر (شخصا هیچوقت نفهمیدم چه را میگن برادر ) بعد آنها اصرار کردند و من چون دیدم آقای مهندس خوش تیپه قبول کردم و با صدای بلند گفتم بلهههههههه و بعد همه آمدند گفتند چون شما مدیریت ساختمان را قبول کردی پس از فردا باید همه جا را تی بکشی و من تازه فهمیده بودم که چه بلایی سرم آمده است خواهرم مرسدس که زبان بلده یک بار میره ساندویجی یارو میگه بپیجم خواهرم میگه نه مستقیم برو . به این عکس نگاه کنید : گمانه زنی : درسته هیچ چیزی نمی بینید درواقع این عکس یک مرد خوش تیپ بود که اول مجرد بود بعدش ازدواج کرد بعد من عکسشو پاره کردم. پس دیگه نیست حالا من یه غلطی میکنم و یه کامنت برای مودی میذارم توجه کنید: مانی : سلام مودی مودی: سلام و کوفت مانی ناجون دههههه !! فکر کردی من نمیدونم تو زبونت سوسک گذاشتی که تا سلام کردی بپره بیرون منو بترسونه دههههه!! من فقط سلام عمو علی و جواب میدم دهههه!! راستی مانی جان مجردی دیگه نه ؟ چند سالته ؟ اگه بالای ۳۰ هستی من جوابم مثبته ها پی نوشت : این دیگه از خودمه بابا جان ۱- به علت سرما خوردگی شدید بهتر از این نشد بنویسم در ضمن کمی هم مراعات فرمودیم. فکر نکنید ترسیدیما ولی خب ما باید حالا حالاها زنده بمانیم. ۲- از یک نفر باید یه معذرت خواهی بکنم که بعدا به موقعش میکنم اما این معذرت خواهی هم متفاوته (یه ایده جالب دیگه) که به موقش انجام میشه قربانی سوم خب رسیدم به جاهای جذاب قضیه اما این شخصی که معرفی میکنم در واقع دانشمند گروهه کسی که معلومات بیستی داره و اگه به حرفا و آموزش هاش عمل کنیم میریم بهشت یا بهشت و میاریم اینجا ( من که هر موقع میرم وبلاگش فکر میکنم دارم با کیف و دفتر و مداد میرم مدرسه ، تازه دستتم تکون میدم و راه میرم) این شخص نازنین و بچه مثبت و آدمی با روحیات کاملا روشن و سفید شخصی نیست جز الهام گل در وبلاگ زن بودن عنوان وبلاگ : این وبلاگ را یک بچه مثبت مینویسد از اون پاستوریزه هاش عکس لوگو: متن لوگو : می خواهم در این وبلاگ هرچه که عشقم بکشد بگویم شما هم باید عمل کنید والا... به کسی هم ربطی ندارد اما اگر خوب ببینید میفهمید که این درد و مرض و کوفت ها همه از خودتان است دلیل همه این مسایل بحران ترشیدگی و رئیس جمهوری احمدی نژاد هم همینهاست پست : اینجا قرار است دموکراسی حاکم شود درست است که من حوصله همکارانم را ندارم چون همشان مردهای کچل شیکم گنده هستن ( اوا چرا تا الان به این قضیه فکر نکرده بودم) اما رئیسمان آدم شده و گفته باید همه لباس فرم بپوشن و اونم یک رنگ آخه یکی نیست بگه رنگ نارنجی با قرمز میاد آخه این که میشه شبیه املت اما قراره رای گیری بشه که چه رنگی انتخاب کنیم شما بگید چه رنگی و دوست دارید ؟ سایه ها قسمت سه هزار و پانصد و نود و شش و نیم : خب ببینم تمریناتتان را انجام دادید یا نه مشق هایتان را بیارید تا من خط بزنم حالا تمام لیست هایی که نوشتید بیندازید سطل آشغال چون تا الان سر کار بودید اما اگر می خواهید آدم شوید بروید جلوی آینه و بگویید من ... تنبل... هستم من... حسود... هستم من ... خیلی احمقو خیلی چیزای دیگه هستم من خیلی ............................( هرچه رکیک تر بهتر) آفرین حالا شما به مرز جنون رسیدید خب اما ادامه سیبیل جینگولی باید بهتان بگویم که سیبیل جینگولی آن دختران بدبخت را انداخت توی دیگ و شروع کرد به درست کردن سوپ همسر اما آن دختر که خیلی با هوش بود فریاد زد و داداشای گردن کلفتش اومدن و سیبیل جینگولی و کشتند . کامنت دونی : مانی : اگه این تمرین ها رو انحام بدیم چی میشه الهام : شما سعی کن مثبت فکرکنی عزیزم من هم اول اینگونه فکر می کردم عزیزم اما بعدش که حسابی تمرین کردم دیدم بهترین راه رسیدن به نگاهی است که عزیزم سرم گیج رفت نزدیک بود چشمانم از حدقه بیرون بزند اوضاع خراب تر شده بود حالا هم جواب الهام را باید میدادم هم جواب خانم زارعی را چه باید می گفتم راهی برایم نمانده هرچه می گفتم اوضاع خراب تر میشد پس بهتر بود حقیقت را بگویم - مانی : ببینید خانم زارعی حق با شماست من معذرت می خوام اما قصد نداشتم که به شما توهین کنم فقط شما داشتید ناخواسته به من کمک می کردین همین - ببینید آقا مانی من برای شما احترام زیادی قائلم اون هم به خاطر رفتار و نوع برخوردتونه که من می پسندم اما شما مثل اینکه پیش خودتون خیال پردازی هایی کردین و فکر کردین هرچی که شما بگید من باید انجام بدم - نه اینطور نیست - اجازه بدین من حرفمو بزنم - باشه - اصلا شما از کجا میدونستید که من به شما تو این مورد خاص حتما کمک میکنم که بدون اینکه منو در جریان بذارید منو وارد این بازی کردید. شما حق ندارید بجای من تصمیم بگیرید - من نخواستم... - خواهش میکنم چند لحظه به حرف من گوش کنید بعد هرچی خواستید بگید من سرم را به زیر انداختم و با صورتی گر گرفته از خجالت و سرخ شده به حرفهایش گوش دادم - آقا مانی شما خیال کردین که کی هستین ؟ یکی که هر کاری خواست می تونه با هرکی که بخواد بکنه ؟ یا یه جنتلمن که امروز به یکی لبخند بزنه و فردا با کاراش حرصشو در بیاره ؟ اصلا هم ککش نگزه متاسفم براتون آقا مانی من در مورد شما اشتباه کردم . شما آنقدر ها هم که نشون میدین با شخصیت و با هوش نیستید باورم نمیشد که اینگونه جلوی خانم زارعی کم آورده باشم شاید او راست می گفت من که هستم ؟ نکند واقعا من همان هیولایی هستم که او می گوید ماجرای الهام را بکلی فراموش کردم و به این فکر میکردم که چرا اوضاع اینگونه شد چرا خودم را در این مخمصه انداختم . - زارعی: چرا ساکتید؟ نوبت شماست . حرف بزنید و بگید که چرا اینکار و کردین شاید تخلیه بشید - معذرت می خوام همین!! دیگر چه میتوانستم بگویم از جایم بلند شدم و از اتاق خارج شدم هیچ توجهی هم به اتاق الهام نکردم مرخصی ساعتی رد کردم و از شرکت خارج شدم. همینطور قدم میزدم به کجا مهم نبود باید می رفتم . نیم ساعت گذشت تشنه بودم به اطراف نگاه کردم تابلو پیتزا شب برایم آشنا بود موبایلم را از جیبم بیرون آوردم به عکسها نگاه کردم هر عکسی که نگاه می کردم انگار خنجری بود که به قلبم فرو میرفت آن هم نه از روبرو بلکه از پشت و ناگهانی. به طرف پیتزا فروشی رفتم وارد شدم و بر روی همان صندلی که مهدی نشسته بود نشستم گارسون به طرف آمد و پرسید چی میل دارم - مانی : لطف کن یه آب میوه خنک - اما اینجا پیتزا فروشیه - می دونم اما لطف کنید از آبمیوه فروشیه کناری یه آب میوه خنک برام بخرید - نوشابه داریم بیارم براتون ؟ - نه آب میوه لطفا و باز به عکسها نگاه میکردم . غرق در افکار خودم بودم و با شدت خشم به آنها نگاه میکردم که ناگهان صندلی روبرو به عقب کشیده شد و یک نفر نشست بر روی آن رو بروی من سرم را بالا نگرفتم تا اگر مزاحم است خودش برود چند ثانیه گذشت تا سرم را بالا گرفتم الهام روبروی من نشسته بود با یک لبخند. - الهام : چی داری میبینی که انقدر محوش شدی - تو اینجا چیکار میکنی ؟ - اومدم ببینم بر سر این اسب چموش چی اومده - اصلا حوصله اراجیف گفتن ندارم - چه با خشانت ! تو هنوز منو نشناختی ؟ با این ادا و اصول نمی تونی من و دک کنی تا نگی چی شده من نمیرم - چجوری فهمیدی من اینجام - خیلی ساده دنبالت اومدم - کار خوبی نکردی - میگم اون چیه تو گوشیت که هی بهش نگاه میکردی عکس رقیب منه ؟ یا عکس خانم زارعی ؟ - تو خجالت نمیکشی از تو شرکت منو تعقیب کردی که بیای اینجا بهم متلک بگی - مانی تو معلومه چته ؟ چرا نمی گی چی شده ؟ قشنگ حرف بزن ببینم چی شده ؟ - ببینم اینجا واست آشنا نیست ؟ - هست . با دوستام چند باری اینجا اومدم - با کدوم دوستاتون - چه فرقی میکنه ؟ - میدونی من تو موبایلم جیو نگاه میکردم - آره عکس خانم زارعی و - خانم زارعی و مهدی با هم رفتن پیتزا خوری - بده ببینم کدوم مهدی همین مهدی خودمون عجب نانجیبیه - آره همین مهدی خودتون ادامه دارد... پی نوشت : 1- به خاطر مشغله زیاد کاری نتونستم بیشتر از اینا بنویسم شرمنده همه شدم 2- نمی دونم ادامه داستان و بنویسم بعد وقتی تموم شد بقیه دوستان و معرفی کنم یا اینکه دوستان و اول معرفی کنم لا بلاش داستان و بنویسم یا فعلا داستا نو کنسل کنم تا بعد از معرفی دوستان . شما بگید چیکار کنم 3- امروز نزدیک بود یک تصادف شدیداللحن بکنم و با دعای خیر دوستان ما به هلاکت برسیم ( هلاکت چون گمونم در منظر دوستان الان من از سربازای اسرائیلی هم بدترم) اما با یک حرکت چریکی این عملیات ترور نافرجام شد و من جان سالم به در بردم از اون حرکاتی که باید برای اینکه جونت سالم بمونه خودتو پرت کنی روی ماشینو بعدش شونصدتا پشتک بزنی و در آخر پرت کنی خودتو روی چمنای وسط بلوار تا یه ماشین دیگه عین سوسک لهت نکنه بعدش امت شهید پرور هم که خیال کردن من دارم حرکات ژانگولر انجام میدن واسم دست زدن . یکی نیست به اینا بگه آخ آدم با لباس رسمی و کیف سامسونت حرکات ژانگولر انجام میده بابا جان خنگولا من مثلا تصادف کردما 4- بابا جان شما با این کارا نمی تونید من و از این مسئولیت خطیر باز بدارید حالا هی دعای توسل بخونید که من بمیرم . قربانی دوم امروز میخوام یه انسان گل رو به شما معرفی کنم یکی که خیلی نازه و خیلی با احساسه در ضمن یه گل فروشی هم داره با یه دنیا صفا و صمیمیت ایشون کسی نیست بجز علی کازابلانکا عمو علی خودمون متن لوگو : من سر راستی و تمیز خود را به لطف نبودن شامپوهای ریزش مو دارم بدی تو کار ما نکه نیست اما یه جایی یه وقتی من حالتونو میگیرم آدم که مال خودش نیست سلام اسمش رجبعلی سرخکوهی دره بالا بود اما بهش میگفتن احمدی نژاد... یکم شعر این روزها خیلی نجیب شده ام می گویند در نجابت به پدرم رفته ام ناخنم چه زود بلند می شود كمرم چه تند خمیده می شود فارسی ِ اول كه یادتان هست « آن مرد با اسب آمد » آن اسب ، من بودم ! دویوم : دو جور موجود شبیه سازی شده داریم انسان بوقلمون صفت بوقلمون انسان صفت اولی اصلا شبیه سازی شده نست بلکه خوده اصلشه دومی هم هنوز شبیه سازی نشده سیوم دیالوگ: حاجی سیدتو کشتن دیالگ همه فیلمهای جنگی چهارم : به همه دوستان که اسمشون سر زبونا افتاده تبریک میگم سیرترشی و مودی و چند صد نفر از دوستای دیگم پنجم : اسمش رجبعلی سرخکوهی دره بالا بود البته تو مهد کودک صداش میکردیم سرخی اما بعد ها که بزرگ شده بودیم همه بهش میگفتن محمود احمدی نژاد صورتش همیشه گل انداخته بود و لپهای قرمزش باعث شد که سرخی صداش کنیم . یادش بخیر اون روزها که من دنبال کفشدوزک میگشتم تو باغهای مردم و بعد میرفتیم و بیشتن باقالا (ما به زبان محلی به سویای روغن گرفته نشده میگیم ) می کندیم و با رفقا می خوردیم بعدش صاحب زمین دنبالمون میکرد ما هم در می رفتیم سرخی هم که همیشه دنبال من بود و همینجوری یه ریز وراجی میکرد بعد ها وقتی بزرگ تر شد به خاطر شباهت زیادی که داره بهش می گفتن احمدی نژاد امروز از تو حیاط خونه که نیگاه کردم دیدم لودر اومده داره کل سرخ کوه در بالا رو جمع میکنه میبره رانندش هم احمدی نژاد بود (اینطوریه!) حالا فرض کنید من براش کامنت بذارم توجه کنید مانی : علی جون خیلی زیبا نوشتی لذت بردیم علی : واسه اینکه شما خیلی ......... گل فرستادیم!! بر آن شدیم تا وبلاگ دوستان و نزدیکان مجازی خود را معرفی کنیم اما نه به سبک و سیاق و روال عادی برنامه بلکه به گونه ای متفاوت چگونه ؟ اینگونه !!!!!! ( بقول شیرازی) اول یک مطلب به سبک وبلاگ او می نویسم یک کامنت از خودم میگذارم و به روش او جواب میدهم همین! شما خودتان بخوانید حدیث مجمل از این مفصل (خدایی آپولو که نمی خوای هوا کنی واضحه دیگه) و اما قربانی اول طبق آخرین تحقیقات انجام شده مردها مثل آبگوشت بز باشند وقتی می ری می خری نه آبه نه گوشت نه بز بلکه فقط توش سیب زمینیه به نظر شما آبگوشتی که توش بز باشه پیدا میشود آیا؟ پ. ن :۱- الان حس خوبی دارم موزیک به راه سیمین غنایم را می بلعم ۲- مولانا هم که لاینفک است ای پادشه خوبان داد از کمان ابروی کافر کیش ۳- از من حرکات موزون از تو انکار حالا فرض کنید من برای او کامنت می گذارم به کامنت من و جواب او دقت کنید: مانی : آبگوشت بز دار پیدا نمیشه اما بز آبگوشت دار چرا من( جوابها رو با من میدهد): شما مگه فضول هستی که تو کار بزها دخالت میکنی دیگه خودتون بشناسیدش دیگه (نخندید نوبت خود شما هم میشه) من برگشتم تا ببینم کیست . الهام در چارچوب درب ایستاده بود و با هیجان همراه با تعجب و چشمان درشت به من و خانم زارعی نگاه میکرد. - مانی : خانم صابری گمونم یادتون رفت در بزنید - الهام (با عصبانیت) : ببخشید معذرت می خوام حواسم نبود که مهمون دارید . - اشکالی نداره دفعه بعد حتما در بزنید - ببخشید آقا مانی میشه قبل از اینکه غیبتون بزنه و برید مرخصی با ما هماهنگ کنید تا اینجوری کارامون لنگ امضای شما نباشه - نخیر نمیشه چشمان الهام از حالت خشم به حالت تعجب تبدیل شد شاید باور نمی کرد که این من هستم که جلوی خانم زارعی با او اینگونه برخورد میکنم . - الهام : اینا کارای دیروزه که شما نبودید همینطور بلا تکلیف مونده - باشه بذارید روی میز من بعد رو به خانم زارعی کرد و با لبخند مصنوعی گفت : - خانم زارعی منتقل شدین اینجا؟ - آقا مانی کمک می خواست منم اومدم کمکشون کنم - آهان ! آقا مانی شما اگه کمک می خواستین خب به ما میگفتین چرا مزاحم خانم زارعی شدین ؟ - مانی : اینجوری راحت ترم - الهام: با اجازه و از اتاق من خارج شد . کمی دلم خنک شده بود نگاهی به خانم زارعی کردم هیچ تعجبی در نگاهش ندیدم شاید فکر میکرد که من همیشه اینگونه برخورد میکنم . سرایدار میز و صندلی جدید را آورد و من گفتم آن را در جای قبلی من بگذارند یعنی درست روبروی الهام دلم می خواست الهام در تمام این مدت به جای من خانم زارعی را ببیند. کار شروع شد خانم زارعی به شدت و خیلی با حوصله کار میکرد و سعی می کرد به نحو احسن فعالیت کند البته کار های او همیشه اینگونه بود یعنی هر کاری را که شروع میکرد با نهایت دقت انجام میداد و به خاطر همین خصلتش بود که با این سن کم مسئول امور مالی بود و چند پیر مرد حسابدار هم زیر دستش کار میکردند . پشت میز خودم نشستم و همانطور که کار میکردم منتظر بهانه میگشتم که سر صحبت را باز کنم . از جایم بلند شدم و نیم نگاهی به اتاق رو برو انداختم الهام نشسته بود و مشغول بازی کردن با خودکارش بر گشتم طرف قفسه ها و همزمان گفتم : - خانم زارعی نمی خواد خودتونو خسته کنید - نه خسته نمیشم - اینجوری اگه کار کنید که امروز تموم میشه - مگه شما نمی خواید زود تموم بشه (انگار می خواست از دهان من حرف بکشد) - چرا ولی دوست ندارم شما خسته بشید - ممنون که بفکر منید ( با کمی خجالت) خانم زارعی واقعا خانم خوبی بود سر به زیر و مودب به فکرم رسید که ای کاش الهام هم مانند او کمی خوددار بود کاش او هم مثل خانم زارعی ... - خانم زارعی : چیزی شده - نه چطور مگه - آخه به پنجره خیره شدید گفتم شاید مشکلی پیش اومده براتون - نه داشتم فکر میکردم - حس می کنم شما مشکلی دارید درسته؟ - آره - من میتونم کمکتون کنم ؟ - خیلی ممنون من همین الانم کلی بهتون زحمت دادم - نه این که کار شرکته فرقی هم نمیکنه چه اینجا و چه اتاق خودم - خارج از کار شرکت می خواستم بگم اگه کمکی از من بر میاد حاضرم براتون انجام بدم - شما خیلی مهربونید ممنون اگه لازم بشه بهتون میگم - شما متولد چه ماهی هستید - شما چی فکر می کنید؟ - یعنی باید حدس بزنم ؟ - آره اگه میتونید ؟ - شما بهتون میخوره آبانی باشید - چه جالب ! از کجا فهمیدید - از رفتارتون همه آبانی ها عادت دارن با تحکیم حرف بزنن اعتماد به نفس خوبی دارن و اینکه خیلی انتقام جو هستن - انتقام جو ؟ - آره - چطور ؟ مگه این خصلت من و دیدید؟ - آره - من از کی انتقام گرفتم تا حالا؟ - میتونم باهاتون راحت صحبت کنم ؟ - آره بفرمایید - ببینید امروز که شما اومدید پیش من اولش فکر کردم که لابد برای کسی مشکل مالی پیش اومده - میدونم گفتید همون موقع - اما بعد از اینکه شما قضیه رو گفتید خوشحال شدم که بیام پیشتون و کمکتون کنم - الان خوشحال نیستید؟ - هستم اما گمونم بدونم قضیه از چه قراره کمی تعجب کردم و با لکنت گفتم - کککدوم قضیه ؟ - ببینید من برای شما خیلی ارزش قائلم اما شما دارید از من سو استفاده می کنید تا حرص یکی دیگرو در بیارید - من ! من ! اینطور نیست شما دارید اشتباه می کنید - من بچه نیستم آقا مانی خواهش میکنم شعور منو دست کم نگیرید سرم گیج رفت نزدیک بود چشمانم از حدقه بیرون بزند اوضاع خراب تر شده بود حالا هم جواب الهام را باید میدادم هم جواب خانم زارعی را ادامه دارد... من نمیدونم چیه این بازیه که همه میگن بازی بازی خدایی بیایید این بازیو مثلا با گرگم به هوا مقایسه کنید . آخه به این میگن بازی . بازی که توش دست و پا شکسته نشه بدرد نمی خوره که اما حسب الامر دوستان ما هم طبق معمول دعوتیم و سعی می کنیم به خودمان بقبولانیم که داریم بازی میکنیم بازیشم اینجوریه که باید اسم ۵ نفر رو کی دوس داری ببینی بگو بعد ۵ نفر رو که دوس نداری ببینی بگو بعد حال ۵ نفر رو بگیر( اینو دیگه خودم اضافه کردم واسه تنوع) و اما ۵ نفر اول من همه رو دوست دارم ببینم حتی شده برای یک بار مثلا ۱- نوگل بانوی مهر ( هر هر) ۲- هستی عرض ادب داریم خدمتشان ۳- هاله مادر بزرگ اجق وجقی ۹۰ ساله ۴- مودی زبان دراز( خودش گفتهبه من چه ) ۵- حمید رضا مهربون ۵- علی کازابلانکا گل فروش ۵- نگین که آدرس نمی نویسه ۵- خانومی قهر قهرو ۵- ستاره مشاور ما در امور نویسندگی 5- شیرازی 5- پنجتا شد دیگه نه؟ و اما اونایی که دوس ندارم ببینم 1- حضرت عزرائیل 2- مدیرعامل شرکتمون (درسته حقیقیه اما نمیخوام ریختشو ببینم ) همین دوتا بعدش هم همه دعوتین به این بازیه بی نهایت جذاب پیش نوشت : با عرض پوزش از دوستان به خاطر طولانی شدن انتظار اما از دیروز ساعت ۱۱ صبح تا همین ساعت خط اینترنت قطع شده بود و ما همچنان درتلاش بودیم برای برقراری ارتباط با شما و اینک ادامه داستان : کوه نوردی خیلی موثر بود روحیه ام کاملا تازه شده بود سعی کردم هنگام کوه نوردی به هیچ چیز فکر نکنم و فقط از طبیعت لذت ببرم بطور کامل فکر الهام را از ذهنم بیرون کرده بودم البته کمی سخت بود اما انقدر زیبایی در طبیعت وجود دارد که بتوان به کمک آنها از همه تعلقات دل کند. به خانه که برگشتم نگران رفتار الهام بودم و اینکه نمی دانستم او چگونه رفتار کرده است از پدرم سوال کردم و او گفت که از شرکت چندین نفر تماس گرفتند و با من کار داشتند و اینکه یک خانمی به اسم صابری هم از شرکت هر 2 ساعت به 2 ساعت زنگ میزد و می پرسید که من برگشتم یا نه دیگر زمان آن رسیده بود که تصمیم نهایی را بگیرم و خودم را از این منجلاب نجات دهم تمام وقایع این چند وقت از زمان آشنایی با الهام تا آخرین دیدار را در ذهنم مرور کردم اما هیچ دلیل منطقی پیدا نکردم تا بتوانم الهام را از اتهام تبرئه کنم . بنا براین تصمیم گرفتم تلافی کنم. خانم زارعی مسئول امور مالی و حسابداری شرکت بهترین کسی بود که می توانست به من کمک کند . شخصی احساساتی اما منظم با ظاهری آراسته که از مدتها پیش متوجه ، توجه بیش از اندازه اش به خودم شده بودم . خانم زارعی چهره چندان جذابی نداشت اما زشت و کریه المنظر هم نبود و در واقع قابل تحمل بود . رفتار او با من چنان تابلو بود که همه پرسنل متوجه این قضیه شده بودند و حتی گاهی برای حل مشکل مالیشان به من متوسل می شدند و الحق هم خانم زارعی هیچگاه روی من را زمین نینداخته بود. اما من هیچگاه رفتار مشکوکی از خودم بروز نداده بودم تا او دلخوش شود و همیشه در چارچوب اداری با او برخورد می کردم . رفتار خانم زارعی با من در برخی مواقع حتی حس حسادت الهام را بر می انگیخت و در چندین مورد هم الهام به من اعتراض کرده بود اما به دلیل اینکه من رفتارم هیچگونه اشکالی نداشت الهام هم متقاعد بود که مقصر من نیستم و نباید حساسیت نشان دهد . با این توصیف خانم زارعی تنها کسی بود که می توانست انتقام مرا بگیرد . صبح زود قبل از اینکه الهام به موبایلم زنگ بزند از خواب بیدار شدم لباس پوشیده و راهی شرکت شدم. به درب شرکت که رسیدم موبایلم زنگ خورد و چون تلفن روی منشی تلفنی بود الهام این پیغام را گذاشت : مانی معلومه کجایی ؟ مردم از دلشوره ، یهو بی خبر میزنی میری کوه بدون اینکه به من بگی ! نمیگی من از دلواپسی می میرم ! امروز که شرکت میای ؟ بیدار شدی حتما یه زنگ به من بزن دارم میمیرما. وارد شرکت شدم مامور نگهبان با دیدن من آن هم نیم ساعت قبل از شروع ساعت کاری بسیار تعجب کرده بود و من با زدن اولین اثر انگشت وارد شرکت شدم ، شرکت برایم حکم میدان جنگ را پیدا کرده بود و انگار می خواستم در جنگی تمام عیار شرکت کنم.به اتاق خودم رفتم و صندلی و میز خود را تغییر دادم به گونه ای که دیگر الهام از روبرو نمی توانست مرا ببیند. خودم هم ندانستم چرا اینکار را کردم اما مطمئن بودم که نمی توانم دیگر او را ببینم. کنار پنجره اتاق ایستاده بودم و شاهد آمدن تک تک پرسنل به شرکت بودم و با دیدن خانم زارعی بلا فاصله از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق او رفتم . کنار درب اتاقش به او رسیدم و اول من سلام کردم - مانی: سلام - اٍ شمایید آقا مانی ترسیدم - ببخشید شرمنده - نه بابا شما ببخشید که من ندیدمتون ! صبح زود اومدین امروز خبریه؟! - خبر که آره یه کم پرونده های حقوقی شرکت به هم ریخته زود اومدم که درستشون کنم - بفرمایید تو در اتاقش را باز کرد و منتظر ماند من برم داخل و من هم وارد اتاق شدم. - خانم زارعی : بزارید حدس بزنم ؟ - مانی : چیو ؟ - اینکه شما امروز اول صبح اومدین پیش من و افتخار دادین علتش چیه ؟ - مگه حتما باید علتی داشته باشه ؟ - تو این مدتی که شما تو این شرکت هستید فقط 4 بار اومدین حسابداری اونم برای اینکه مشکل همکاراتونو حل کنید . حتی زمانی که من زنگ میزدم به شما و می گفتم بیاید فیش حقوقی تونو امضا کنید شما می گفتید بدم به سرایدار براتون بیاره - حق با شماست ( با لبخند ) - خب الان هم لابد یه کسی وام یا مساعده لازم داره درسته؟ - نه وام و نه مساعده بلکه یه نفر هست که مساعدت لازم داره - چی ؟ آقا مانی شما خوب می دونی که هر کاری بگی من انجام میدم براتون اما گمونم دیگران دارن از این قضیه سو استفاده میکنن - ببینید خانم زارعی من خودم از شما کمک می خوام البته نه کمک مالی - مشکلی پیش اومده؟ - گفتم که من پرونده هام یه کم به هم ریخته بنا بر این احتیاج دارم یک نفر یه چند روزی بیاد پیش من و کمکم کنه و چون حسابداری بیشترین نیرو رو داره گفتم به شما بگم اگه یکی از نیروهاتونو چند روزی بفرستید پیش من خیلی ممنون میشم - آهان ! فهمیدم راستش نیرو که دارم ولی فعلا به همشون کار دادم دارن حسابهای کل استانها رو انجام میدن ، دوتاشون هم که رفتن ماموریت - باشه ممنون ببخشید مزاحمتون شدم - نه نه اصلا منظورم این نبود. من می خواستم بگم که اگه شما بخواید من خودم میام کمکتون می کنم . - من نمی خوام مزاحم شما بشم - نه چه مزاحمتی! فعلا سر من از همه خلوت تره تازه یه تنوعی هم برای خودمه برق خوشحالی را در چشمانش می دیدم حسابی نقشه ام گرفته بود منتظر این پیشنهاد بودم . - مانی : پس من امروز منتظرتونم - باشه من نیم ساعت دیگه میام اونجا به طرف اتاق خودم رفتم . درب اتاق الهام هم باز بود با کمی دقت متوجه شدم که الهام هنوز نیامده است . وارد اتاق آنها شدم . - مانی : به به آقا مهدی - سلام مانی جان خوبی؟ - به لطف شما خانم صابری هنوز نیومده؟ - نه! کارش داری؟ - کجاست؟ - چه میدونم لابد خواب مونده - وقتی اومد بگو از کار دیروز هرچی مونده بیاره تو اتاق من تا انجام بدم - باشه اومد بهش میگم برگشتم که بروم اما دوباره منصرف شدم و رو کردم به مهدی و گفتم - ببینم رو صورتت جای مشته، دعوا کردی مگه؟ - جداً کو؟ کدو طرف ؟ - سمت راست یه کم قرمز شده - دو روز پیش با یه بنده خدایی رفتیم پیتزا بخوریم یهو یه دیونه اومد یقه مار رو گرفت و شروع کرد به چرت و پرت گفتن. ولی من هرچی تو آینه نگاه کردم جایی نمونده بود ، تو چجوری فهمیدی؟ - زیاد معلوم نیست من همینجوری حدس زدم حالا با کی رفته بودی؟ - جزو اسراره ! نمیشه گفت ( با یک لبخند حاکی از کیف کردن) - خوبه مارموز شدی ؟ - مارموز چیه دیگه ؟ - همون مرموز با این تفاوت که به آدمهای مارمولک مرموز می گن مارموز برگشتم و به طرف اتاقم رفتم . خانم زارعی یک ربع بعد وارد اتاقم شد و من خیلی با خوشرویی و خوشحالی و سرحالی با او برخورد کردم و بعد زنگ زدم به سرایدار و گفتم از انبار یک میز و صندلی اظافه برای من بیاورد و بعد رو به خانم زارعی کردم و گفتم ؟ - تا میز و صندلی و بیارن شما بیید جای من بشینید - نه خیلی ممنون من اینجوری راحت ترم - اگه قرار باشه با من تعارف کنید که اینجا نمی تونیم کار کنیم پس خواهشا تعارف و بذارید کنار - چشم هرچی شما بگید خانم زارعی پشت میز من نشسته بود مشغول حرف زدن با من بود و من هم مشغول مرتب کردن پرونده ها و بودم که ناگهان به سرعت یک نفردرب اتاق را باز کرد و وارد اتاق من شد . من برگشتم تا ببینم کیست . الهام در چارچوب درب ایستاده بود و با هیجان همراه با تعجب و چشمان درشت به من و خانم زارعی نگاه میکرد. - مانی : خانم صابری گمونم یادتون رفت در بزنید - الهام : (با عصبانیت) ... ادامه دارد ... پی نوشت : هرچه بگویم شاید رنگ تملق بگیرد پس فقط می گویم تبریک گل من 
![]()
![]()
)
ادامه مطلب




نوشته شده در سه شنبه 1387/07/30ساعت
10:14 توسط مانی | |
نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت
10:46 توسط مانی | |
نوشته شده در شنبه 1387/07/27ساعت
8:57 توسط مانی | |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت
10:19 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23ساعت
9:13 توسط مانی | |
نوشته شده در یکشنبه 1387/07/21ساعت
15:25 توسط مانی | |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت
14:37 توسط مانی | |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/17ساعت
10:45 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/07/16ساعت
12:30 توسط مانی | |
نوشته شده در دوشنبه 1387/07/15ساعت
11:11 توسط مانی | |
نوشته شده در یکشنبه 1387/07/14ساعت
7:57 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت
14:17 توسط مانی | |
نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت
14:12 توسط مانی | |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/04ساعت
12:19 توسط مانی | |


