تبليغاتX
ابسولوت با طعم خنده
ابسولوت با طعم خنده

قالب این وبلاگ ساخته مژگان عزیزه

که یه چند روزی با مشکل روبرو شده بود و مژگان جان زحمت کشید و درستش کرد منم همینجا تشکر

می کنم ازش

خدایی کارش معرکه است حرف نداره

نوشته شده در یکشنبه 1387/06/31ساعت 13:11 توسط مانی | |

دلم می خواست با هر چهار تا لاستیک ماشین از روی آن شکم گنده مهدی رد شوم و صورتش را با آسفالت خیابان پرچ کنم .

 

رو بروی آنها رسیدم دور و برشان شلوغ بود و مردم حسابی مشغول شلوغ کردن قضیه بودند با موبایلم چندتا عکس از آنها گرفتم مخصوصا زمانی که  الهام دست مهدی را میکشید تا قائله را تمام کند و بعد حرکت کردم  به طرف خانه.

 

احساس بدی داشتم و  مدام به خودم بد و بیراه می گفتم . انگار رنگ شهر سیاه شده بود و سیاهی بر همه چیز تسلط پیدا کرده بود  حتی بر دل من . همه انسانها برایم خائن بودند و هیچ گل رنگی وجود نداشت یاسیاه بودند یا باز هم سیاه.

 

کلید داشتم اما زنگ زدم دلم می خواست در را برایم باز کنند  همچون کودک بهانه گیری بودم که دلش می خواهد به زمین و زمان گیر دهد. پدر در را باز کرد 

-         پدر: مگه کلید نداری

-         مانی: دارم ولی نمی دونم کجا گذاشتم

-         ببینم سر و صورتتو، بادمجونا کجا کار گذاشته شدن ها؟

-         دعوا نکردم که!

-         خوبه پس تصمیم عاقلانه عارفانه گرفتی

-         عارفانه اش دیگه چیه؟

-         عارفانه یعنی اینکه بعد از اینکه تصمیم عاقلانه گرفتی که دعوا نکنی نشستی و عین بچه ننه ها  گریه کردی

-         گریه برا چی ؟

-         گریه برای کودکان بی سرپرست دیگه

-         مگه بچه ام گریه کنم

-         آهان اونوقت چشمات از بی خوابی اینجوری پف کرده

-         نخیر گرد و خاک رفته تو چشمم

-     بدو برو صورتتو بشور واسه منم ادای آدم گنده ها رو در نیار  . جدیدا اشکت دم مشکت شده ها بعد از ناهار هم یک شطرنج آبکی میزنیم تا بهونه داشته باشی باهام حرف بزنی.

 

سرم را انداختم پایین و  وارد خانه شدم  . روحیه پدرم همیشه  به من انرژی مثبت می دهد  و همین است که هیچگاه هیچ غم و غصه و مشکلی نتوانسته مرا از پا در بیاورد .

 

ساعت 8 شب الهام به موبایلم زنگ زد  اما من گوشی را بر نداشتم  تا ساعت 11 شب هر نیم ساعت به نیم ساعت زنگ میزد و پیغام می گذاشت اما من هیچ نمی خواستم که با او صحبت کنم.

 

فردا آن روز هم من  سر کار نرفتم و چون می دانستم الهام  زمین و زمان را به هم خواهد دوخت تا مرا پیدا کند  موبایلم را عمدا خانه جا گذاشتم و تنهایی رفتم کوه تا شاید آب و هوای کوه باعث شود تصمیم درست زندگی خود را بگیرم

 

 ادامه دارد ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 10:28 توسط مانی | |
می خواهم بگذرم،

بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم

تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم

ساختم و تو خراب کردی

و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی



اشک ریختم،

برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودی

برای خودم که چگونه غرق تو شدم



و به یاد آوردم،

خودم را

که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم

چگونه پرواز را دوست داشتم

و تو را

که بالهای مرا شکستی

همچون قلبم



می خواهم بگذرم،

از تو !

ز عشق ویران کنندهء تو !

قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد ....!!!
نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت 14:38 توسط مانی | |


در راستاي اينکه بحران بي شوهري در جامعه امروز بوجود آمده کليه خانمهاي محترم مي تونن از روش هاي زير استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .


۱ـ روش کوزه ايي : همان روش قرن هاي قديم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه مي رفت پسر به کوزه مي خوره کوزه بشکست و بعد چنين گفته اند که : اگر با من نبودش هيچ ميلي چرا ظرف مرا بشکست ليلي

نتيجه گيري : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشي شدن آبه .

۲ـ روش عرفاني : چهل شبانه روز جلوي خونه رو آب و جارو ميکني و ده تا شمع روشن ميکني شکلات بين مردم تقسيم ميکني تا مرد آرزوهات بياد.

نتيجه گيري : در صورت کمبود شمع ميتونين فانوس هم روشن کنين .

۳ـ روش سوسکي : بخاطر ترس از يه سوسک که حتي ميتوني خودت اون رو تو خونه يا کوچه کار بزاري همچين محکم ميپري تو بغلش و بهش مي چسبي که هيچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه .

نتيجه گيري : با تشکر از کليه سوسک هاي محترم مقيم مرکز و حومه .

۴ـ روش تيپ : انواع تيپ هاي مختلف روي خودت پياده ميکني بيست و دو کيلو لوازم آرايش روي خودت خالي ميکني و سعي ميکني تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوري که هرکس که تو خيابونه مجبور بشه حتما يک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خيابون مي ايستي تا شوهر مناسب سوارت کنه .

نتيجه گيري : خطر احتمال از بين رفتن آبروي چندين و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نيست اين دفه !

۵ ـ روش خر خوني : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بيست کلاس ميشي بلاخره تو کل سال هاي مدرسه يه خر خون ديگه پيدا ميشه که بياد سراغت و باعث بشه که نترشي .
نتيجه گيري : اگه شوهر پيدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدين و بعد ترک تحصيل کنين.

۶ ـ روش مايه داري : با دوستان توي انواع پارتي هاي شبانه و پيست هاي اسکي و باشگاه هاي بيليارد و بولينگ هر کوفت و زهر مار ديگري که ميتوني شرکت ميکني و حواست فقط به يه شوهر مناسب هست تا چيز هاي ديگه .

نتيجه گيري : سعي کنين هميشه چند ميليون در کيف خود داشته باشين.

۷ـ روش مذهبي : توي انواع مجالس مختلف مذهبي شرکت ميکني توي هيچ چيز کم نمي آري جايي نيست که مراسمي باشه و تو اونجا نباشي تا بلاخره يه شوهر گيرت بياد .

نتيجه گيري : التماس دعا خواهر .

۸ ـ روش فاميلي : يه کاغذ بر ميداري و اسم تمام پسرهاي فاميل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش مي نويسي بعد شروع به بررسي و تفکيک ميکني و اونهايي که شرايط را دارن رو انتخاب ميکني و يه برنامه ريزي براي عمليات تاکتيکي که بلاخره يه کدوم رو خفت کني .

نتيجه گيري : مي تونين روي يه بچه پنج ساله براي بيست سال آينده برنامه بريزين

۹ـ روش نامردي : جلوي يکي از اين ماشين هاي پليس يه دفعه مي پري پسره رو ميگيري تو بغلت و دستت رو ميکني تو دستش و ازش... (سانسور ) ميگيري تا بعد از تعهد توي کلانتري مجبور بشه که باهات ازدواج کنه . البته اين روش براي اونهايي است که از کليه روش هاي بالا نا اميد شده اند.

نتيجه گيري : در تعهد نامه کلانتري حتما مقدار مهريه را ذکر کنين

 

پی نوشت :

۱. این مطلب امروز واسم ایمیل شده بود منم دیدم جواب دندان شکنی است گذاشتمش اینجا

۲. مخاطب خاص هم دارد عام هم دارد هر دوتاش


 

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت 14:58 توسط مانی | |

سرم را روی فرمان گذاشتم . حس غریبی به من دست داده بود  قبلا هم این حس و تجربه کرده بودم اما به طور خیلی خفیف . یعنی هر بار که می دیدم الهام با مهدی شوخی میکرد این حس به سراغم می آمد اما آن حس کجا و این حال کجا ، تمام صورتم گر گرفته بود  ضربان قلبم  چنان محکم بود که انگار هر ضربه اش مشتی است به سینه ام تا بشکند و بیرون بزند. پیشانی ام عرق زده بود  حرارت وجودم کاملا حس می شد.

سرم را از روی فرمان بلند کردم  دیگر نمی خواستم به چیزی فکر کنم یا بخواهم تصمیم عاقلانه بگیرم . فقط می خواستم تلافی کنم و باید اینکار را میکردم  برایم هیچ چیز دیگری مهم نبود . از ماشین پیاده شدم  و به طرف  پیتزا فروشی حرکت کردم . در طول راه مدام تصویر مهدی جلوی چشمانم بود که التماس میکرد اما من بی محابا به او حمله میکردم اما نمی دانم با این ضربات مهلک من ، چرا نمی مرد.

به درب پیتزا فروشی رسیدم و از لای در نگاه کردم  الهام و مهدی بر روی یک نیمکت فرش شده نشسته بودن و جلوی آنها سفره ای  پهن بود که 2ظرف سالاد در دو طرفش قرار داشت . الهام پشت به من و مهدی روبروی من نشسته بود مشغول حرف زدن بودند مهدی که انگار تابه حال هیچ زنی را ندیده است چنان به الهام با حرص و ولع نگاه میکرد که هیچ متوجه دور بر خود نبود اما شاید او مقصر نبود افسون چشمان  آن عفریته اینگونه هر کسی را به خود مجذوب می کرد.

فکرهای زیادی به سرم زد اول تصمیم داشتم که حسابی گرد و خاک کنم اما بعد تصمیم گرفتم خودم را به بزم آنان دعوت کنم و مهمان ناخوانده آنان شوم بعدا تصمیم گرفتم بروم و کنار میز آنها بنشینم و بی تفاوت بمانم انگار که اتفاقی نیفتاده است. اما هیچکدام اینها مرا آرام نمی کرد باید کاری می کردم که این دل بیتاب من آرام شود و این آتشی که به وجودم افتاده است خاموش گردد بنابر این برگشتم به طرف ماشین تا کمی فکر کنم  و بعدا تصمیم بگیرم . دوست نداشتم کاری کنم که بعدا پشیمان شوم.

فکرم کار نمی کرد و هیچ چیزی به جز انتقام به ذهنم نمیرسید . موبایلم را برداشتم و به الهام زنگ زدم.

-         مانی : سلام

-         الهام : علیک سلام  خوبی؟

-         کجایی ؟

-         با یکی از دوستام تو پیتزا فروشی هستیم. نگران نباش

-         با کدوم دوستت ؟

-         نمیشناسیش از دوستای دوران قدیممه !

-         فکر می کردم من همه دوستاتو می شناسم

-         زنگ زدی سین جیمم کنی ؟

-         نه گفتم ببینم چیکار میکنی ؟

-         یه لحظه گوشی

بعد صدایش آمد  گفت ببخش یه لحظه الان میام

-         الهام : عزیز دل من، من 1 ساعت پیش پیشت بودم که، به این زودی دلت واسم تنگ شد؟

-         من عمرا فقط می خواستم بدونم چیکار میکنی؟

-         قربونت برم عزیییزم  من هلاک این عمرا عمرا گفتنتم به خدا

حالم ار این جمله اش به هم خورد چقدر از این دو رویی و دروغ گفتنش بیزار شدم

-         مانی : کار نداری؟

-         الهام : بعد از ظهر بهت زنگ میزنم کارت دارم

-         بای

بدون اینکه منتظر حرفی باشم ارتباط را قطع کردم و گوشی را محکم کوبیدم روی صندلی دیگر مطمئن بودم که با احساس من بازی شده است . آخر چرا ؟ منی که تا کنون به عشق پایبند بودم. منی که هرگز به کسی به جز الهام فکر نکردم . منی که کاملا صاف و ساده بودم و او را همراه همیشگیم می دانستم . اما دیگر جای غصه خوردن نیست باید تلافی کرد و گریه امانم نداد  ...

نمی دانم چقدر سرم روی فرمان بود و همچون انسانهای ضعیف و ناتوان و مستاصل گریه میکردم خدایا چرا همیشه باید تصمیم درست را من بگیرم چرا نمی توانم بی منطق باشم چرا همه کارها را قبل از انجام باید حلاجی کنم .

صدای زنگ موبایلم به صدا در آمد پدرم بود  بی نهایت خوشحال بودم چقدر به حضور پدر نیاز داشتم و مثل همیشه به موقع حاضر بود

-         پدر : الو مانی

-         سلام  ! بله

-         سلام کجایی ؟ نگران شدم

-         هیج جا کار داشتم

-         صدات چرا گرفته؟ چیزی شده

-         نه ! فقط یه کم حالم خوب نیست

-         الان کجایی؟

-         تو راهم

-         باشه وقتی گریت تموم شد زوت تر بیا من ناهار نخوردم منتظر توام

-         بابا شما وقتی دلت نخواد تصمیم عاقلانه بگیری چیکار میکنی؟

-         تصمیم دیوانه ها رو می گیرم اما بعدش زود در میرم که گیر نیفتم

این حرف پدرم کمی آرامم کرد

-         مانی : شما ناهارتو بخور چون من ناهار دعوتم

-         مواظب باش طرف آدمه ها کیسه بوکس نیست

-         چشم مواظبم خدا حافظ

شیشه ماشین را پایین آوردم جوان سیگار فروش را صدا کردم به سرعت به طرف من آمد

-         مانی : روزی چقدر اینجا کار میکنی ؟

-         سیگارفروش : (با تعجب) می خوای چیکار؟

-         هرچقدر فروش دیروزت بوده من همونقدر بهت پول میدم

-          که چیکار کنم؟

-         بری تو او پیتزا فروشی یه نفر و بکشی بیرون و باهاش دعوا کنی

-         من اهل خونریزی نیستم

-     ببین اولا اون آدم انقدر ببو گلابی هست که فوتش کنی در میره ! دوما فقط میخوام لباساشو پاره کنی یه جوری بزمشونو بهم بزنی   حله؟

-         باشه ولی نقد میگیرما

-         باشه بیا این 20 هزار تومان و بگیر فعلا ،  بقیش و آخرش بهت میدم بریم تا نشونت بدم

...من حدودا 200 متر آنطرف تر مشغول مشاهده گلاویز شدن مهدی بودم نمی دانم چرا باز دلم خنک نشد ماشین را روشن کردم و به طرف آنها حرکت کردم .

 

... ادامه دارد

 

نوشته شده در شنبه 1387/06/23ساعت 11:23 توسط مانی | |

به اتاق خودم برگشتم . چشمانم سیاهی میرفت و دستانم میلرزید ضربان قلبم از هزار هم فراتر بود گویی می خواست سینه ام را بشکافد و پرواز کند باورم نمیشد که الهام تا این حد با او راحت شده باشد. حدس من درست بود  همیشه از این  رابطه نگران بودم اما هربار که صحبت را به میان می آوردم الهام با زیرکی خاصی مرا قانع میکرد اما اکنون چه؟  دیگر چه بهانه ای می خواست بیاورد ؟ سرم را روی میزم گذاشتم تا کمی آرام بگیرم . دست لرزانم روی قلبم بود  شاید می خواستم کمی آرامش کنم.

 

خیلی زود الهام با یک پرونده وارد اتاقم شد خیلی ریلکس و معمولی نشان میداد:

-         الهام: سلام – سحر خیز شدی !

-         مانی: مثل اینکه سحر خیزی من شما رو ناراحت کرده

-         طعنه میزنی ؟ کی میتونه از من خوشحال تر باشه وقتی تو رو می بینه!

-         شما که ما رو میبینی ترش میکنی

-         سر صبحی و اوقات تلخی

-         الهام تو دیگه شورشو درآوردیا

-         وای چه با خشانت ! من برم یه لیوان آب بیارم بر آتیش درونت بپاشم . گرگرفته ای گویا

-         الان اصلا حوصله شوخی ندارم

-         تو باز رگ غیرتت باد کرد

-     یعنی چی ؟ واسه چی با اون مرتیکه شیکم گنده خوش و بش میکنی ؟ اصن تو سر صبحی  قبل ساعت اداری اینجا چیکار میکنی ؟

-         باباجان من امروز زودتر بیدار شده بودم خوابم نمیومد اومدم اداره  دیدم مهدی هم هست

-         کیشمیش دم داره یه آقا مهدی چیزی

-         همون آقای روزگار

-         الهام تو واقعا خجالت نمی کشی ؟ فکر کردی من احمقم

-         نه تو فکر کردی من احمقم من و بگو که می خواستم واست توضیح بدم اما تو حتی نمی ذاری من حرف بزنم !

-         باشه توضیح بده ببینم

-         اینجوری با این عصبانیت؟

-         انتضار نداشته باش عین آدمای ببو گلابی برخورد کنم یا توضیح میدی چی تو کلته  یا ...

-         یا چی ؟

-         یا اینکه من قید همه چیو میزنم

الهام چشمایش کمی درشت شد حالت صورتش عوض شد و به تشویش افتاد نمی دانم چرا خیال کردم که دارد نقش بازی میکند.

-     الهام: واقعا بی انصافی . انقدر خودخواهی که نمی تونی غیر خودت کسی و ببینی . میدونی که من چقدر دوست دارما اما بازم می خوای زجرم بدی

و با حالتی گریان و بغض آلود از اتاق من بیرون رفت . باز من ماندم و تردید ودو دلی آخر اگر الهام مرا دوست دارد چرا پس اینکار را میکند. نکند که من اشتباه میکنم ، تازه آنها که حرف بدی نمی زدند ، مهدی داشت از خاطراتش تعریف میکرد. شاید من بی جهت عصبانی شدم .

 

تلفن را برداشتم و شماره اتاق الهام را گرفتم مهدی گوشی را برداشت به او  گفتم که به خانم صابری بگویید مجددا پیش من بیاید . اینبار الهام پس از گذشت مدتی آمد .

-         مانی: تاخیرتون جنبه اعتراض داره؟

-         الهام: نه خیر جنبه نداره خیلی بی جنبه است .

-         به جایی اینکه من ناراحت باشم تو ناراحتی؟

-         من از این ناراحتم که تو هنوز من و نشناختی. فکر میکنی من چه جور آدمیم

-         من هیچ فکری در مورد تو نکردم من میگم معنی نمیده تو با اون بگو بخند کنی

-     یعنی چی مانی ؟ ما اینجا همکاریم ! اون فقط یه همکاره من نمیتونم اینجا بشینم و همش اخم کنم و با هیشکی حرف نزنم

-         من نمیگم اخم کن من میگم با این پسره خوش و بش نکن همین

-     ببین مانی من بارها گفتم بازم میگم اون فقط یه همکاره و ما بعضی وقتا ساعتها هیچ حرفی نمی زنیم اما تا یه بار یکی یه حرفی می زنه و ما می خندیم سر و کله تو پیدا میشه. به خدا من از ترس اینکه نکنه تو ناراحت بشی درست و حسابی نمی خندم

-         معلومه از هرهر کرکر آقا مهدیتون

-     ببین خودت که اخلاق مهدی و میدونی الکی خوشه منم به خدا اصلا کاری نمی کنم . ساکت باشم هی میاد میگه خانم صابری چرا ناراحتی هی جک تعریف میکنه بعد تو میگی چرا این جک تعریف میکنه ناراحت نباشم باز تو میگی چرا باهاش خوش و بش میکنی! تو بگو من چیکار کنم؟

-     ببین الهام این حرفایی که تو زدی تو کله من فرو نمیره اگه منو دوس داری باید با این مهدی شوخیو خنده نکنی حالا میخواد رفتارم منطقی باشه یا غیر منطقی تو هم هر اسمی می خوای روش بذار  

-         باشه هرچی که تو بگی اصلا از همین الان من تو این شرکت لال میشم خوبه

و با عصبانیت از اتاق من بیرون رفت. خیالم کمی راحت شد می دانستم که الهام خاطر مرا می خواهد و به خاطر من هم که شده با مهدی حرف نمی زند.

 

چند ساعتی گذشت و الهام با من قهر بود البته با همه شرکت قهر بود چون هیچ حرفی با هیچکس نمی زد و من هر از گاهی برای منت کشی به اتاق آنها می رفتم و پرونده ها را مرور می کردم. مهدی 2 ساعت آخر را مرخصی گرفت و رفت و الهام ماند و یک همکار زن دیگر که پرونده ها را به جای الهام برای من می آورد .

گوشی تلفن را برداشتم و به موبایل الهام زنگ زدم

-         الهام : سکوت

-         مانی: خنده هات مال کسه دیگست به ما که میرسی اخم وتخمت و بذل و بخشش میکنی

-         اولا خودت خواستی دوما شما جز طعنه کنایه کار دیگه بلد نیستی

-         چرا بلدم موقع رفتن بمون تا برسونمت

-         لازم نکرده می خوام تنها برم

-         لوس نشو دیگه بمون میرسونمت

-         یکی از دوستام قراره بیاد دنبالم تازشم من نیم ساعت دیر تر میرم شما برو به کارات برس

-         باشه پس بعد از ظهر بهم زنگ بزن

-         باشه

خیالم راحت شد که باز اتفاق محیرالعقولی نیفتاد و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. پس از اتمام ساعت کاری من از الهام خداحافظی کردم و رفتم ، در طول راه به این فکر میکردم که چطور از دل الهام در بیاورم اما طوری نباشد که خیال کند من راضی شدم که او جلوی مهدی راحت باشد چون من دیگر به این قضیه آلرژی پیدا کرده بودم .

 

در حال رانندگی بودم که ناگهان یادم افتاد که باید پرونده مربوط به کانون پزشکی رو با خودم به خانه می بردم و شب روی آن کار میکردم تا فردا صبح تحویلش دهم بنابر این دور زدم و به شرکت برگشتم.

 

به خیابانی که شرکت در آن بود رسیدم جلوی درب شرکت یک سمند زرد رنگ  پارک بود  و غیر از راننده یک مرد هم در صندلی عقب نشسته بود  . از دور نمی توانستم تشخیص دهم که آن مرد کیست . من با فاصله صد متری از شرکت ترمز کردم تا همانحا پارک کنم . درب شرکت باز شد و الهام از شرکت خارج شد  و به سرعت آمد و در صندلی عقب کنار آن مرد سوار شد و تاکسی حرکت کرد.

 

من کنجکاوانه و با کمی دلهره و اضطراب و تشویش و ناراحتی به دنبال آنها حرکت کردم و باز آن حس لعنتی به سراغم آمد همان حس خیانت اما شاید برای قضاوت زود بود

 

تاکسی کنار پیتزا شب ایستاد و آنها پیاده شدند خوب که نگاه کردم آن مرد را شناختم  مهدی بود

 

... ادامه دارد

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/19ساعت 8:47 توسط مانی | |

تقریبا به دوران ثبات عشقی رسیده بودیم . از همان زمان هایی که احساس می کنی طرف مقابلت کاملا متعلق به تو است و به خودت اجازه می دهی در هر تصمیم او مداخله کنی و او باید نظرت را در هر موردی قبول کند.

در این مدت من به روحیات خاص الهام پی برده بودم ، اخلاقیاتی که کمتر از خودش بروز می داد و تنها کسانی که به او نزدیک بودند از این روحیات اطلاع داشتند. این اخلاقیات شامل یک سری رفتاری میشد که از نظر من بعضی از آنها  منفی و بعضی دیگر هم ثبت بودند که البته از نظر او تمامشان مثبت بود معاشرتی بودن بیش از حد، مهربانی زیادی ، دلسوزی ، کمی خجالتی و... اما از میان تمام اخلاقیات یک رفتار بود که من را آزار می داد و این ایام سوژه بیشتر اختلافات ما شده بود.

شوخی کردن یکی از همکاران الهام با او و راحت بودنش در ارتباط بینشان مسئله ای بود که من نمی توانستم بی تفاوت از کنارش رد شوم.

مهدی یکی از همکاران ما که در اتاق الهام کار میکرد جوانی  پولدار با لباسهای اتو کشیده . کمی چاق و دارای شکم بایک ریش پرفسوری که با عینک روی صورتش چهره اورا حالتی بین جذابیت و مسخره گی قرار میداد.

مهدی بی نهایت بذله گو و خوش مشرب بود و اکثر اوقات صدای خنده های بلندش از روبرو شنیده می شد و البته این درحالی بود که اتاقش روبروی اتاق من بود و او سعی میکرد کمی خودش را جلوی من کنترل کند.

نکته دیگر اینکه مهدی تبحر خاصی در چرب زبانی داشت و محال بود که با زبانش نتواند کسی را خام کند نشان به آن نشان که خود من بارها هنگامی که می خواستم به خاطر تخلفات اداری اش جریمه اش کنم خام زبان چرم و نرم او شده بودم.

من و الهام درون شرکت طوری رفتار میکردم که به عقل جن هم نرسد که بین ما ارتباطی وجود دارد و این از تبحر من در نحوه برخورد هایم بود . اما رفتار مهدی با الهام و متعاقب او الهام با او طوری بود که هرکسی به آنها شک میکرد حتی چندین بار خود من مجبور به تذکر علنی شدم.

اوایل برای من قضیه عادی بود و فقط در دیدارهای ما چندین بار به این نکته اشاره کرده بودم اما الهام به من اطمینان میداد که روابط آنها در حد همکار است .

یک روز زمستانی درست ۶ ماه پس از آغاز دوستی :

وارد سالن شرکت شدم ساعت ۷:۱۵ دقیقه صبح بود شروع ساعت کاری شرکت ۷:۳۰ بود اما من معمولا ۸ گاهی هم ۸:۳۰ به سر کار می آمدم به نزدیکی اتاقم که رسیدم متوجه شدم که درب اتاق الهام نیمه باز است و صدای حرف زدن می آید  به کنار درب رفتم لازم نبود گوشم را تیز کنم به خاطر سکوت صبح گاهی صدایشان به خوبی شنیده میشد.

-         الهام : خوب بقیش ؟ تو چیکار کردی؟

-     مهدی : هیچی ! چیکار می خواستم بکنم منم  یه پا داشتم یه پای دیگه هم قرض گرفتم زدم به چاک (صدای خنده هر دو بلند شد )

-         واقعا که به تو هم میگن مرد ؟ ( همچنان با خنده)

-         پس چی ؟ فکر کردی من مثل این آقا مانی خول و چلم که خودم و واسه هیچ و پوچ تو دردسر بندازم

-         خب هرکسی یه اخلاقی داره مانی هم اینجوریه

-         تو از اون دفاع نکنی کی دفاع کنه؟

-         من از هیچکس دفاع نمیکنم

-         از من چی ؟ از منم دفاع نمی کنی؟

-         از تو که اصلا

و باز صدای خنده شان بلند شد . ضربه ای به درب کوبیدم و فوراً درب را باز کردم الهام در پشت میزش در روی صندلی نشسته بود و مهدی هم بصورت نیمه نشسته روی میز الهان لمیده بود  با دیدن من مهدی سریع از روی میز بلند شد و ایستاد و الهام هم کمی حول شد اما همچنان لبخند روی لبانش بود .پس از احوال پرسی به الهام گفتم که پرونده مربوط به رابطین استان خراسان رو بیاره که من مطالعه کنم.

... ادامه دارد

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 9:25 توسط مانی | |

پی نوشت بدون پست :

۱.  خدا حافظ تهران !   با اینکه خیلی ازت دور نیستم اما دلم برات تنگ میشه . واسه شلوغیت. واسه دود و دمت . واسه اعصاب خوردکنی هات . واسه شیطنت های بچه ها و مردم آزاریها واسه گشت ارشادت .

۲. این روزا به خاطر یه تحول یه کم سرم شلوغ شده واسه همین ادامه داستان و نتونستم بنویسم و قول میدم ( آیکن به ذرث قاطع) خیلی زود ادامشو بگم البته فعلا سریالهای ماه رمضان و نگاه کنید  سرگرم میشید.

۳. حسین رضا زاده

۴. هیچکدام

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت 8:49 توسط مانی | |
الهی....

   دوباره فصل شرمساری من رسید

         دوباره مائده ات را گستراندی  و باز من آمدم با کوله باری سنگین از گناه

              کاش این بار خجالت بکشم و برایت مهمان خوبی باشم

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت 15:55 توسط مانی | |

اون روز همه چیز به خوبی و خوشی گذشت بالاخره بعد از مدتها و کشمکشهای فراوان ما توانسته بودیم حرفهایمان را به همدیگر بزنیم  بدون اینکه دعوایمان شود یا مشکلی پیش بیاید.

بعد از آن ایام آسمان و زمین رنگ دیگری داشت و همه چیر برایم بوی عشق می داد . کم کم  من و الهام روابطمان خیلی نزدیک و صمیمی شد دیگر  یک روح بودیم در دو بدن . حتی یک دقیقه هم بدون خبر از هم نبودیم . هر روز که می گذشت ما به هم وابسته تر می شدیم . بدتریم لحظات، لحظات جدایی بود گرچه خیلی زیاد طول نمی کشید . از شرکت که خارج می شدیم  و تا به منزل برسیم  چندین بار الهام به من زنگ می زد و ما با هم صحبت می کردم و هیچوقت هم حرف هایمان تکراری نمیشد. شبها انقدر اس ام اس می دادیم تا اینکه خود بخود خوابمان می برد . صبح اولین کسی که به من صبح به خیر می گفت الهام بود . و من دیگر ساعت را روی زنگ نمی گذاشتم . بلکه با صدای زنگ الهام از خواب بیدار می شدم . روابط مان آنقدر نزدیک بود که الهام حتی به من می گفت که امروز کدام لباسم را بپوشم و  کدام ادکلن را استفاده کنم.

 در این دوره از زمان ما تقریبا همه جور روزها را گذرانده بودیم . روزهای شاد در کنار هم بودن . روزهای افسرده گی به خاطره دوری از هم .  گاهی قهر و گاهی آشتی و گاهی در حال کل کل کردن .

صبح زود یکی از روزهای آغازین ماه  بهمن 1385  من طبق معمول با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم الهام بود  گوشی را برداشتم و صدایم را کاملا عوض کردم.

-          الهام : الو سلاااام  صبح بخیر خواب آلو  خان

-          الو بفرمایید . شما؟  ( با صدای کاملا متغیر)

-          آخ  ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم .

-          نخیر درست گرفتید  با آقا مانی کار داشتید ؟

-          بله بخشید شما ؟

-          من  از دوستاشم  مانی فعلا نمی تونه با شما صحبت کنه

-          چرا ؟  چی شده مگه اتفاقی افتاده ؟ ( با صدای لرزان)

-          نه اتفاق که نه !

-          راستشو بگید  خواهش می کنم . مانی الان کجاست؟

-          باشه شما اصلا حول نشید من براتون توضیح می دم

-          باشه فقط بگید مانی چش شده ؟ کجاست ؟ حالش چطوره ؟ ترو خدا

-          صبر کنید بابا اجازه بدید من توضیح بدم . شما که اصلا مهلت نمی دید

-          باشه بگید!   مانی الان کجاست ؟

-          ببین الهام خانم دیشب مانی آخر وقت اومد خونه ما . اولش خیلی سر حال و شاد بود 

-          خوب

-          بعدش یه کم  ناراحت شد .

-          برا چی ؟

-          به خاطر اسارت

-          اسارت چیه ؟

-          نمی دونم  دیشب هی می گفت من اسیرم و در بندم و قل و زنجیر و اینا... ! من که چیزی نمی فهمیدم

-          مانی این حرفا رو می زد؟

-          آره

-          خوب بد چی شد؟

-     بدش دوباره سر حال شد  اما بازم می گفت من اسیرم  بعد بازم یه کم ناراحت شد . بعد دوباره سر حال شد . هی ناراحت شد هی سر حال شد

-          آقای محترم منو مسخره  کردی ؟ من دارم از دلشوره می میرم شما شوخیت گرفته؟

-          نه شوخی نمی کنم

-          یعنی چی هی سر حال شد  بعد ناراحت شد

-          یعنی مانی دیوونه شد همین

-          آقای محترم اولا درست صحبت کنید دوما گوشی و بدید به مانی  من زیاد وقت ندارم زود باشید

-          خانم آقا مانی الان تیمارستان هستن !

-          آقای محترم  من هیچ شوخیی با شما ندارم . اگرم تا الان احترامتونو نگه داشتم به خاطر اینه که گفتید دوست مانی هستید والا ...

-          باشه خانم خودتون خواستید من مجبورم حقیقت و بهتون بگم

-          حقیقت ؟ چه حقیقتی؟

-          ما مانی و گروگان گرفتیم . الانم مانی تو چنگ ماست. نه یعنی رو صندلی نشسته !! الان گوشی و میدم تا صداشو بشنوی

گوشی را به دست دیگرم دادم و با صدای گرفته و لرزان گفتم  :

-     الهام نگران نباش من نجاتت میدم یعنی خودمو نجات میدم  تو نمی خواد نگران بشیییییی! آخخخخ! بعد دوباره گوشی را به دست دیگرم دادم و باز صدایم را عوض کردم

-          خب الهام خانم  اگه می خواید مانی زنده بمونه باید کارایی رو که ما می گیم انجام بدید.

-          شما کی هستید ؟ چی از جون مانی می خواید هان ؟( با فریاد)

-          ببین خانم شما اگه با ما همکاری نکنید براتون گرون تموم میشه پس بهتره عاقل باشید و به حرف ما گوش بدید

-          باشه بگید چی می خواید!

-          ببینید شما اگه کارایی که ما می گیم و انجام بدید . ماهم مانی رو آزاد می کنیم

-          باشه هر کاری بگید می کنم فقط ترو خدا کاری به مانی نداشته باشید. بگید چیکار باید بکنم

-     باشه الان میگم اما شما باید قول بدید وسط حرف های من نپرید و هی سئوال هم نکنید .باید همه حرف ها رو گوش بدید بعدا اگه سئوالی داشتید بپرسید . اگرم زیادی  نق و نوق کنید  دیگه باید با مانی خدا حافظی کنی!

-          باشه قول میدم

-          خب و اما کار های شما  اولا شما روزی 300 بار باید به مانی بگید دوست دارم

-          بله؟!!!!!

-     گفتم بین حرفام حرف نزنید . دوما هی به مانی نگید کت و شلوار بپوش سوما با اون همکارتون که اسمش مهدیه شوخی نکنید و الا حالشو می گیرم . چهارما هر موقع مانی و می بینید زود باید بگید سلام ارباب پنجمن ...

-          ببخشید آقا می تونم یه درخواستی بکنم ازتون

-          آره اما من هنوز حرفام تموم نشده ها

-          من بهتون پول می دم شما همین الان مانی رو بکشید

-          هان؟

-          یا الان شما می کشیدش یا من خودم خفش می کنم

-          ااا  الهام تویی سلام نشناختمت

-          به به ! آقا مانی صبح شما بخیر

-          خیلی ممنون عزیزم . صحبح عالی متعالی

-          خیلی  بامزه بود . کلی خندیدم

-     خوشحالم  که سر صبح شادی و به لبت آوردم . من کلا اهل بذله گویی هستم . میشناسی منو که   بچه ها به من می گن مانی خنده رو

-          لوس ! به جای اینکارا مانی خان امروز کت شلوار می پوشی تا تنبیه بشی که دیگه  منو سر کار نذاری!  

-          من کت شلوار بپوشم عمرا

و ساعت 30 / 8 صبح با کت و شلوار مشکی جلوی در شرکت حاضر بودم.

... ادامه دارد

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/07ساعت 13:18 توسط مانی | |
قطره اشکی هستم

        کوچک و ریز و زلال بر سر گونه عشق

                       یا که بر دامن یک مادر پیر  که زعشق  پسرش

سالهاست می گرید

....

من نه آن قطره کوچک بلکه یک فریادم

پی نوشت :

این شعر از خودمه البته اینجا کاملش رو ننوشتم . نمی خواستم شعرامو اینجا بنویسم اما الان دلم می خواد و همه چی به نظر شما بستگی داره . شما و نظراتون برام خیلی مهم هستید . اگه خوشتون اومد بگید که این شعر و کاملش رو بنویشم

مخاطب خاص نداره

نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/06ساعت 1:2 توسط مانی | |
  ...  باشه پس بمون برسونمت

سرش را انداخت پایین . اهل خجالت نبود و شاید هم من تاکنون خجالت کشیدنش را ندیده بودم . سریع برگشتم و بطرف ماشین حرکت کردم .

جلوی پایش ترمز کردم و اشاره کردم که سوار شود اما او برای اینکه بگوید هنوز از دست من دلخور است عقب ماشین سوار شد . من از این حرکتش کمی ناراحت شدم اما حق را به او دادم و سعی می کردم به اوضاع مسلط باشم.

         -   مانی : خب کجا تشریف می برید؟

         -    مستقیم برو

         -    دربست تشریف می برید یا مسافرم سوار کنم

         -    نه دور بزن بریم دوتا رفیقتون هم سوار کنیم . خوب نیس تنهایی برن

         -    اونا رفیق من نیستن

         -    ببخشید ، دلبراتون ، دوست دختراتون

         -    ببین الهام من اصلا اونا رو نمیشناسم

         -   آهان پس از آسمان یه دفعه دوتا حوری افتادن تو دامنتون

         -   اه اه به اونا می گی حوری . بلا بدور

         -  سلیقه خودته دیگه ، تازشم همچین هم زشت نبودن . ماشاالله هرکدوم فرشته ای بودن واسه خودشون ( با حالت مسخره کردن)

         -   اگه خوشگل بودن که سراغ من نمیو مدن

         -   ماااااااااااانییییییی . دیگه شورشو در اوردیا یعنی منم زشتم که سراغ تو اومدم

         -   من کی همچین حرفی زدم بابا چرا هی جو سازی می کنی . تازشم من که نمی بینم تو سراغ من اومده باشی فعلا که من دارم نقش یه مرد زن ذلیل و بازی می کنم

         -   من به اندازه کافی دنبال شما اومدم . بیشتر از اونچیزی که هر دختری انجام میده

          -   پس الان پشیمون شدی

          -   آره . من اصلا فکر نمی کردم شما اهل اینجور کارا باشید چقدر هم زود  تونستید با رفیقاتون هماهنگ کنید

          -   به جون خودم اینجور که فکر می کنی نیست

و شروع کردم به تعریف کردن ماجرا و اینکه اون لحظه خنده من برای چه بود . الهام پس از شنیدن ماجرا کمی آرام شد و خوشبختانه باور کرد که من اینکاره نیستم

          -   پس الان آشتی هستی؟

          -   نخیرم . هیچم آشتی نیستم

          -   پس بریم یه جا مراسم آشتی کنون راه بندازیم

          -   من زیاد وقت ندارم باید زود برم خونه

          -   باشه یه جایی همین جاها یه بستنی سنتی بزنیم تو رگ و بعد می رسونمت خونه

          -   مانی اصلا بهت نمیاد جوادی صحبت کنی

          -   باشه کرتیم به مولا همشیره

          -   من همشیرتون نیستم آق جواد

          -   فعلا چون عقب ماشین نشستی همیشره ای وقتی اومدی جلو تازه می شی زید ما

          -   پس نگه دار بیام جلو بشینم تا کس ِ دیگه زیدتون نشده

و ما همچون دو کبوتر عاشق سوار بر مرکب عشق به طرف بستنی گل یخ حرکت کردیم

 

ادامه دارد ...

پی نوشت :

۱.  تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی. خودش می دونه با کی هستم همونی که همش میاد داستان و می خونه اما نظر نمی ذاره و ۵ شهریور هم تولدشه.

۲. نظرهاتونو تو پست قبلی بذارید

۳. تولد تولد...  خوشحالم خب چیه!

نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04ساعت 1:30 توسط مانی |

حسابی اوضاع خراب شده بود از سویی من با دهانی باز مانده  و نگران،  دو تا دختر جلف که مثلا داشتن مخ من را می زدند و صدای خندها شان بلند بود و از سویی قیافه برافروخته الهام . آن لحظه دلم می خواست زمین باز کند و  مرا ببلعد با اینکه مقصر من نبودم اما بی نهایت خجالت کشیده بودم .

همینطور که با دهان باز داشتم نگاه می کردم الهام به طرف ما آمد و به پشت کژال رسید . روژان و کژال هم که متوجه نگاه مبهوت من شدند به پشت برگشتند تا علت قیافه متعجب من مرا ببینند. واقعا صحنه عجیبی بود . هر 4 تا مان قیافه های جالبی به خود گرفته بودیم . الهام به پشت آنها رسید اما قبل از اینکه حرفی بزند کژال گفت:

-         کژال:  وای بچه ها صاحابش اومد

-         روژان : ساکت باش طرف نامزدشه

-     الهام : ( در حالی که بغض کرده بود و چشمانش پر از اشک شده بود) آقای مانی  من که از شما معذرت خواهی کرده بودم ، لازم نبود انتقام بگیرید ، من گفتم که اگه جوابت منفیه لازم نیست بیای دیگه این ادا اصول چیه در آوردی .

-         رژان : ببینید خانم من باید واسه شما توضیح بدم

-         الهام :  شما خفه شو لطفا

-         کژال : شما دارید اشتباه ( الهام حرفش را قطع کرد)

-         الهام : به شما هم باید بگم که لال شید

-         مانی : الهام این چه رفتاریه

-     الهام : چیییه بهتون بر خورده . به دوستای نازنینتون بی احترامی شده. چشم  خانما ازتون معذرت می خوام ببخشید محفل انستونو به هم زدم و بهتون گفتم خفه شیدا . منظوری نداشتم .

-         مانی : الهام بسه دیگه

-         الهام : واقعا خیلی بی انصافی مانی،  خیلی نامردی ،

 اشکش در آمدو برگشت و به سرعت حرکت کرد  تا از کافی شاپ خارج شود . من بر گشتم و به روژان و کژال نگاه خشمگینانه ای کردم  و گفتم :

-         مانی : همینو می خواستین؟

-         روژان : شمارشو بده من خودم درستش می کنم

-         مانی : لازم نکرده . دیگه فکر نکنم درست بشه

-         کژال : وای بچم افسرده شده

-         روژان : کژال الان موقعش نیست . (رو به من ) زود باش شمارشو بده تا داغه من باهاش حرف می زنم

-         مانی : شمارشو ندارم

-         روژان : آدرسشو بده

-         مانی : آدرسشم ندارم

-     کژال : وای چه شانسی تازه داشته مخشو می زده . ببین آق مانی ، درست گفتم اسمتو ، من شوخی کردم اصلا نامزد ندارم ، تازه انقدر خوش اخلاقم . مثل این الهام عقده ای نیستما

دیگه داشت کفرم در میومد . اعصابم خورد شده بود . نمی دانستم باید چه حرکتی انجام دهم . به آنها با حالتی از خشم نگاه کردم و می خواستم عقده ام را سر آنها خالی کنم که روژان گفت :

-         روژان : به جای عصبانی شدن پاشو برو دنبالش تا دیر نشده!  بلند شو

من انگار تازه فهمیدم چکار باید انجام دهم.  سریع بلند شدم و از درون کیف پولم یک اسکناس 5000 تومانی روی میز گذاشتم و به سرعت از کافی شاپ خارج شدم .

شروع به دویدن کردم الهام را از دور  می دیدم که انگار داشت دوان دوان می رفت . سرعت خودم را بیشتر کردم تا به نزدیکی او رسیدم و صدایش کردم. ایستاد صدای هق هق گریه اش می آمد . دلم بی نهایت سوخت . برگشت . پهنای صورتش خیس شده بود از اشک هایش . مثل رگبار اشک می ریخت .

-         مانی : داری گریه می کنی؟

-     الهام : چیه فکر نکن واسه تو دارم گریه می کنما تو اصلا ارزش گریه کردن و نداری . دلم واسه دوستات می سوزه که نمی دونن با چه هیولایی رفیق شدن . حالا کدومشون نامزدته؟

-         مانی : تو اجازه می دی من حرف بزنم یا نه

-         چیزی واسه گفتن نداری . الکی می خوای ماس مالی کنی

-         تو اگه به من اعتماد نداری واسه  چی قرار می ذاری؟

-         چه ربطی به اعتماد داره تو برای اینکه تلافی کنی این کا رو کردی .

-         من غلط بکنم بخوام تلافی کنم

-         لازم نکرده اینجوری حرف بزنی اصلا بهت نمیاد

-         خیلی خب حالا آروم باش بریم  تو کافی شاپ تا برات تعریف کنم

-         من دیگه نمیام الانم حالم خوب نیست باشه یه روز دیگه . می خوام برم خونه

-        باشه پس بمون برسونمت

 

... ادامه دارد

 

پی نوشت :

می دونم کم نوشتم اما امروز سرم یه کم شلوغ بود . مطمئن باشید همین امروز یه قسمت دیگشو می ذارم قول میدم

نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت 11:23 توسط مانی | |
اگه شونت تکیه گامه چرا من تنها شدم

                 چرا هر لحظم همیشه منم تنها با خودم

 

یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم

               چقدر قصه ام خنده داره چقدر بیکاره دلم

 

پی نوشت :

دارم بقیه داستان و می نویسم . دوباره سر بزن

نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت 9:56 توسط مانی |