- ببخشید می تونم یه سوال کنم؟ شما اینهمه اطلاعاتو از کجا آوردین ؟ مثل اینکه شما از پدرم بیشتر در مورد من می دونید - اولا شما نباید هیچ خانومی و دست کم بگیرید دوما شما یادتون رفته که تعارف کنید من بیام تو یا شاید دلتون نمی خواد و یا اینکه از من می ترسید با حالت تعجب نگاهش کردم یعنی در مورد من چه فکری میکرد . اینهمه بلا سرم آورده بود و حالا انتظار داشت که من اورا دعوت کنم و شاید قرار بود ناهار هم بماند . - شرمنده چون کسی خونه نیست نمی تونم دعوتتون کنم . اگه پدرم بود حتما بهتون تعارف می کردم - باشه پس من میرم اما شما یه ناهار به من بدهکار می شید - من که دیگه عمرا شما رو جایی دعوت کنم ( این جمله بی اراده از زبانم در رفت) - پس حسابی از من می ترسید - نخیر از شما نه اما می ترسم اون یکی داداشتون و بقیه فک و فامیلا و دوستان و بچه محلا تون تو زحمت بیفتن نکه اوندفعه سه نفری نشد شاید ایندفه سی نفری بشه . - شما بر خلاف من اطلاعاتتون خیلی ناقصه من یه داداش بیشتر ندارم - به به چقدر هم ایشون نازنین تشریف دارن - اوندفعه قضیه فرق می کرد شما باید یه کم گوشمالی می شدین تا دیگه با یه خانم محترم از این شوخیا نکنین . گرچه گوشمالی نشدین . اما اینبار من شما رو دعوت می کنم به اینکه الان بیاید بریم بیرون و یک ناهار مهمون شما باشیم . اونوقت شما از من معذرت خواهی کنید منم از شما معذرت خواهی می کنم. - یعنی ایندفعه هیچ نقشه ای در کار نیست؟ - هیچ نقشه ای - اما من عقلم میگه هست - دلتون چی میگه؟ - دلم میگه گشنمه - باشه این نه شما مسلما عواقب ناگواری در پی خواهد داشت. - دارید تهدید می کنید - آره - من چه هیزم تری به شما فروختم آخه - شما اصلا فروشنده خوبی نیستید اما من خریدار خوبیم - مگه می خوای سیب زمینی بخری - ببین آقای مانی خیلی محترمانه و جدی بدون هرگونه شوخی میگم بهتر نیست کمی جدی باشیم - آره موافقم - خب من امروز می خوام تکلیفم روشن بشه برای این کار هم حاضرم فداکاری کنم و بار همه حرفهای بعد و به دوش بکشم و رسما و محترمانه شما رو مجددا دعوت کنم به اینکه بشینیم و عین آدم حسابی ها حرف بزنیم - خوبه - اگه جواب شما مثبت بود "امروز همونجا همون لحظه" اما اگه جواب شما منفی بود به هیچ وجه به خودتون زحمت ندید که بیاید اونجا . بهتره اصلا نیایید. - نگاه متعجبانه من - چون می دونم انقدر مغرورید که ممکنه نیایید واسه همین یه بار دیگه همینجا ازتون بابت همه گرفتاریها که پیش اومد معذرت می خوام. فعلا از این رفتارش همیشه خوشم می آمد در عین اینکه نمی خواست خودش را کوچک کند اما همیشه برای رسیدن به اهدافش خودش پا پیش می گذاشت. از پیشنهادش هم خیلی خوشم آمد ، اما واقعیت چیز دیگری بود من دلم برای چشمانش تنگ شده بود و دوست داشتم دوباره غرق در نگاهش شوم . مثل همیشه دقدقه اینکه چه لباسی بپوشم تمام ذهنم را مشغول کرده بود هر لباسی که داشتم را یک بار پوشیدم و جلوی آینه تست کردم و نهایتا شلوار نوک مدادی و تی شرت مشکی به نظرم بهترین گزینه بود ساعت ۶ بود و من روی صندلی نشسته بودم به هیچ چیز فکر نمی کردم مگر چشمانش . هیچ جمله ای هم آماده نکرده بودم اصلا نمی دانستم قرار است من حرف بزنم یا او. اما قصد داشتم تمام حرف های دلم را به او بگویم. دوست داشتم بداند که من هم به او علاقه دارم و اینکه نیازمند نگاه پرمهرش و چشمان زیبایش هستم . بر روی میز کناری دو خانم نشسته بودند و همزمان مرا نگاه می کردند و حرف می زدند کاملا مشخص بود موضوع بحث داغشان من هستم یکی از آنها یک شال سبز رنگ و مانتوی مشکی تا کمر تنگ و به پایین گشاد و یک کفش سبز رنگ پوشیده بود و دیگری همان مانتو اما با شال و کفش نقره ای و البته کیفهایشان هم ست کفش و شالشان بود . خانمی که شال سبز داشت و تقریبا روبروی من نشسته بود و به من نگاه می کرد لبخندی زد و من برای اینکه خودم را لارج نشان دهم لبخندی زدم و سرم را برگرداندم. هنوز دو ثانیه نشده بود که دیدم همان خانم در جلوی من سبز شد و صندلی روبروی من را کشید عقب و بدون مقدمه نشست روبروی من. انقدر این حرکت سریع اتفاق افتاد که من فرصت هیچگونه عکس العملی پیدا نکردم. - مزاحمتون که نیستم - راستش چی بگم - من کژال هستم و اون دوستم روژان و با اشاره به دوستش او را هم دعوت کرد و او هم بلا فاصله در کنار ما نشست. - سلام من روژان هستم نمی دانم چرا جدیدا انقدر خنگ شده بودم و همینطور داشتم مانند آدمهای منگل نگاهشان می کردم . یک دفعه متوجه اوضاع شدم و سریع گفتم - ببینید من از آشنایی تون خوشبختم اما من نامزد دارم و الان هم منتظرش هستم بیاد و اگه شما رو اینجا ببینه حتما دلخور میشه - روژان : چه خوب منم نامزد دارم - کژال : من ندارم میشه یکی هم به من بدید ( و هر دو خندیدند) - من : خیلی با مزه بود اما خواهش می کنم از اینجا برید من اصلا تو نخ اینجور کارا نیستم - کژال : کدوم جور کارا مگه ما پیشنهاد کار دادیم به شما - روژان: کژال اذیت نکن بنده خدا نگرانه نامزدش ما رو ببینه - من : ببینید فکر نکنید من از پس شما بر نمیاما پاش بیفته سه سوت سوسکین اما الان موقعش نیست . - کژال : وای سوسک!!!! من عاشق سوسکم میشه منو زودتر از روژان سوسک کنی ( و باز خنده ) دیگه منم خندم گرفته بود همینطور که می خندیدم سرم را بالا گرفتم که ناگهان خنده در دهانم خشک شد الهام در جلوی میز ما بود درست پشت سر این دو نفر به فاصله 4 متری و با خشم داشت به من نگاه می کرد ادامه دارد ... توجه! توجه ! آی دی من هک شده یه انسان از خدا بی خبر و رذل که دعا می کنم خدا از زمین برش داره به جای من با ای دی شخصیم پیام های ضد اخلاقی گذاشته دوستان من دنبال کثافت کاری نیستم از من اینجور کار بر نمیاد و دور از شخصیت منه حالا خود دانید می خواهید باور کنید می خواهید نکنید گاهی شرمنده ام و گاهی خوشحالم گاهی اشک می ریزم و گاهی دستهایم رو به آسمان است اما همیشه منتظرم که بیایی پی نوشت : من دارم میرم مسافرت و تا چند روز نیستم می دونم الان بعضیا می گن کوفتت بشه که انقدر می ری مسافرت اما در جواب این دوستان میگم کوفتمم بشه بازم میرم . خوشم میاد روی تختم دراز کشیده بودم و دستهام زیر سرم بود به سقف خیره مانده بودم باورم نمی شد که الهام چنین کاری با من کرده باشد تمام وقایع مانند یک فیلم از جلوی جشمم رد می شد . صحنه های درگیری و کتک کاری برایم هزار بار تکرار شده بود و صدای خنده های الهام موزیک متن این پلان بود. از دست خودم خیلی ناراحت بودم به خاطر کارهای بچه گانه ام . به خاطر شوخی های بی مزه ام ، به خاطر کل کل کردنها و سر بسر گذاشتن هام .حس می کردم کوچک شدم از دست الهام هم دلخور بودم این چه کاری بود که کرد . چطور می توانست راحت و بی تفاوت همه چیز را به بازی بگیرد . چرا یک لحظه هم فکر نکرد که ممکن است در درگیری بلایی سر من یا یکی از آنها بیاید .در زمان درگیری که حلوا خیرات نمی کنند . تازه مگر من چه هیزم تری به او فروخته بودم جز اینکه در محیط کار کمی با او شوخی کردم. یعنی انقدر بی جنبه است یا من شوخی را از حد گذرانده ام. اصلا خوابم نمی برد جای مشتی که بر روی صورتم خورده بود درد می کرد از رخت خواب بلند شدم چراغ را روشن کردم و روبروی آینه ایستادم . پهنای خون مردگی روی گونه ام بیشتر شده بود و به کبودی می زد. حتما تا فردا حسابی کبود می شد. صدای درب اتاق می آمد کسی در می زد و من درب را باز کردم ، پدرم بود با همان صلابت و چهره مهربان و دوست داشتنی اش هیچگاه نتوانستم بین صلابت و استواری نگاهش و مهربانی چهره اش فاصله ای ببینم لبخند زد و گفت : - دیدم چراغ اتاقت روشنه گفتم شاید درد داری - نه خوابم نمی برد داشتم جای کبودی و نگاه می کردم - دوست ندارم هیچ وقت دعوا کنی چون از شخصیتت به دوره اما اینم بدون من طوری تربیتت کردم که اگر مجبور شدی، هیچوقت پا پس نکشی . حالا بگو ببینم به نظرت اونا الان خوابن یا دارن درد میکشن؟ لبخند زدم و فقط نگاه کردم و پدرم با رضایت از اتاق خارج شد . دوباره من ماندم و افکار مشوش خودم . نمی دانم تا ساعت چند بیدار بودم اما با تکانهای پدرم بیدار شدم قبل از هر کاری رفتم جلوی آینه، بله درست حدس زده بودم گونه چپم کاملا کبود بود . با این وضع نمی شد سر کار رفت تلفن را بر داشتم و به شرکت زنگ زدم و گفتم به خاطر کسالت تا یک هفته نمی توانم بیام . هفت روز فرصت خوبی بود برای فکر کردن و تصمیم درست گرفتن احتیاج به استراحت و تجدید قوا داشتم و همینطور اصلا دوست نداشتم الهام با این وضع مرا ببیند سه روز از ایام استراحتم گذشت جای کبودی به لطف مداواهای عجیب غریب پدرم از بین رفته بود و فقط اثر کوچکی ازش مانده بود در این مدت تنها توجیه کار الهام برایم این بود که شاید او گمان کرده که من عشق او را به بازی گرفتم . شاید او واقعا عاشق من است و من با شوخی های بی جای خود دل او را آزرده بودم که در این صورت حقم بود هر بلایی که سرم بیاید از طرفی کمی هم از زرنگیه او خوشم آمده بود و از اینکه توانسته بود از خودش دفاع کند خوشحال بودم ظهر روز چهارم من مشغول آشپزی بودم که تلفن همراهم زنگ زد از شرکت تماس گرفتند و گفتند بعضی کارها عقب افتاده و من هم گفتم بفرستند اینجا تا من همینجا انجام دهم . حدود 1 ساعت گذشت که صدای زنگ خانه آمد و چون می دانستم از شرکت آمده اند مستقیم رفتم تا درب را خودم باز کنم نه با آیفن، کنار درب رسیدم و آن را باز کردم. به یکباره خشکم زد نمی دانستم دارم خواب می بینم یا حقیقت داشت ، مات و متحیر مانده بودم به در . چشمانم از حدقه داشت بیرون میزد باورم نمی شد الهام بود اما اینجا چکار میکرد همینطور هاج و واج نگاه می کردم الهام با حالتی معصومانه سرش را پایین انداخته بود و به زمین نگاه می کرد وقتی دید من حرفی نمی زنم خودش شروع کرد - سلام - سکوت - خدا رو شکر که سالمید - کی گفته سالمم؟ - دارم می بینم سالمید - شما که دارید زمین و نگاه می کنید - خب خجالت می کشم - بهتون نمیاد خجالتی باشید - راستش من اومدم که ... - کارای شرکت و آوردید؟ - آره اما اینا بهونه بود من راستش یه کم نگرانتون شدم فکر نمی کردم قضیه انقدر جدی بشه تازه اصلا داداش من اهل دعوا و این چیزا نیست - بله از مشتش معلومه هنوز جاش درد میکنه - مشتای شما که بیشتر معلومه رفیق داداشم که یکیشون یه دندونش شکسته خود داداشمم که تا صبح از کمر درد ناله می کرد البته من می دونستم شما شالبند قهوه ای ووشو داری واسه همین به داداشم گفته بودم در گیر نشه اما اون رفته بود دونفر دیگر و اورده بود - ببخشید می تونم یه سوال کنم؟ شما اینهمه اطلاعاتو از کجا آوردین ؟ مثل اینکه شما از پدرم بیشتر در مورد من می دونید - اولا شما نباید هیچ خانومی و دست کم بگیرید دوما شما یادتون رفته که تعارف کنید من بیام تو یا شاید دلتون نمی خواد و یا اینکه از من می ترسید ادامه دارد... پی نوشت : ۱- من اصن غلط املایی ندارما اصن ۲- دوستان اعتراض کردن که طولانیه منم کوتاه تر نوشتم اگه بازم طولانیه بگین تا فقط یه خطش کنم ۲- می دونم ۲ رو دوبار نوشتم ۳- از اینجا به بعد تازه ماجرا شروع میشه پیشنهاد می کنم حتما ادامشو دنبال کنید ۴- غلط املاییهامم واسه طنزه نه که یکی از اصول طنز اشتباه نوشتنه ( بقول بعضیا) ۵- آره من ووشو کارم! خوبه؟ راحت شدی؟ (مخاطب خاص) ۶- شما اون قسمت و جدی نگیرید من از پس مورچه هم بر نمیام ۷- ۵ و ۶ رنگش چرا با بقیه فرق کرد حالم اصلا خوش نبود احساس گناه می کردم بی نهایت از خودم متنفر شده بودم نمی دانستم چکار باید انجام دهم . اوضاع حسابی خراب شده بود می دانستم که با این اوصاف الهام دیگر به من محل نمی گذارد اما آیا من می توانستم ناراحتی او را تحمل کنم؟ هرگز . سرم را روی میز گذاشتم . احتیاج به فکر کردن داشتم چشمهایم را بستم باید از این منجلاب بیرون می آمدم . سرم را بالا گرفتم الهام در پشت میزش طوری نشسته بود که من نمی توانستم صورتش را ببینم مانیتور سیستمش را درست روبروی من تنظیم کرده بود معلوم بود که نمی خواهد مرا ببیند نیم ساعتی گذشت و من هر از گاهی به روبرو نگاه می کردم اما الهام همچنان در پشت مانیتور مخفی بود . دیگر حوصله ام سر رفته بود . نمی توانستم این وضع را تحمل کنم از طرفی هم نمی توانستم بروم جلوی همکاران از او معذرت خواهی کنم . باید کمی صبر می کردم اما مگر میشد. احساس نیاز به چشمانش می کردم گویی معتاد نگاهش بودم دیگر طاقت نیاوردم قلم را برداشتم و در تکه کاغذی این جمله را نوشتم : "فریاد و فغان که ماه من در پس ابر سپید پنهان است ." تکه کاغذ را درون پرونده آمار گذاشتم و به طرف اتاق الهام حرکت کردم. دلهره عجیبی داشتم وارد اتاقش شدم الهام اصلا سرش را بلند نکرد شاید از طنین صدای قدمهایم فهمیده بود من هستم. بطرف میزش رفتم نگاهی به مهدی کردم لبخندی زدم و او هم با لبخند پاسخ داد به کنار میزش رسیدم و گفتم: - خانم میرزایی این پرونده آمار چندتا ایراد داره که باید اصلاح بشه لطف کنید اصلاحشون کنید الهام باز به من نگاه نکرد پرونده را گرفت و گذاشت کنار و من برای اینکه در مقابل مهدی ضایع نشوم سریع از اتاق خارج شدم . کل ساعت اداری به همین منوال گذشت و من منتظر عکس العمل الهام بودم اما از او هیچ عکس العملی سر نزده بود هیچ واکنشی هم نسبت به نامه مثلا عاشقانه من نشان نداده بود. کاملا مستاصل شده بودم موقع رفتن هم الهام بدون خداحافظی رفت و من چون مجبورم تمام سرور ها را خاموش کنم تا آمدم به خودم بجنبم او رفته بود. غروب بود و من سرگردان در خیابان دنبال هدیه ای مناسب می گشتم تا بتوان بوسیله آن هم از دل الهام در بیاورم هم ابراز علاقه به او را اعلام کنم که نهایتا یک سرویس نقره نظرم را جلب کرد گردنبند ظریف و زیبایی داشت با نگینهای کوچک آبی رنگ شب را به امید فردایی بهتر به صبح رساندم و منتظر لحظه دیدار شدم وارد اتاقم شدم الهام روبروی من نشسته بود نگاهی به او کردم متوجه من شد نیم نگاهی کرد و دوباره مشغول کارهایش شد. پرونده آمار روی میزم بود پرونده برایم حکم کبوتر نامه رسان را داشت با حرص و ولع تمام پرونده را گشودم درست حدس زده بودم جوابم درون پرونده بود در پشت همان تکه کاغد نوشته بود: کلامتان کوتاه و پر معنا بود اما من از آن نه معذرت خواهی استخراج کردم نه چیز دیگر اما به گمانم که شما می خواهید منت کشی کنید. و تا شما رسما و در یک جای مناسب و محیط آرام از من عذر خواهی نکنید ماه همچنان پشت ابر خواهد ماند. سرم را بلند کردم راست می گفت ماه همچنان پشت ابر بود تلفن را برداشتم و داخلی اتاق الهام را گرفتم الهام گوشی را برداشت بدون کلام اضافه گفتم : امروز همانجا و همان ساعت بعد گوشی را قطع کردم. الهام سرش را به راست متمایل کرد و از کنار مانیتور نگاهی کرد و دوباره مشغول کارش شد. بعد از چند دست لباس عوض کردن بالاخره شلوار کتان راه راه روشن و تیشرت سفید بهترین گزینه ای بود که انتخاب کردم کمی از ادکلنی که الهام خریده بود زدم به ساعتم نگاه کرد ساعت 5:15 دقیقه بود و باید راه می افتادم . درست سر ساعت 6 جلوی درب کافی شاپ بودم به محض وارد شدن تمام محیط کافی شاپ را نظاره کردم از الهام خبری نبود اطراف را نگاه کردم و یک جای مناسب و دنج پیدا کردم و همانجا منتظر الهام نشستم . حدود 5 دقیقه ای گذشت از الهام خبری نشد من غرق افکار خودم بودم به حرفهایی که قرار بود بزنم فکر می کردم و همچون بازیگری مشغول حفظ کردن دیالوگهای درون ذهنم بودم همینطور که غرق افکار خودم بودم متوجه شدم کسی به روی شانه من می زد برگشتم و به او نگاه کردم . پسری هم سن و سال خودم بود با ظاهری آراسته و تر و تمیز و چهره ای زیبا . لبخند زدم و گفتم کاری داشتین خیلی محترمانه گفت : - بله می شه یه لحظه تشریف بیارین بیرون - برای چی - اگه تشریف بیارین بیرون بهتون میگم - من منتظر کسی هستم - خیلی طول نمی کشه - باشه بریم انقدر لحنش محترمانه بود که کنجکاو شدم که چه کاری می تواند با من داشته باشد به دنبالش حرکت کردم از در خارج شدیم و به طرف کوچه کنار کافی شاپ رفتیم وارد کوچه شدیم کوچه ای خلوت که پیاده رو های دو طرف آن را درختان زیادی جدا کرده بود . در چند قدمی ما دو نفر دیگر ایستاده بودند و من با دیدن آنها کمی به شک افتادم و همانجا ایستادم و کمی مضطرب گفتم: - چه کار دارید ؟ - اون دو نفر با شما کار دارن؟ - من اونا رو نمیشناسم ( و خواستم برگردم که بازویم را گرفت ) - کجا؟ ( به یکباره لحنش عوض شد) - دستم و ول کن من کار دارم اصا شما کی هستید - میگم الان بهت محمد بیاید آقا عجله دارن و آن دو نفر به طرف ما آمدند من گفتم: - این مسخره بازیا چیه ول کن منو می خوام برم - صبر کن الان میری عجله نکن کار ما هنوز تموم نشده گیج و منگ شده بودم خدایا اینها دیگر از کجا پیدایشان شد و از جان من چه می خواهند اگر الهام بیاید و من نباشم حتما فکر می کند که من بد قولی کردم - ببینید من یه قرار مهم دارم اصلا هم حوصله شوخی ندارم ولم کن بزار برم - مگه شما با خانم میرزایی قرار نداری؟ مات و مبهوت نگاهش کردم این دیگر کیست از کجا میداند با تعجب گفتم : - آقا کی باشن - من داداش الهام خانومم خیلی از آشنایی با شما خوشبختم ایناهم محمد و صادق رفیق فابریکامن شستم خبردارشد که قضیه از چه قراراست سریع قالب عوض کردم و با حالتی جدی گفتم : - الهام کیه ؟ اشتباه گرفتی آقا همینطوری یه نفر رو میگیری بعد می گی من داداش الهامم من اصلا الهام نمیشناسم - الهام نمیشناسی صبر کن الان معلوم میشه . ممد مواظبش باش یه لحظه ( و دوان از کوچه خارج شد و کمی بعد الهام به همراه برادرش وارد شدند . الهام با دیدن اوضاع اسیری من نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و با خنده گفت: - آره داداش خودشه همینه که چند روزه مزاحمم شده هرجا میرم دنبالم میاد امروز زورکی به من گفته ساعت 6 اینجا باشم من مات و مبهوت و حیران و با دهانی وا مانده و چشمانی از حدقه بیرون زده گفتم : - چی داری می گی من کی مزاحمت شدم - دروغ نگو داداش حسابشو بزار کف دستش یهو دو نفری یقه مرا چسبیدند من گفتم : - بابا ما با هم همکاریم من تو همون شرکت کار می کنم خانم میرزایی داره شوخی می کنه - الهام گفت: نه داداش دروغ می گه من اصلا این آقا رو نمیشناسم فقط چند باری که مزاحم شده دیدمش می خواد از چنگتون در بره تعجب من دو چندان شده بود الهام خیلی خوب نقش بازی می کرد نگاهی بهش کردم چشمان معصومش تبدیل شده بود به دو چشم شیطانی و از آنها شرارت می بارید الهام سریع برگشت تا شاهد این صحنه های دردناک نباشد چاره ای نبود یا رومی روم یا زنگی زنگ - ول کن یخمو بابا ( و اولین مشت بر صورت من نواخته شد) ادامه دارد... از امروز به بعد بین من و مانی جنگه چون خیلی بی جنبس/نظر پاک می کنی؟پس بچرخ تا بچرخیم اق مانی/دلتم بسوزه ارواح خبیسه شدی ازرائیل امد سراغت/ این مطلب در وبلاگ یکی از دوستان که خیلی لطف دارن درج شده آخه من چقدر باید بجنگم تازشم ایشون با کلی جن و ارواح خبیثه و مار مولک و سوسک ارتباط دارن من دست تنها اما مطمئن باشید من برنده ام. به نظر شما من با او کل کل بنمایم آیا؟ از اتاق بیرون رفتم تا کمی زمان بگذرد به طرف آبدارخانه حرکت کردم به راهروی سمت راست که رسیدم ناگهان جلوی من سبز شد شوک عجیبی بود برایم انگار ته دلم خالی شد نگاهمان در هم گره خورد نمی دانستم چه بگویم او نیز نمی دانست چگونه برخورد کند هر دو گیج و منگ به هم نگاه می کردیم دستپاچه و من من کنان سلام کردم و او که از من کمی مسلط تر بود گفت: - اینجا محیط کاره اینجوری زول نزنید بهتره ... از کنار من رد شد و به طرف اتاقش رفت . باید کاری می کردم ، دیگر مجالی برای سکوت نبود . بطرفش برگشتم و گفتم : خانم میرزایی! برگشت و به من نگاه کرد، انگار منتظر این حرکت من بود . لبخند زنان گفت : کاری داشتین ؟ - کارتون که تموم شد یه سر بیاین تو اتاق من کارتون دارم - باشه برگشتم و به پشتم هم نگاه نکردم ترسیدم نگاهم آن صلابت گذشته را نداشته باشد اگر بازهم به او نگاه می کردم اعتماد به نفسم را از دست میدادم بنا بر این فرار را بر قرار ترجیح دادم . پشت میزم نشسته بود و به این فکر می کردم که وقتی آمد چه بگویم . و چگونه از او معذرت خواهی کنم . جملات را با خودم مرور می کردم و سعی می کردم بهترین جمله ها را پیدا کنم. اصلا به روبرو نگاه نمی کردم در عین اینکه به نگاه هایش وابسته بودم اما دوست نداشتم خیال کند که من خودم را از دست دادم و یا اینکه آدم ضعیفی هستم. در ضمن اینجا محیط کار بود و باید جلوی احساس خودم را می گرفتم. همینطور مشغول افکار و خیالات خودم بودم و بر روی کاغذ شکلک می کشیدم که متوجه شدم کسی به در می کوبد سرم را بالا گرفتم الهام در جلوی درب ایستاده بود الهام گفت: - مثل اینکه خیلی سرتون شلوغه - چطور مگه؟ - هرچی در می زنم متوجه نمی شید - معذرت اصلا صدای در و نشنیدم - من فکر کردم فقط چشماتونه که بد می بینه نگو گوشاتونم بد میشنوه - مثل اینکه با توپ پر اومدین - جولوی شما باید همیشه مسلح بود - مگه اینجا میدان جنگه؟ - نه یادم نبود محیط کاره - با آدمی که کور و لاله اینجور حرف نمی زنن - من اینو گفتم ؟ - آره شما گفتید چشم و گوشم ایراد داره - منظورم این نبود - منظورتون چی بود پس؟ - منظورم این بود که با من چی کار داشتید؟ - اهان یادم اومد تشریف بیارید داخل - ممنون کارم زیاده اگه حرفی دارید بگید باید به کارام برسم - آهان اونوقت که به من بد و بیراه می گفتید سرتون شلوغ نبود الان شلوغ شد یه دفعه ای - چیزی که عوض داره گله نداره با تعجب نگاهش کردم( از آن نگاه های عاقل اند سفیه) چقدر صورتش آرام بود انگار هیچ غم غصه ای نداشت شاید هم دلش حسابی خنک شده بود و از اینکه توانسته بود از پس زبان من بر بیاید خوشحال بود و خود را فاتح این جدال می دانست اما من که برای کل کل کردن صدایش نکرده بودم من فقط می خواستم معذرت خواهی کنم اما انگار نمی دانست نباید روی نقطه حساس من انگشت بگذارد . بازم بر سر دوراهی گیر کردم معذرت خواهی کنم آیا و عرصه را چون مردان ذلیل خالی کنم و به ندای دلم پاسخ دهم یا اینکه حالا که او شیپور جنگ را نواخته من هم چون جنگ آوری آماده، به صحنه نبرد وارد شوم و از حیثیت مردان دفاع کنم. تا فکر نکند که ما از آنگونه انسانهای ذلیل مرده هستیم ( درسته که هستیم ولی نباید می فهمید که). تصمیم را گرفتم و جون مردان ذلیل سرم را پایین انداختم و با حالتی مظلومانه گفتم: - می خواستم یه مطلب خصوصی بگم اما اینجوری که نمیشه! شما هم که اصلا حوصله ندارید پس بی خیالش میشم یهو حالتش عوض شد از حالت دفاعی خارج شد و با لحجه ای آرام و مهربان گفت : - من حوصله دارم الانم داشتم با شما شوخی می کردم من اومدم که ببینم شما با من چیکار دارید - ببینید این مطلبی که من می خوام بگم خیلی مهمه بهتره بیاید تو تا کسی صدامونو نشنوه - باشه فقط بنظر شما بهتر نیست یه جای دیگه صحبت کنیم؟ - چرا میشه جای دیگه حرف زد اما من طاقت ندارم باید زود حرف و بزنم - بهتون نمیاد انقدر کم طاقت باشین - اینم به کور و کر بودنم اضافه کنید خجالت کشید کمی سرخ شد و با ناراحتی گفت : - معذرت می خوام نباید اینجوری حرف میزدم کمی تند رفتم - اشکالی نداره لااقل دلتون خنک شد - از دیشب تا حالا همش فکر میکردم چطوری باهاتون برخورد کنم شما باید یه کم به من حق بدید بدجوری تو ذوقم خورده بود - درسته شما حق دارید - خب من آماده ام - آماده چی؟ - حرفاتون دیگه . صحبتهای خصوصی ، منتظرم بگید - آهان یادم اومد . ببینید خانم میرزایی اگه گفتم بیاید تو اتاق من به خاطر این بود که طبیعی تر جلوه کنه شما باید قول بدید که از این موضوع هیچ کس بویی نبره - وا برا چی من باید به کسی حرفی بزنم مسایل خصوصی ما به کسی مربوط نیست - درسته ! ( کمی مکث کردم ) - خوب چرا نمی گید - آخه یکم دلهره دارم اینجور حرفا برام یکم سخته! تا حالا از این جور حرفا نزدم از این کارا هم نکردم ( نمی دونم واقعا قیافم شبیه احمق ها شده بود یا احمق شده بودم چون حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود) - به خاطر محیط اینجاست آخه از نظر روانشناسی نباید حرفای احساسی و عاطفی رو در محیط کار زد . بهتر بود یه جای دیگه صحبت کنیم دیگه بیشتر از این نمی تونستم کشش بدم باید حرف و می زدم . هرچی کمتر کش می دادم بعدا راحت تر می تونست تحمل کنه - نه خیلی هم حرفام احساسی نیست فقط می خواستم بگم که شنیدم خانم صفری شیرینی خوردن آره؟ - خانم صفری ؟ آره چطور مگه؟ - شوهرشون چی کاره ان ؟ - کار خصوصیتون این بود ؟ - آره بلند شد صورتش به یکباره گر گرفت . چشماش تبدیل شد به گوله های آتش منتظر انفجارش بودم. دستانش را مشت کرد و گفت: - شما مردا لیاقت هیچی و ندارین منو بگو که ... حرفشو با بغضش قورت داد و به سرعت از اتاق خارج شد و به طرف اتاقش هم نرفت. ضربه سختی بهش زدم . اصلا انتظارشو نداشت اما مقصر من نبودم نباید رو نقطه حساس من انگشت می گذاشت. با اینکه از خودم به شدت بدم آمده بود اما از اینکه در میدان نبرد پیروز بودم خوشحال شدم . ادامه دارد ... دچار تشویش ، نگرانی، دو دلی، اظطراب و سردر گمی شده بودم فکر می کردم خیلی زرنگ هستم اما اینطور نبود چون الهام از من زرنگ تر بود با این کارش به من فهماند که چند قدم از من جلو تراست نمی دانستم باید چکار کنم رگبار سوال ها بود که به ذهنم حمله کرده بود از یک طرف از کار الهام تعجب کرده بودم از طرف دیگر از خودم بدم آمده بود حس خیلی بدی بود همزمان چند حس مشترک و مخلوط را تحمل می کردم با اشاره سر من پیشخدمت صورت حساب را آورد مبلغ را روی میز گذاشتم و تلو تلو خوران در حالی که جعبه ادکلن در دستم بود از رستوران خارج شدم. دوست نداشتم به خانه بروم کمی قدم زدن شاید حالم را بهتر می کرد همینطور بی هدف شروع به حرکت کردم از جلوی مغازه ها می گذشتم بدون اینکه به ویترین آنها نگاه کنم گاهی در لابلای مردم گم می شدم و گاهی بوق ماشینی تلنگری بود به من نمی دانستم کجا می روم تمام ذهنم شده بود حلاجی کردن وقایع شاید هزار بار جملات رد و بدل شده بین خودمان را مرور کردم اما نقش چشمهای الهام بود که در ذهنم اثر مثبت می گذاشت. من اشتباه کرده بودم به خیالم الهام هم یکیست مثل بقیه مثل همه کسانی که خود را عاشق می دانند اما نیستند خود را شیفته می یابند اما نمی از یمی هم نبرده اند اما ذهنم به این نتیجه رسیده بود که الهام با بقیه فرق دارد دلیلش هم همین کادو و دانستن تاریخ تولدم است والا نزدیک ترین همکارم نیز تاریخ تولد مرا نمی دانست و این ادکلن که مدت هاست من دنبال آن می گردم. به نظرم اینها دلیل محکمی می آمد که الهام با تمام وجود مرا می خواسته . راست میگفت من برای هر چیزی دنبال دلیل می گردم. به خانه که رسیدم کمی آرام تر بودم اما باز این سوالها دست از سرم بر نمی داشت . الهام چطور تاریخ تولد مرا فهمیده بود؟ از کجا می دانست که من دنبال چه ادکلنی هستم؟ شاید سوال دوم تصادفی بوده اما مسلما سوال اول باید جوابی داشته باشد . احتیاج به یک دوش آب سرد داشتم تا شاید بهتر بتوانم تصمیم بگیرم تمام شب بیدار بودم این اولین باری بود که دختری توانسته بود شب مرا خراب کند من از شب لذت زیادی می برم و برای شبم برنامه خاصی دارم آخر شب پیاده روی و کمی مطالعه و یک خواب راحت اما اصلا از این برنامه خبری نبود دل و دماغی دیگر نمانده بود تمام مدت نقش چشمانش از ذهنم بیرون نمی رفت مدام صورتش جلوی چشمم بود و آن لحظه که عصبانی از جلوی من بلند شد بار ها برایم تکرار می شد و از رفتار خودم خجالت می کشیدم همه اینها یک طرف نگرانی اینکه فردا چطور با او روبرو بشوم و چه عکس العملی نشان بدهم بیشتر مرا عذاب می داد . صبح زودتر از همیشه مشغول آماده شدن شدم حس می کردم باید بیشتر از همیشه برای ظاهرم وقت بگذارم نمی دانم این چه حسی بود اما هرچه بود تاثیر زیادی روی من گذاشته بود هنوز تصمیمی برای نحوه برخوردم نگرفته بودم همه چیز را به شرایط سپرده بودم "باید ببینم چه شرایطی پیش می آید" این آخرین جمله ای بود که دیشب به خودم گفتم . از روی میز ادکلن را برداشتم کمی آن رابوییدم حس خوبی به من دست داد رایحه خوش آن روحم را جلا داد لبخند زنان مقداری از آن را به لباسم زدم و راهی سرنوشت شدم. خیابانها رنگ دیگری داشتند مثل همیشه نبودند انگار مردم سرحال تر شده بودند همه می خندیدند همه شاد بودند و همه عاشق . از دیروز چقدر گل فروشی در شهر زیاد شده بود وصدای یاکریم ها چقدر زیبا بود خدایا آیا من عوض شده بودم؟ جلوی درب ورودی شرکت شلوغ بود انگار هنوز درب باز نشده بود آبدارچی دیر کرده بود وکارمندان پشت درب مشغول شوخی های بی مزه ای بودند که البته استثناً آن روز با مزه شده بود . در میان چند پرسنل زن دنبال الهام گشتم اما انگار هنوز نیامده بود سلام کردم و مجبور شدم با همه دست بدهم (البته مردها) پشت میز خودم که نشستم احساس کردم همه چیز تغییر کرده هیچ کدام از وسایل شکل قبلی خود را نداشت به روبرو نگاه کردم میز الهام خالی بود چقدر آن اتاق بدون الهام سوت و کور بود . نگران بودم سابقه نداشت دیر کند معمولا از من زودتر می آمد و من عادت کرده بود که با نگاه او کارم را شروع کنم دوباره یاد چشمهایش افتادم آری من گرفتار کمان ابروانش و سیاهی چشمانش شده بودم به خود نهیب زدم که چرا نمی توانم به خودم مسلط باشم نیم ساعت از وقت اداری هم گذشت و الهام هنوز نیامده بود از آمدنش دلسرد شدم مطمئن بودم به خاطر من است که نیامده حتما از من رنجیده اما کاری از دست من بر نمی آمد همین نیم ساعت کافی بود که من بفهمم چقدر به او وابسته شده ام در نبودش برایم لحظات کسل کننده خواهد بود و بهترین ساعتها وقتی بود که سرم را بالا می گرفتم شعاع نگاهش مرا به آسمانها می برد چرا تاکنون نفهمیده بودم از اتاق بیرون رفتم تا کمی زمان بگذرد به طرف آبدارخانه حرکت کردم به راهروی سمت راست که رسیدم ناگهان جلوی من سبز شد شوک عجیبی بود برایم انگار ته دلم خالی شد نگاهمان در هم گره خورد نمی دانستم چه بگویم او نیز نمی دانست چگونه برخورد کند هر دو گیج و منگ به هم نگاه می کردیم دستپاچه و من من کنان سلام کردم و او که از من کمی مسلط تر بود گفت: - اینجا محیط کاره اینجوری زول نزنید بهتره ... ادامه دارد... و سکوت را با این جمله شکست - به چی فکر می کنید؟ -به اینکه ... - لابد به اینکه چه دلیلی داره که من خودم بیام این پیشنهاد و بدم؟ حتما فکر می کنید من یه ریگی تو کفشم هست نه - نه اصلا راستش یکم برام غیر منتظره بود -شما خیلی آدم واقع گرایی هستید. برای هر چیزی دنبال دلیل و منطق می گردید. -ازقیافم اینارو فهمیدی -نه از رفتارتون تو شرکت -اونجا محیط کاره -اینجا چی (هر دو لبخندی بابت تکرار این جمله زدیم) -شما انتظار دارید من چیکار کنم -انتظار داشتم با یه شاخه گل بیاید -برای مشورت کردن گل نمیارن که -چرا خودتونو به اون راه می زنید. از اینکه منو خرد کنید لذت میبرید؟ -(لبخند) شما قضیه رو خیلی جدی گرفتید از این حرفم یکه خورد ناراحتی تمام حس و اندام صورتشو پوشانده بود حتی حرکات دستش هم این ناراحتی و نتوانستند پنهان کنند با صدای بغض آلود و کمی عصبانی گفت: -پس فکر کردین من واسه خنده اینجام یا زیادی بیکارم می خوام سربسرتون بزارم اون لحظه خیلی از خودم بدم آمد حس کسی و داشتم که گنجشکی کوچک را در قفس کرده اما از این کارش ناراحت است گفتم: -اصلا بهتون نمیاد -چی؟ -اینکه انقدر زود عصبانی بشید -برای شما که مهم نیست - مهمه ! اگه نبود که من اینجا نبودم -شما اینجا اومدید که مثل همیشه به من بفهمونید که اشتباه می کنم -مگه اشتباه می کنید؟ -آره اشتباه میکنم اما در مورد شما نه در مورد تصمیم خودم -درمورد من چه اشتباهی کردید -شما امروز بر خلاف همیشه به نگاه من واکنش نشون دادید بعدش لبخند زدید من فکر کردم بالاخره تونستم به شما یه چیزی و بفهمونم - چی و بفهمونی؟ -شما همیشه عادت داری که همه حرفا رو شسته و رفته تحویل بگیری؟ -نه اما مثل اینکه شما عادت داری همه چیو سر بسته بگی - از این واضح تر پیشخدمت به داد ما رسید با اون اداهای مخصوص خودشون امد جلو و گفت چیزی لازم ندارید؟و الهام با کلی حرص و لج همونطور که به من زل زده بود به پیشخدمت گفت: - یه چیز ترش بیارین شیرینی محفلمون دلم و زده و من برای اینکه ضایع نشم گفتم : - برای من یه کیک شکلاتی بیارید چون ترش کردم پشخدمت بدون اینکه تعجبی بکند با همان ادا و اصول چیزی را یادداشت کرد و به سر میز بعدی رفت به گمان از این ماجرا ها زیاد دیده بعد من رو به الهام کردم و با یک لبخند موزیانه گفتم: -من خیلی شیرینم نه؟ -چطور؟[با تعجب] -دلتو زدم آخه نگاه معناداری کرد که من یه لحظه ترسیدم امان از اون چشماش -گفتم (البته رو به خودم) :خیلی شوخی بی مزه ای بود تو چیت شیرینه آخهُ، زهی خیال باطل -مثلا الان دارید از دل من در میارید؟ - چیو ؟ -چی چیو؟ -میگم چیو دارم در میارم -شما فکر نمی کنید ما داریم وقتمونو تلف می کنیم -من همیشه از چیزای متفاوت خوشم میاد این ملاقات ماهم خیلی متفاوته نه؟ دیگه گر گرفته بود تمام خون بدنش جمع شده بود تو صورتش از جاش بلند شد کیفشو برداشت و خیلی عصبانی گفت: -اما من نمی تونم متفاوت باشم این شمایید که دوست دارید رنگ عوض کنید من همینم که هستم برگشت و چند قدمی که دور شد انگار به یاد چیزی افتاد و ایستاد همانطور که پشتش به من بود از درون کیفش یک بسته کادو شده در آورد و دوباره به طرف من آمد بسته را روی میز گذاشت و و خیلی آرام و خونسرد اما بدون کوچکترین لبخندی گفت: -این برای شماست تولدتون مبارک و دوباره من ماندم مبهوت وحیران از این که این از کجا میدانست تولد مرا. حسابی خورده بود تو برجکم. یه الف بچه چنان حالی از من گرفته بود که نگو همچنان خیره به کادو مانده بودم که وقتی پیشخدمت کیک و آب آلبالو را آورد من حتی تشکر هم نکردم نمی دانستم باید چکار کنم؟ بروم دنبالش آیا؟ یا نروم آیا؟ از فرط ناراحتی تکه ای کیک در دهان گذاشتم و بسته را که باز کردم از تعجب تمام تکه کیک را یک دفعه بلعیدم -بابا این دیگه کیه از کجا می دونست من دنبال این ادکلن می گردم ادامه دارد... پی نوشت: دوستان از عجله کردن بپرهیزید تا نظرها به ۵۰ کامنت نرسه من نمی نویسم زورم زیاده اما گردنم از مو باریکتره هاج و واج مونده بودم چیکار کنم . اصلا انتظارش و نداشتم شایدم زیادی کم تجربه بودم باید فکر اینجاشو می کردم فکر نمی کردم به این زودی دست به کار بشه آخه من فقط یه لبخند بیشتر نزده بودم. اما چاره ای نبود نباید جلوش کم می آوردم تازشم آخه شما بگید میشه دعوت یه خانم محترم و زیبا رو اونم کسی که تو شرکت واسش سر و دست می شکوندن و رد کرد؟ ساعت چهار اداره تعطیل میشد و من وقت زیادی نداشتم همش 2 ساعت خدایی وقت کمیه تا برم خونه و نهار بخورم و لباس عوض کنم وقت کم می آوردم مجبور شدم یک ساعت مرخصی رد کنم. سر ساعت 6 کافی شاپ بودم البته این عادتمه که همیشه سر وقت حاضر می شم (فکر نکنید حول بودما) نه زودتر نه دیر تر اونم اتفاقا سر وقت اومد . تیپش با تیپ شرکت فرق می کرد یه مانتوی آبی با یه شال و شلوار سفید منم که یه شلوار لی آبی آسمانی با یه تیشرت قهوه ای تنم بود... جای مناسب و دنجی بود چند لحظه اول با سکوت گذشت یه چیزی سفارش دادیم و بعد اون گفت: _ مثل اینکه تا من حرف نزنم شما چیزی نمیگی _ شما گفتی می خوای با من مشورت کنی _درسته بعد شروع کرد به حرف زدن چقدر قشنگ حرف می زد شمرده شمرده و با احساس . چشماش هم حرفاشو تایید می کردن منم زل زده بودم به چشماش و داشتم هیبنوتیزم میشدم هیچی از مفهوم حرفاش نمی فهمیدم . داشتم به این فکر میکردم آدمی چقدر می تونه زیبا باشه داشتم تو ذهنم چشماشو نقاشی میکردم همینطور که مشغول نقاشی بودم یهو گفت : نظر شما چیه؟ من که اصلا به حرفاش گوش نمی دادم یکم خودمو جمع و جور کردم و گفتم : من باید فکر کنم و اون با لبخند گفت مسئله مهم نیست که شما بخواین در موردش فکر کنی و من فقط لبخند زدم ( آخرشم نفهمیدم چی و گفته بود) سرتونو درد نیارم بعد از گذشت اندک زمانی من بهش گفتم که در مورد چه مسئله ای می خوای با من مشورت کنی، قیافه جالبی به خودش گرفت یه لبخند به همراه نازک کردن چشماش نزدیک بود من پس بیفتم ( خیلی بی جنبه ام نه) سرش و انداخت پایین با نی شکلات گلاسش مشغول بازی شد. بعد خیلی آهسته و باصدای خیلی گرفته ای که دل آدم کباب میشد( خدایی خیلی استاد بود تو مخ زدن منم حساس) گفت: اگه شما یک نفر رو دوست داشته باشین ولی فکر کنید اون طرف علاقه ای به شما نداره اونوقت چیکار می کنید؟ حالا نوبت من بود با نی بازی کنم چشام یه کم گشاد شد ضربان قلبم هم رگباری میزد یه کم با لب و لوچم ور رفتم و من من کردم بعدگفتم: من تاحالا تو این موقعیت قرار نگرفتم نمی دونم چی بگم( البته خوب فهمیده بودم منظورش چیه ها اما خودم زده بودم به گیج منگولی چقدر مارمولکم نه؟ ) الان بعضی ها بُل می گیرن (اصلا منظورم عشق بازی آسمون{لیدا} نیستا) با لبخند گفت : خدا کنه هیچوقت تو این موقعیت قرار نگیرید چون خیلی دردناکه (نمی دونم اینجا نفرین کرد یا دعا) -حالا این آدم خوشبخت کی هست که انقدر شما رو بیتاب کرده؟ خندید طوری که میز بقلی متوجه ما شدند منم بی اراده خندیدم بعد گفت : شما الان با کی هستید ؟ - با شما - کاش واقعا بودی - مگه نیستم؟ - هستی؟ - آره خوب من الان اینجام پیش شما - بعدش چی؟ - نمی دونم - داری تفره میری؟ - من اهل تفره رفتن نیستم - اهل رفاقت و دوستی چی؟ - تا کی باشه - یکی که خیلی دوستون داشته باشه - ... (فقط نگاه کردم) - ببین فکر نکنبد من آدم الافیم یا اینکه انقدر سبکم که بیام خودم با کمال پر رویی پیشنهاد دوستی بدم اگه اینجوری بود تو همون شرکت انقدر افراد هستند که منتظر یه اشاره من موندن - خب پس چرا یکیشونو انتخاب نمی کنید؟ - من انتخاب کردم اما نه از بین آدمای جلف - خب مبارکتون باشه - اما من خسته شدم از بی توجهی شما از اینکه هر وقت بهتون نگاه می کنم شما از من فرار می کنید - اونجا محیط کاره - اینجا چی ؟ اینجا که محیط کار نیست - من که اینجا دارم چشم شما رو از کاسه در میارم انقدر زول زدم - همینم من و دل گرم میکنه - اینکه من انقدر چشم چرونم؟ - اینکه شما به من توجه دارید و سکوت حکم فرما شد ادامه دارد...
دلم می خواد اینجوری بنویسم چیه دعوا داری؟با این اخلاقت ....
اگه اهل کل بودی همونجور که تو پستت نوشتی هیچ وقت انتقادو پاک نمی کردی/ولی ضعیفی خیلی هم زیاد/در ضمن اگه اصول طنز نویسی رو بخونی غلط املایی ۱ از پایه هاشه و این پست پایین طنز بود/فروقهم اگه دست نوشته هاشو بخونی اسم خودشو با ق نوشته نه غ...
نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29ساعت
9:9 توسط مانی | |
نوشته شده در دوشنبه 1387/05/28ساعت
10:57 توسط مانی | |
گاهی سکوت می کنم و گاهی خجالت میکشم
نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت
9:34 توسط مانی |
نوشته شده در سه شنبه 1387/05/22ساعت
10:59 توسط مانی | |
نوشته شده در شنبه 1387/05/19ساعت
11:52 توسط مانی | |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/17ساعت
13:1 توسط مانی |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/16ساعت
15:51 توسط مانی |
نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14ساعت
12:9 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/05/08ساعت
9:57 توسط مانی | |
اون لحظه این فکر در ذهنم جولان می داد چرا از بین این همه آدم به من پیشنهاد دوستی داده؟ مگه در وجود من چی دیده ؟ بعدش یهو نفس خبیث من یه هشداری به من داد که آخه آدم عاقل شانس در خونتو زده این اراجیف چیه میگی؟...
نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت
9:34 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/05/01ساعت
9:15 توسط مانی |