مثل همیشه صبح زود قبراق و سرحال با کلی خمیازه و قرو لند رسیدم شرکت طبق معمول واسه وسیله نقلیه قرازه بسختی جا پیدا کردم... اولین روزی بود که می آمد سر کار ، برای من مثل بقیه بود مثل همه کسانی که می آمدند و می رفتند فقط اولین برخورد کمی توجهم بهش جلب شد البته خیلی کم اونم به خاطر اینکه قیافه متفاوتی داشت اعتراف می کنم خیلی خوشگل بود نه اینکه فکر کنید سلیقه ای نظر دادم نه از برخورد بقیه افراد شرکت مخصوصا از جنس مذکرش می شد فهمید که این خوشگلیش فقط نظر من نیست... ایام همینطور به کام ما می گذشت و ما سر خوش و آزاد از هر گونه تعلق عاطفی واسه خودمان کیف و حولی می بردیم و به ریش همه الافهای عاطفی عشقی می خندیدیدم و واسه همه همکارا کری می خوندیم ( شایدم کردی می خوندیم)... تقریبا یک ماهی گذشت و در این مدت سر کار خانم علیه( اسمش الهام بود و هست) تقریبا به کارهای شرکت وارد شده بود و در این نابسامان زمان مدید ( یعنی همین یک ماه که گذشت) بنده هیچگونه توجه خاص یا عامی نداشتم اصلا از خود شیرینی بدم می اید خوب اونجا محیط اداری بود و من کلا از اینجور دستمال زدنها و لنگ انداختن ها بیزارم چه برسه به اینکه تو محیط شرکت (استغفرالله) ، اما بقیه همکارا از هیچکاری دریغ نمی کردند تا توجه الهام و جلب کنن(واقعا که) از تند تند چایی اوردن تا اینکه هی اس ام اس خنده دار تعریف کردن و بقیه موارد دستمال زنی ... الهام یه جورایی زیر مجموعه واحد من می شد و من باید بعضی کار ها رو به او محول می کردم بنا بر این ناچار بودم بعضی زمانها ازش بخواهم که بیاد اتاق من و کارها رو تحویل بگیره . برخورد من با اون خیلی معمولی بود مثل بقیه همکارای زن ، واقعا برام هیچ فرقی نمی کرد . اتاقش روبروی اتاق من بود من تو اتاقم تنها بودم اما اونا تو اتاقشون سه نفر بودن دو تا زن و یک مرد به اسم مهدی ( این اسم رو به خاطر بسپارید) ... مدتی بود که بار سنگین یک نگاه را حس می کردم الهام میزش را آورده بود روبروی درب گذاشته بود و در واقعه قشنگ روبروی من بود چون میز منم روبروی درب بود و از اونجا بود که دید زدنهای خانم شروع شده بود . قبلا هم متوجه نوع برخوردش شده بودم اما هیچ توجهی نمی کردم اما اینبار دیگه تابلو بود . خیلی نگاه می کرد . وقتی سرم را بالا می گرفتم می دیدم داره منو نگاه می کنه و من مثل ادمهای منگل سرم و بر می گردوندم که مثلا همه چیز عادیه اما اون دست بردار نبود یه مدت که گذشت من خسته شده بودم از این نگاه ها (باید اعترف دیگه ای هم بکنم چون چشمان زیبایی داشت از اینکه به من نگاه می کرد بدم نمی اومد و خستگیم به خاطر این بود که من جولوی نگاه کردن خودمو می گرفتم و دلم می خواست یه بار هم که شده سیر نگاهش کنم) تصمیم گرفتم اگه منو نگاه کرد منم سرم و بر نگردونم تا ببینم چیکار می کنه شاید از رو بره و اینکارو کردم اما با کمال پرروی همینجور زول زد ه بود به چشمام تازه یه لبخند هم چاشنیش کرده بود تا اینکه طبق معمول من کم اوردم و برای اینکه تابلو نشم منم یه لبخند جوابش دادم اما ایشون خیلی بی جنبه تر از اینکه شما فکر کنید بود چون همون روز وقتی اومده بود کارها رو تحویل بده بدون مقدمه گفت ساعت 6 امروز فلان کافی شاپ منتظرتون هستم می خوام باهاتون راجع به یه مسئله ای مشورت کنم و من مات و مبهوت و سر گردان و انگشت حیرت به دهان ماندم تا ساعت شش در کف... ادامه دارد ... همان ماجرا به سبکی دیگر قدمهایم چون همیشه بود استوار و بی پروا و بی هیچ تکلمی،فقط نگاهت بود که کار را دشوار می کرد. بار سنگینی بود که به دوش می کشیدم و آن روز که نفخه سورت را دمیدی بی هیچ اراده ای پذیرفتم که به آشیانه دلت راه پیدا کنم پی نوشت: ۱- از این ساده تر دیگه نمی تونستم بگم ۲- علامت سه نقطه(...) به معنی در این مقال نمی گنجده ۳- توضیحات داخل پرانتز برای ایضاح ( روشنگری بیسواد) است. و از پستای بعدی تکرار نمیشه باید خودتون بگیرید مطلب و ( یه کم دوگوله رو به کار بندارید) ۴- ببخشید که طولانی شد چون مجبور بودم بعضی چیزا رو توضیح بدم اگه خوشتون نیومد بگید تا درش و تخته کنیم بریم پی کارمون کی بکیه امروز دستی را میبوسم که در لابلای چین و چروک آن مهربانی نهفته است آن روز که مرا برای اولین بار در آغوش گرفتی و بوسه پر مهرت گونه ام را نوازش داد همان زمان بود که عشق به من تزریق شد آری من از تو مهربانی و عشق به ارث برده ام و امروز سینه ستبر تو پشتوانه ایست محکم چون کوه برای من کاش می توانستم تمام ستاره های آسمان و ماه را تقدیمت کنم و یا قلبم را نثارت کنم اما فقط می توانم نگاهت را قاب بگیرم … برایم لبخند بزن اما آن زمان که عشق بازی آسمان شروع شد من در دیار بی کسی هیچکس نبودم پی نوشت: قابل توجه دوستان این آخرین قسمت داستان بود که اول آوردم تا اینجا اینو داشته باشین بعد ماقبلشو خیلی تند و سریع به عرضتان می رسانم از این به بعد هر سه روز یکبار آپ می کنم و داستان رو براتون می تعریفم بعدشم برای صرفه جویی در مصرف کالری دیگه خودتون تشریف بیارین تا من هی نیام بگم آقا ما آپ کردیم و این حرفا... نظرات شما هم در جهت چگونگی نوشتن ماجرا بسیار مهم است چون هرجور شما بخواید تعریف می کنم مثلا به روش طنز ـ عاطفی عشقی ـ دراماتیک ـ حادثه ای ـ مبهم ـ ساده ـ فلفلی ـ سرکه نمکی ـ پیتزا و جعفری ـ پیتزا مرغ ـ کافی شاپ ... و بقیه روشهایی که دوستان بخواهند خیال کردی نابود خواهم شد ببین که زنده ام من زیر باران تو را از یاد بردم همان زمان که سفر کردم به جای چشمان من آسمان گریست و من سر به زیر انداختم و رفتم آسمان جور مرا کشید. اما خوشحالم از اینکه تو خوشبخت شدی مبارکت باشد این جدایی پی نوشت: (شاید پیش نوشت پست بعدی بهتر باشه) بدلیل بیرون آوردن عده کثیری از دوستان از حس کنجکاوی (اصلا منظورم فضولی نبود. حرف تو دهنم نذار) سعی می کنم از پست بعدی کل ماجرا رو تعریف کنم فقط باید بگم من عادت ندارم همه چیو همنیجوری پوست کنده براتون بزارما مسلما یه جور می نویسم که نفهمید. خیلی ممنون که تحمل ندارید پی نوشت ۲ : صدمین کامنت و فرزند تنهایی برام گذاشته . این اولین باره که برای یک پستم صدتا کامنت گذاشته شده . شاید این چیز مهمی نباشه اما برای من خیلی مهمه اونم درست زمانی که فکر می کردم همه آدما یه جورایی از احساس و عاطفه خالی هستن. اما باید بگم طبق معمول من اشتباه کردم و از صمیم قلب همتونو دوست دارم امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم. "فرزند تنهایی" دوست بسیار عزیزم ممنون بخاط کامنت زیبات بی تفاوتی می دانم به چشمانت نیز زحمت نده چرا که خسته شده اند و بار تمام نا ملایمتی ها و بی مهری هایت را به دوش کشیده اند. یادم خواهد ماند که تنها چشمانت مرا بدرقه کردند. خاطرت هست؟ بی تفاوت از کنار کوچه های غمم گذشتی بی آنکه ردپایی به جا بگذاری اما تنها شعاع نگاهت بود که باقی مانده بود و افسون چشمانت مرا در رویای سرد و بی روح عشق تو زنده نگه می داشت. وه که چه زندگی ها کردم با آن نگاهت. اما دیگر زمان این حرفها گذشته است و من دیگر باز نمی گردم. نمی دانم در خاطرت خواهم ماند یا برایت خاطره خواهم شد. و من تنها یک جمله گفتم : یادته گفتی می خوام از آدمای بی معرفت دور و برم یه لیست بگیرم تا هیچوقت سراغشون نرم... اسم منو هم آخر لیستت اظافه کن اما بدان: تو هم خیلی زود حتی زودتر از آنچه که من فکر می کنم فراموشم خواهی کرد پس غصه نخور و آرام باش. من دیگر برایت لبخند نمی زنم پی نوشت: غرورش را لگد مال نکردم . بهش نگفتم من خودم بازیچه تو بودم. بهش نگفتم من شاهد اون لحظه شوم بودم. بگذارید خیال کند که من مقصرم آمدم تا به تو تبریک بگویم و این دسته گل برای توست. اجازه میدهی تا کنارت بنشینم؟ برایت اشکهایم را هدیه آوردم . دستهای نوازشگرت را بر سر من بکش تا من با تمام وجود حست کنم . در آغوشت آرام بگیرم و دمی بی خیال و بدون هیاهو خستگی در کنم . دلم برایت تنگ شده . آرام بخواب مادرم . آرام بخواب مادرم پی نوشت: راستی شنیده ام آنجا برای عشق حرمت قائلند کاش می توانستم بیایم پی نوشت ۲: میلاد یاس کبود آل طاها و روز زن بر همه زنان ایرانی و دوستان عزیزم در این وبلاگ مبارک باد 



نوشته شده در شنبه 1387/04/29ساعت
12:30 توسط مانی | |
نوشته شده در سه شنبه 1387/04/25ساعت
8:13 توسط مانی |
در مسیر باد قرار گرفتم و رهسپار دیار بی کسی شدم و مطمئن بودم از اینکه برایم نفسی نخواهد ماند
نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت
8:6 توسط مانی | |
نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16ساعت
15:34 توسط مانی | |
کوله بارم را بسته ام و برایم راهی جز سفر نمانده است وشاید برگشت بماند برای هیچ وقت.
نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت
15:16 توسط مانی | |
آخرین جملاتش این بود : تو تمام حرفهایت دروغ بوده . تو مرا به بازی دادی. شما همتون مثل همید. من همیشه تنها بودم بازم می مونم. تو برو خوش باش. خودخواهی هم اندازه داره. خودت می بری خودت میدوزی و اصلا من و آدم حساب نمی کنی. اصلا مگه تو شروع کردی که می خوای تمومش کنی
نوشته شده در شنبه 1387/04/08ساعت
9:22 توسط مانی | |
سلام مادر من
نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03ساعت
9:23 توسط مانی | |
